Go to Homepage

پدر، مادر، ما متهمیم

بخش ۵

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

می خواهیم بگوییم:
خواهر، برادر!
دعا عامل عجز و ذلت و نفی اصالتها و ارزشهای انسانی نیست، دعا وسیله ای برای بدست آوردن آنچه محال است و نامعقول و بی منطق، نیست، "دعا" هرگز جانشین "وظیفه" نمی شود و مسوولیتهای فرد یا جامعه را سلب نمی کند، دعا گریزگاهی برای فرار تعهداتی که هر کس در برابر زندگی، مردم، جامعه و سرنوشت خویش دارد نیست. ماده ای که لکه زشتی و پستی و ننگ و خیانت را بشوید نیست، کلکی که ناشایسته و محکوم را از راهی غیر منطقی و غیر قانونی، پاداش دهد و رستگار سازد نیست...

اما تاسف این است که روشنفکر، از روی کتاب دعاهایی که اکنون در میان ما رواج یافته است (و بازار قرآن را هم کساد کرده است!) و نیز از طرز فکر و شیوه زندگی گروهی که اکنون اهل دعا و توسل اند ( و تمام ساعاتی را که از مشغولیات روزمرهء کسب و کار خود فارغ شده اند و می بایست آن را به "وظیفهء اسلامی" خود اختصاص دهند، فقط به قرائت دعا می پردازند و آنهم هر دعایی که در کتاب دعا چاپ کرده اند و آنهم بدون اینکه معنی جملاتی را که بر زبان می رانند بفهمند و چیزهایی را که با اصرار و گریه از خدا می طلبند بدانند چه چیزهایی است و اصلا مفهوم حرفهایی را که با خدا می زنند احساس نمی کنند!) یعنی از همین نمونه های انحرافی، معنی دعا را استنباط کرده و بدان حمله می کند و درست هم حمله می کند، اما اینکه به عنوان دعای اسلام تلقی می کند درست نیست. برای شناخت دعای اسلام، باید دید پیامبر اسلام، علی و حسین و فاطمه و زینب اسلام، و پرورده های ناب اسلام (یعنی ابوذرها و عمارها ووو) چگونه دعا می کرده اند و چه می خواسته اند؟ آیا اینها معنی دعا را بهتر می فهمیده اند یا این دعاخوانهای حرفه ای موجود؟ آیا دعا در زندگی اینان عامل نفی مسوولیت های اجتماعی و فرار از انجام وظیفه بوده است؟

اینان هم، مثل این "کتاب دعابازها"ی مقدس مآب، برای کسب ثواب شهادت و شایستگی بهشت و جلب رضای خدا، فقط دعا "قرائت" می کرده اند؟...

می خواهم بگویم:...
خواهر! برادر!...
قضا و قدر، آن چنان که پدر و مادر تو و قیافه های حرفه ای مذهبی در محیط تو می فهمند و آنچنان که تو از آنها فهمیده ای، نه تنها قضا و قدر اسلامی نیست که اساسا ضد اسلامی است و نه تنها ضد قضا و قدر اسلامی بلکه ضد همه ء احکام و قرآن و مسوولیتها و وظایف و نفی کننده اصل نبوت و وحی و دعوت دین است....

اگر آنچنان است که هر چه پیش می آید و هر کس و هر چه می کند و هر جور هست از پیش معین است و بر او تحمیل و اراده هیچکس در سرنوشتش دخیل نیست، پس پیامبران برای چه آمده اند و هدایت خلق چه معنی دارد و بایستن و نبایستن یعنی چه؟ این "جبر الهی"، بر خلاف صفت "الهی اش" سوغات زرتشتی ها است و این است که پیغمبر اسلام می گوید: القدریه مجوس هذه الامه! بعدها که صوفی گری هندی از شرق و فلسفه بافی یونانی از غرب، به کمک خلافت رواج یافت این فکر ضد انسانی ضد اسلامی طرح شد.

لااقل به عنوان سند، قرآن باید ملاک تحقیق تو باشد: کل نفس بما کسبت رهینه ( هر فردی، در گرو دستاورد خویش است). حتی قیامت، سرنوشت هر کسی تحقق نوشته قبلی و جبری خارج از اراده او نیست. قرآن که برای یک محقق ضد مذهبی هم، از نظر شناخت حقیقت اصلی عقاید اسلامی، سند معتبرتری است از "فرمایشات" مدعیان رسمی علوم مذهبی، که مغزشان را انباشته اند با فلسفه یا تصوف و یا افسانه های اسرائیلی و غیر اسرائیلی که در کتب مذهبی ما راه یافته، بسیار روشن و قاطع و همه کس فهم، خطاب به همه می گوید که قیامت چه روزی است و چیست؟

قیامت: یوم ینظر المرء ماقدمت یداه! (روزی است که فرد، آنچه را به دو دست خویش، پیش فرستاده است، می نگرد)! همواره قرآن تکرار می کند که هر قومی و جامعه ای که در تاریخ نابود شده اند بخاطر آن بوده است که خود بر خود ستم کرده اند!

... قرآن هر تغییری را در نظام فکری یا اجتماعی یک جامعه معلول تغییر طرز تفکر و احساس و روح اجتماعی مردم می داند و در نتیجه انسانها را مسوول تقدیر تاریخی و سرنوشت اجتماعی و وضع زندگی و نظام حاکم بر جامعه خویش اعلام می کند. "ان الله یغیرما بقوم، حتی یغیروا ما بانفسهم"!

اساسا، بجای اینکه خودمان فلسفه بافی کنیم و یا به فلسفه بافیها و "معارف" این و آن گوش دهیم و آنگاه برای قضا و قدر و آثار آن در زندگی انسان علم نمایی و فضل فروشی و تحقیقات متافیزیکی کنیم، یا بر عکس : تحلیل های روشنفکرانه و انتقادات مترقیانه، خیلی ساده تر و روشن تر و مطمئن تر، به طرز فکر و شیوه زندگی و نوع کار و مبارزه شخصیتهای نمونه اسلام نخستین بپردازیم و آنگاه ببینیم آنها، که بی شک معنی قضا و قدر را بهتراز علما و فلاسفه و عرفا و عوام مسلمان می فهمند، کجا این عقیده آنان را از تلاش و جهاد و اراده و مسوولیت و کار برای تغییر سرنوشت جامعه و نظام زندگی و انتخاب شیوه اندیشه و اخلاق خویش مانع می شده است و چگونه از قضا و قدر اسلامی معنی "جبر متافیزیکی" می فهمیده اند؟ قضا و قدر، به معنی اسلامی (نه مسلمانی) عامل حرکت و پیشرفت و قبول فداکاری و مسوولیت و استقبال از خطر و مرگ در راه هدف و دعوت به مبارزه با انحطاط و فساد و ستم بوده است و اینکه "هر چه پیش آید باید پیش می آمده و فقیر و ذلیل را خدا فقیر و ذلیل کرده و غنی و عزیز را او غنی و عزیز آفریده به این معنی که خود ما هیچ نقشی در این سرنوشت نداشته ایم و چون هر کاری از قبل معین شده، هر کاری برای تغییر وضع بیهوده است"، از وقتی برای قضا و قدر تفسیر شده است که اسلام رفته است و فقط مسلمین مانده اند! و عامل انحطاط و تن دادن به وضع موجود این تفسیر را رایج کرده است و آنها که با تاریخ اسلام آشنایند می دانند که اساسا این تفسیر و این معنی را، اول بار، بنی امیه و علمای وابسته به این رژیم در ذهن خلق رواج دادند و پیداست چرا!...

... مثلا می دانیم که در مبانی اعتقادی شیعه، همچنانکه عدل و امامت هست، توسل و شفاعت و عبادت و تقوی و تزکیه نفس و توبه و تقیه و تقلید هم هست، این مبانی بیشتر جنبه فردی و روحی و اخلاقی دارد و گذشته از آن، ساده تر می توان تحریفشان کرد و مردم را به آن وسیله از مسائل حاد زندگی اجتماعی و پرداختن به مسوولیت های جمعی و اندیشیدن به عوامل و علل بدبختی و تضادها و تبعیض ها بازداشت و به نام تقیه و تقلید، ساکتشان کرد و...

... مثلا می دانیم که در مبانی اعتقادی شیعه، همچنانکه عدل و امامت هست، توسل و شفاعت و عبادت و تقوی و تزکیه نفس و توبه و تقیه و تقلید هم هست، این مبانی بیشتر جنبه فردی و روحی و اخلاقی دارد و گذشته از آن، ساده تر می توان تحریفشان کرد و مردم را به آن وسیله از مسائل حاد زندگی اجتماعی و پرداختن به مسوولیتهای جمعی و اندیشیدن به عوامل و علل بدبختی و تضادها و تبعیض ها بازداشت و به نام تقیه و تقلید، ساکتشان کرد و به بهانهء عبادت و تزکیه، به خود سربندشان ساخت!

یا مثلا در تاریخ شیعه، پدیده های مختلفی هست و ائمهء شیعی، بسته به شرایط خاص و متناسب با اوضاع و احوال اجتماعی عصر خویش، جبهه گیری و تاکتیک و شیوهء عمل مختلفی داشته اند، مثلا امام حسن صلح می کند و امام حسین انقلاب، و امام سجاد به عبادت و دعا می پردازد و امام صادق به تدریس و علم و فرزندش، امام موسی بن جعفر، زندگی را در زندانهای سیاه هارون می گذراند و همانجا جان می دهد، و فرزندش، امام رضا، ولایت عهدی مامون را بظاهر می پذیرد و ائمه دیگر تقیه می کنند و مبارزه ء نظامی یا سیاسی آشکار را بیهوده و حتی زیان آور می بینند و به هر حال، هر کدام، بسته به شرایط زمان خویش شکل مبارزه را بگونه ای انتخاب می کنند و بنابر این، برای تردستیهای بازیگر افکار و سازنده عقاید و عواطف جامعه، طبیعی تر و ساده تر این بود که اصول مذهب شیعه را، بجای "عدالت و امامت"، مثلا تقیه و عبادت عنوان می کردند و در ذهن ها رواج می دادند و یا بجای "قیام حسین" مثلا "صلح حسن" را طرح می کردند و هر سال برایش مراسمی برپا می ساختند و از آن سخن می گفتند و با تکیه شدید و مداوم و تلقین و تکرار همیشگی این حادثه و تحریف ساده مفهوم حقیقی آن، روح مسالمت جویی با دشمن و سازش و پذیرش و تحمل ظلم و زور و بیهودگی مبارزه و منطقی بودن و شرعی بودن تسلیم را، به سود خود، نتیجه گیری می کردند و تبلیغ می نمودند و صلح و سازش و تسلیم را حتی به عنوان یک وظیفه مذهبی و تکلیف شرعی و لازمه اعتقاد به امامت تفسیر و تاویل می نمودند.

اما چنین نکردند و بجای آنکه رسما اصول خاصهء تشیع را تقیه و تقلید اعلام کنند، همان عدالت و امامت را که بود گذاشتند و بجای آنکه در تاریخ شیعه تکیه را از قیام حسین بردارند و بر روی صلح امام حسن بگذارند همه تاریخ را به روز عاشورا منحصر کردند و حتی، بیش از آنچه در گذشته بود، بر عدالت، امامت و کربلا تکیه کردند، یعنی بر سه کانون آتش زا و روشنفکر و سازنده مسوولیت اجتماعی و سیاسی و انقلابی! و تمام موفقیت بینظیرشان هم در همین حیلهء هوشیارانه و عمیقشان بود که همین سه کانون آتش را سرد کردند و سه چشمه جوشنده آگاهی و روشنایی و حیات و حرکت و جهاد را از سرچشمه آلودند، مسموم کردند و رنگ و طعم و بو و اثرش را چنان عوض کردند که نه تنها توده ناآگاه گه روشنفکر مترقی و آگاه هم که شیفتهء عدالت و رهبری و انقلاب علیه ظلم و استبداد و اشرافیت است، مذهبی را که بر همین سه اصل استوار است باز می شناسد و آنرا عامل انحطاط و تخدیر و ذلت می شمارد!...

علی به عاصم بن زیاد حارثی، که زهد و ریاضت "پیشه" کرده بود، با خشم، تشر می زند: شیطان پلید تو را چنین پرشان و گمراه ساخته است. چرا ای "بزرگترین دشمن خویش!" به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟ و چرا آنچه را خدا حلال کرده است بر خود حرام می کنی؟

و او که دچار بدفهمی پارسایی علی شده بود و "زهد انقلابی" او را (که پارسایی انسان مسوول است) "زهد صوفیانه" و "ریاضت کشیهای راهبانه" پنداشته بود و نشانه مذهب "فقرپرستی"، گفت: "یا علی، پس تو چرا چنین جامه ژنده و خشن و خوراک نامرغوب و غیر مطبوع داری؟"

و علی، با خشم، بر سرش کوفت که: ..."وای بر تو! من مثل تو نیستم. وظیفه من سنگین است، خداوند بر پیشوایان دادگر و رهبران جامعه واجب کرده که زندگی خود را با زندگی محرومترین افراد جامعه شان برابر و هم اندازه سازند و بسنجند".

خواهر و برادر و هم گروه و هم نسل روشنفکرم! چگونه بگویم؟
آن خدایی که من به او معتقدم، خدایی است که خانه خودش را، مثل معابد دیگر، وسیله چاپیدن انسانها نمی کند که با قربانی، با نذر و با باج دادن به نمایندگانش، او را راضی کنیم!...

آن خدا، خدایی است که مردم را "عیال خودش" می خواند و خانواده اش (اناس عیال الله)، خدایی است که خانهء خودش را خانهء مردم می خواند (ان اول بیت وضع للناس)، خدایی است که جامعه بشری، در کنار انسان و همدست و همداستان انسان، با ظلم و با جور و فساد مخالفت می کند، خدایی است که پیامبر بزرگش، پیامبر شمشیر است و بقول رودنسون "پیامبر مسلح" است (او به عنوان حمله این وصف را می آورد و من به عنوان افتخار!) البته پیامبر من مثل پیامبر مسیحیت کاتولیک رومی نیست که میان ظالم و مظلوم، آقا و برده، استعمار روم و استعمارزده فلسطین، عشق و محبت تبلیغ کند و با چند تا نصیحت (که به درد موضوع انشاء می خورد) در برابر امپراتوری وحشی و نظامی جهان، بخواهد تودهء ذلیل را نجات دهد و بعد هم دو تا آجان بیایند و منجی قوم اسیر را مثل یک اسیر بگیرند و ببرندش بالای دار و پیامش هم این باشد که "ای ملت اسیر استعمار رومی! کار قیصر را به قیصر واگذار کنید و کار خدا را به خدا! اگر آنها به یک طرف صورتتان کشیده زدند رسالت شما این است که طرف دیگر صورتتان را تقدیم ظالم کنید"!

اما پیامبر ما پیامبر شمشیر است در برابر جنایت و خیانت، و دیدم شمشیری که با آن، بنی قریظه را دسته دسته ذبح کرد و در چاه ریخت، آن شمشیر که دیگر غلاف شد، ما را دسته دسته ذبح می کنند و در چاه می ریزند! این پیغمبر مذهب من، پیغمبر قدرت و پیغمبر عزت است.

ویل دورانت می گوید: "هیچ پیغمبری به اندازه محمد، پیروانش را به نیرومندی تحریص و ترغیب نکرد و هیچ پیغمبری به اندازه او در این راه توفیق نیافت." پیغمبر زندگی این جهان است، پیغمبر حکومت عدل است و پیغمبر کار و تولید است. خانه ای که در آن زندگی می کند، از همه پارسایان پارسایانه تر، و زندگیش از همه عابدان منزوی و گوشه گیر، ساده تر! و همه زندگیش در خدمت جامعه و مردم. و علی، جانشینش همچنین! و همه پیشوایان این مذهب در کار مبارزه با ظلم و جوری که بنام خدا و بنام قرآن، در جهان ایجاد کرده بودند، نابود شدند، پیش از مردم کافر و غیر مسلمان، اینها که خانواده پیغمبر بودند، قربانی شدند! چگونه بگویم؟ کدام وسیله را من و امثال من داریم که به طبقه خود این پیامها را تبلیغ کنیم؟...

از اینطرف، مومنان راحت و بی درد (که از نظر آنها چیزی نشده تا بترسند و بجنبند)، صدها و هزارها منبر دارند، محراب دارند، مسجد دارند، تکیه دارند و وسیله انجام همه مراسم دینی شان را دارند! در این وسط، گروهی که مثل من فکر می کنند، بی وسیله و بی پناه و بی پایگاه، آواره مانده اند!

اگر با زحمت و رنج و هزار مشکل و تصادف کتابی منتشر کنند، آن گروه حمله می کنند
که: امروز، قرن بیستم! باز کتاب دینی! باز ابوذر غفاری! و آن گروه حمله می کنند
که مثلا: چرا جلوی نام پیغمبر اسلام "ص" نگذاشته ای؟ کجا است این کسی که جلوی اسم پیغمبر به انداره کافی صلوات ننوشته تا حدش بزنیم!

پس مذهبی و نیروی مذهبی بازاری و فادار به "کهنه سنتها" را می بینیم که همه امکانات موروثی و سنتی برای انجام اعمال و مراسم و بیان افکارش و تلقیناتش هست. آن ضد مذهبی طرفدار "نئومکتبها" هم، همه اندیشه ها و قلمها و بیانهای نو را در اختیار دارد. در این وسط، کسانی که مثل من گرفتار شده اند، و مثل یک دانه گندم، در لای این دو سنگ آسیایی که "جامعه ء امروز" و "زمان ما" نام دارد، یا له می شوند و آرد می شوند و به تنور می روند و از آنها برای جوعشان نان می پزند، و یا فریاد می زنند و خفقان می گیرند و نعره و ناله شان بگوشی نمی رسد، "تنها"ها هستند و هیچ وسیله ای ندارند، برای این طبقه، در این جامعه، یک سقف نیست! که اگر باشد فرو می ریزد، یک موسسه ای نیست، که اگر باشد، باید لجن مال شود! یک زبان و یک قلم نباید وجود داشته باشد، که اگر باشد، باید بریده و شکسته شود!

اگر شما بعنوان مسلمان، بعنوان شیعه، بعنوان شخص مسوول و مومنی که به ایمانش عمل می کند، و به عنوان کسانی که می دانید خدا به آن شکلی که دیگران فهمیده اند نیست،... و اگر معتقدید به تشیع راستین،... و اگر معتقدید که این مراسم دینی و مذهبی و اعتقادی که در این مملکت انجام می شود، نمی تواند نیاز زمان و عصر را برآورده کند،... برای این نسلی که از آن سخن گفتم کاری کنید!

این نسل دارد از دست می رود، این نسل در میانه دو پایگاه تجدد و تقدم، دو قطب مجهز و شکل گرفته سنت و بدعت، املیسم و فکلیسم، ارتجاع و انحراف، مقلدین گذشته و مقلدین حال، کهنه پرست و غرب پرست، متعصب مذهبی و متعصب ضد مذهبی... تنها مانده و بی پایگاه و بی پناه. این نسل نه در قالبهای قدیم موروثی مانده است و نه در قالبهای جدید تحمیلی و وارداتی شکل گرفته و آرام یافته، در حال انتخاب یک ایمان است، نیازمند و تشنه است، آزاد است اما آواره، از مذهب ( آنچنان که هست و بر او عرضه می شود) گریزان است و از آن نومید، ایدئولوژیهای غربی را، مدهای فکری را و تیپهای اخلاقی و اجتماعی و زندگی مدرن را و استعمار فرهنگی جدید را نپذیرفته و در جستجوی مکتبی است که به او انسان بودن و به جامعه اش آزادی و آگاهی و عزت و به او ایمانی روشنگر و سلاحی اعتقادی در مبارزه با جهل و ذلت و اسارت و عقب ماندگی و تضاد طبقاتی ببخشد.

اگر می دانید که اسلام راستین می تواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیع راستین علوی به او چنین سلاحی را می بخشد، برای او، برای اسلام و برای تشیع کاری بکنید.

... این خوراکهای قدیمی، این کتابهای مذهبی و این شکل تبلیغ مذهب او را به ایمان شما نمی کشاند، در برابر صدها ایدئولوژی و مکتب فلسفی و اجتماعی و علمی امروزی که از تمدن جدید بر او هجوم آورده اند نمی تواند بایستد، آنچه هست تنها نسل قدیم وفادار به مذهب و سنت را اشباع می کند. برای این نسل کاری بکنید، برای او خوراک فکری تازه فراهم کنید، برای حرف زدن با او، برای شناساندن اسلام و تشیع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمد و علی و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد... زبان تازه ای بیافرینید، دست به خلق یک رنسانس اسلامی، یک نهضت انقلابی فکری، یک جوشش نو و نیرومند شیعی بزنید، و گر نه این نسل از دست می رود، این فرصت از میان می رود، این ایمان و این مذهب به فردا نمی رسد، هنوز که می توان و هنوز که می توانید، کاری بکنید.

والسلام
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست!

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017