Go to Homepage

نگاهى به تاريخ فردا

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

البته دوستان نبايد توقع داشته باشند مطلب تازه و پخته‏اى بشنوند، زيرا فرصت فکرکردن درباره آن بيش از يکى دو ساعت نبوده؛ البته قبلاً راجع به اين مسئله در دانشگاه صحبت کرده‏ام و اميدوارم بسيارى از مسائلى که در آنجا مطرح کرده‏ام در اينجا به ذهنم بيايد و به عرض شما برسانم.

«تيبورمنده» دانشمند معروف و مجارى الاصل فرانسوي، و يکى از برجسته‏ترين متفکران امروز درباره شناخت کشورهاى دنياى سوم - افريقا، آسيا و امريکاى جنوبى - کتابى دارد به نام: نگاهى به تاريخ فردا. من به حرف‌هاى او و به اين کتاب کارى ندارم، بلکه مي‏خواهم اين اصطلاح را عنوان کنم. براى اولين بار اين اصطلاح را از اين مرد شنيده‏ام و چه اصطلاح بزرگ و خوبى است. به قول آندره ژيد بعضى از کلمات براى آدم حق حيات دارند و اگر براى انسان حق حيات نداشته باشند، لااقل براى يک انديشه دارند؛ براى اينکه گاه يک حرفى در درون ما هست و خودمان نسبت به آن آگاهى نداريم و وقتى يک اصطلاح بجايى را مي‏شنويم، اين اصطلاح و اين کلمه خودش منشأ پيدايش انديشه‏اى و زاييدن فکرى در درون انسان مي‏شود. اصطلاح «تاريخ فردا» يک اصطلاح تازه انقلابى است.

تاريخ در متنش و در روحش هميشه گذشته را نشان مي‏داده (تاريخ يعنى گذشته)؛ در صورتى که اين اصطلاح يک اصطلاح انقلابى است: نگاهى به تاريخ فردا. بنابراين معلوم مي‏شود که امروز دنيا متوجه شده که بايد تاريخ فردا را هم نگاشت، يا لااقل درباره تاريخ فردا انديشيد، در صورتى که اين انديشه را بايد از پيش مي‏داشتيم و تاريخ را به‌عنوان يک علم اصيل نگاه نمي‏کرديم؛ در اين صورت تاريخ به‌ميزانى ارزش خواهد داشت که تاريخ فردا را بنگاريم. اگر تاريخ به ما کمک نکند که فردا را بشناسيم يا لااقل انسان امروز را يا انسانى را که در حال پيدايش است، به هيچ دردى نخواهد خورد؛ براى اينکه همه علوم بايد لااقل به‌کار شناختن انسان و زندگى انسان، آينده و ايدئال انسان امروز و انسان فردا بخورد. شناختن انسان گذشته بايد مقدمه‏اى باشد براى شناختن خودمان و آينده‏‌مان.

من مي‏خواهم نگاهى به تاريخ فردا بيفکنم، نه آن‌چنان‌که تيبورمنده افکنده بلکه چنان که خودم معتقدم.

براى اينکه بتوانم حرفم را بفهمانم، در انديشه خودتان يک مخروط تصور کنيد، و تا آخر جلسه که حرفم تمام مي‏شود، هميشه اين مخروط را در ذهنتان نگاه داريد، چون اين قالب تمام سخنانى است که تا آخر خواهم گفت. اين مخروط قالب انديشه، قضاوت و شناخت ماست در هر تمدنى و هر جامعه‌‏اى و هر دوره‌‏اى.

تاريخ عبارت است از گذشته انسان نه به‌صورت يک تسلسل مداوم و متناوب، بلکه به‌صورت دوره‌‏هاى پشت سر هم - اين، معنى تاريخ است. بشر از ابتدا تا حالا سه، چهار، پنج، ده و به قول «تاين بي» بيست و هفت دوره داشته؛ هر دوره‏اى مانند يک شيء زنده، يک موجود زنده داراى يک روحيه و افکار و گرايش و تمايلات خاصى است. ما امروز مي‏دانيم که هر دوره جديد حالات، خصوصيات، افکار و گرايش‌ها و هدف‌هاى خاصى دارد که دوره پيش آنها را نداشته است. بنابراين براى شناخت هر دوره‏اى اين مخروط ضرورى است و هر دوره را به اين وسيله مي‏شود دقيق تقسيم‌بندى کرد و با بررسى دقيق آن حتى پيش‏بينى آينده را نمود.

براى مثال سه قرن عقب مي‏رويم و اين مخروط را در دوره قرون وسطى در اروپا پياده مي‏کنيم. قاعده اين مخروط که حجم بيشتر و سطح بيشتر اين مخروط را اشغال مي‏کند، همان توده مردم‌اند - عوام.

اين مخروط يک قسمت تحتانى دارد، يک قسمت فوقانى و چنان‌که مي‏بينيد قسمت تحتاني‏اش از لحاظ سطح و حجم بيشتر از قسمت فوقانى است، و توده مردم در هر جامعه‏اى در قسمت تحتانى اين مخروط قرار دارند.

روشنفکران، دانشمندان و متفکران هر دوره‏اى در قسمت فوقانى مخروط جاى دارند. اسم اين [دسته] را براى اينکه اصطلاحى داشته باشم، روشنفکران يا تحصيل‌کرده‏ها مي‏گذارم. مقصود از اينها گروهى هستند که کارشان بيشتر به انديشه مربوط است تا به يکى از اعضاى بدنشان يا به ابزار صنعت. بنابراين نويسندگان، علماى مذهبي، دانشمندان، شعرا، متفکران و فلاسفه جزء گروه بالاى مخروط هستند.

در هر جامعه‏اى عوام الناس - توده - در قاعده مخروط و روشنفکران در بالاى مخروط هستند. اين حالت در تمام جامعه‏‌ها، حتى در جامعه‏‌هاى بدوى نيز صادق است. در جامعه بدوى وقتى اين مخروط را پياده کنيم، توده مردم قبائل و افراد عامى قاعده مخروط را تشکيل مي‏دهند و يک قشر روشنفکرى هم دارند که همان جادوگران، دعانويسان، ريش سفيدان، فرزانگان وکسانى که به هر‏حال رهبرى مردم را مي‏کردند، هستند.

دوره‌‏هاى مختلف پيش آمده، که در همه دوره‌‏ها اين مخروط صادق است. و من اين اصل را استنباط کرده‏ام که هرچه دوره‌‏ها به زمان حال نزديک‏تر مي‏شود، از سطح قاعده مخروط که عوام هستند به‌نفع قشر روشنفکران کاسته مي‌شود، يعنى از حجم توده کاسته شده و به حجم قشر روشنفکرى اضافه مي‏شود. يعنى حجم و تعداد روشنفکران هر دوره‏اى بيش از روشنفکران دوره پيش خواهد شد، و بنابراين حجم توده و عوام کمتر خواهد شد. براى اينکه فرهنگ عمومي‏تر است و افکار بازتر و تعميم فکر و علم موجب اين مي‏شود که توده مردم بيشتر به سطح روشنفکران بالا بيايند و نزديک بشوند. بين روشنفکران و عوام يک مرز فاصل وجود ندارد؛ هرچه از سطح قاعده مخروط بالاتر برويم، عوام به روشنفکران نزديک‌تر مي‏شوند و در سطح بالاى مخروط يعنى سطح روشنفکران، هرچه به طرف پابين برويم، تحصيل‌کرده‏ها و روشنفکران به عوام نزديک مي‏شوند و هرچه بالاتر برويم روشنفکران از عوام فاصله مي‏گيرند تا به‌جايى مي‏رسند که تحصيل‌کرده‏ها و روشنفکرهايى به‌صورت بت روشنفکران هر دوره در مي‏آيند که منشأ انديشيدن روشنفکران در هر دوره را تشکيل مي‏دهند. مثلاً در زمان فعلى تيپ‌هايى مثل ژان پل سارتر، برتراند راسل، شوارتز در سطح فوقانى قشر روشنفکران وجود دارند، و يک تحصيل‌کرده دبيرستانى در سطح تحتانى اين قشر نزديک به عوام قرار دارد. اين صورت مسئله‏اى است که من عرض کردم براى اينکه حرف‌هاى ديگرى را بتوانم بزنم.

مخروط را در قرون وسطى پياده مي‏کنيم. عوام قرون وسطى چه کسانى هستند؟ کسانى که در فرانسه، در ايتاليا، در انگلستان به کليسا مي‏رفتند؛ عباداتى که کشيش‏ها دستور مي‏دادند انجام مي‏دادند و دستوراتى را که علماى رسمى آنها به نام انجيل و تورات، به نام عيسى و به نام خدا ابلاغ مي‏کردند، مي‏پذيرفتند و عمل مي‏کردند و اينها توده مردم قرون وسطى هستند. همين توده در دوره جديد وجود دارد با همان حالات و همان خصوصيات. روزهاى اعياد کريسمس وقتى که پاپ از پنجره آن کليساى سن سوپليس ظاهر مي‏شود، صدها هزار نفر افراد مسيحى را آنجا مي‏بينيم که چنان اشک مي‏ريزند، و چنان از لباس و از زينت پاپ غرق لذت مذهبى و احساس شديد مذهبى مي‏شوند که قرون وسطى را به ياد مي‏آورند. درست حالات و احساسات و انديشه‏هايشان، انديشه‏هاى مردمى است که در قرون وسطي، در سه قرن پيش‏، در چهار قرن پيش در ايتاليا و فرانسه وجود داشتند. بنابراين وقتى مي‏گوييم حالا قرون وسطى نيست، مقصودمان تغييرى است که در قشر روشنفکرى اروپا پديد آمده نه در سطح عوام. بنابراين تمام انديشه‏مان بايد براى پيداکردن خصوصيات هر دوره‏اى روى اين سطح روشنفکرى قرار بگيرد. اما يک چيز ديگرى هم هست که بي‏نهايت اهميت دارد و آن اين است که در هر دوره‏اى که اين مخروط را در آن پياده مي‏کنيم، علاوه بر سطح عوام در قاعده مخروط و طبقه روشنفکر در حاشيه فوقانى مخروط، افراد منفردى هستند که انديشه يا افکار و عقايدى برخلاف آنچه طبقه روشنفکر و غالب تحصيل‌کرده‏ها معتقدند، ارائه مي‏دهند. اينها چه کسانى هستند؟ اينها را نمي‏توانيم جزء عوام بشماريم، براى اينکه اينها نويسندگان و نوابغ بزرگ بشرى هستند؛ بنابراين امکان ندارد در اين سطح قرار بگيرند. جزء طبقه روشنفکر هم نمي‏توانيم حسابشان کنيم؛ چرا؟ که حرف‌هايشان از جنس سخنى که روشنفکران بر آن معتقدند، نيست و اصولاً انديشه تازه‏اى را به‌وجود آورده‏اند که روشنفکران به آن هنوز معتقد نيستند بلکه به‌عنوان حرف تازه‏اى است که مثل بمب منفجر کرده‏اند. اينها چه گروهى هستند؟ نمي‏شود به اينها يک طبقه گفت زيرا که تعدادشان انگشت شمار است. اينها را مي‏توان گفت: نوابغ. مي‏شود گفت کسانى که برخلاف روح جامعه، برخلاف سنت روشنفکري، برخلاف رواج و روش علم و عقل زمان حرف تازه مى‌‏آورند.

اين مسئله را در اواخر قرون وسطى پياده مي‏کنيم؛ عوام همان عوامى هستند که الان در اروپا هستند، اينها تابع کليسا هستند و تابع همان علماى سابق قرون وسطايي‏اند. پيدايش تحصيل‌کرده‏‌هايى که الان در اروپا هستند، از سه قرن پيش است يعنى از اوائل قرن هفدهم که اصولاً طبقه روشنفکر به‌معناى امروز تشکيل شده است. آنهايى که الان در ايران به نام روشنفکر و تحصيل‌کرده شناخته شده‏اند و مي‏شناسيم، ماها هستيم، که تحصيل‌کرده‏هاى فرهنگ جديد هستيم، کپيه روشنفکرانى هستيم که از قرن هفدهم در اروپا پديد آمده‏اند و تا الان ما از آنجا تغذيه روحى مي‏کنيم، مثل آنها فکر مي‏کنيم، قالب‌هاى علمى و اعتقادى و فکرى آنها را تقليد مي‏کنيم. بنابراين ما زائده، آپانديس يا دنباله‌رو تحصيل‌کرده‏هايى هستيم که در قرن هفدهم در اروپا تشکيل شده‏اند، و تا الان هم دانشگاه‌ها را، علوم را و زندگى مدرن را آنها دارند مي‏چرخانند.

اين تحصيل‌کرده‏ها و روشنفکران قرون وسطى چه کسانى هستند؟ کشيش‌ها يعنى ملاهاى مسيحى هستند، کسانى که در اسکولاها درس مي‏خواندند، در مدارس وابسته به کليسا درس مي‏خواندند و هدفشان فهم حقايق مذهبي، روشن‌کردن مردم، رهبري‌کردن مردم، و يا به هرحال تسخير مردم در قيدها و بندها و قالب‌ها و هدف‌هاى مذهبى بود. بنابراين وقتى اين مخروط را در قرون وسطى پياده کنيم، حاشيه روشنفکران عبارت‌اند از کشيش‌ها و علماى مذهبي. علماى مذهبى را هم در قرون وسطى مي‏شناسيم چه کسانى بودند. اما در همين قرون پانزدهم و شانزدهم و هفدهم، افراد و نوابغى پديد آمدند و عليه طبقه تحصيل‌کرده قرون وسطى که ملايان مسيحى باشند، قد علم کردند و حرف تازه آوردند. مذهب و مکتب جامع اين افراد اين بود که در برابر ديانت مسيح يا در برابر خداپرستى يک کلمه ديگر گذاشتند که اصولاً شامل روش عمومى انديشه اين افراد - که در قرون شانزدهم و هفدهم و هجدهم در قله مخروط پديد آمدند اما هنوز طبقه‏اى را تشکيل نداده بودند - مي‏بود؛ اينها در برابر خداپرستى که مذهب روشنفکران قرون وسطى بود علم‌پرستى را گذاشتند. هدف اين بود که مذهب مي‏گفت آنچه را منصوص است، بايد پذيرفت و آنچه را که نيست، بايد طرد کرد. اينها مي‏گفتند آنچه مي‏انديشيم و با علم و تجربه به آن مي‏رسيم، معتقديم و آنچه نيست، ولو در کتب مذهبى و مقدس هم نوشته‏ شده باشد، قبول نداريم مگر وقتى که با تجربه و تحقيق به آن برسيم. بنابراين علم‌پرستى عبارت بود از اولين فريادها و اولين نشانه‏هايى که نوابغ بزرگى مانند کپلر، مانند گاليله، مانند بيکن و حتى پيش از آنها در اين قله، عليه طبقه روشنفکران مذهبى قرون وسطى به دنيا اعلام کردند.

اينها حرفشان را که مي‏زدند، اين طبقه عليه‏شان قيام مي‏کردند و اينها را محکوم مي‏کردند، تکفير مي‏کردند، زندانى مي‏کردند، مي‏سوزاندند و محاکمه مي‏کردند (محاکمه گاليله معروف است)؛ چرا؟ براى اينکه اينها افرادى هستند که دارند حرف تازه عليه طبقه روشنفکران و تحصيل‌کرده‏هاى جامعه مي‏زنند. بنابراين در دوره قرون وسطي، اواخر قرون وسطي، عوام هستند؛ تحصيل‌کرده‏ها - تحصيل‌کرده‏هاى مذهبى وابسته به کليسا - هستند و در اين بالا چند فرد - ده تا بيست نفر - نابغه‏اى هستند که علي‌رغم انديشه و مکتب فکرى اين قشر (تحصيل‌کرده‏هاى وابسته به کليسا) قيام کرده‏اند. اما به اندازه‏اى نيستند که طبقه‏اى را در جامعه به وجود بياورند؛ اينها افراد منفردند.

همين مخروط را مي‏آوريم و در دوره بعدى يعنى دوره فعلى پياده مي‏کنيم؛ مي‏بينيم طبقه عوام فرقى نکرده‏اند، فقط حجمشان کمتر شده و عده‏اى از اينها تحصيل‌کرده و جزء قشر بالا شده‏اند. اين قشر بالا را مطالعه مي‏کنيم: طبقه تحصيل‌کرده و روشنفکر قرون جديد بعد از قرون وسطى را مي‏بينيم که درست همان حرف‌هاى آن فردها، آن نوابغ منفردى را مي‏زنند که در قرن شانزدهم طبقه روشنفکر جامعه به حرفشان گوش نمي‏داد.

بنابراين هميشه در جامعه يک مخروط در قله‏اش نوابغى دارد که بالاى طبقه تحصيل‌کرده‏ها قرار دارند و انديشه‏اى تازه علي‌رغم طبقه تحصيل‌کرده رايج ابراز مي‏کنند و بعد به‌طور جبرى در دوره بعدى خود حرف‌هاى اين نوابغ که در جامعه به‌صورت منفرد بودند و غريب و تنها، به‌صورت مکتب تحصيل‌کرده‏هاى آينده در مي‏آيد. يعنى دوره بعدى هميشه مکتبش و طرز تفکرش عبارت است از عقايدى که نوابغ منفرد در قله فوقانى اين مخروط دوره پيش ابراز مي‏کردند. بنابراين در هر دوره‏اى مي‏بينيم در قله اين مخروط تحصيل‌کرده‏ها و نوابغى وجود دارند که برخلاف طبقه روشنفکر و تحصيل‌کرده رايج حرف مي‏زنند و به حرفشان گوش نمي‏دهند. مبارزه شروع مي‏شود. اين نوابغ منفرد [و غريب مي‏مانند]. بعد کم‌کم انديشه و طرز تفکرشان به قدرى گسترش پيدا مي‏کند که خودشان تبديل مي‏شوند به يک طبقه تحصيل‌کرده آينده و بعد اينها، طبقه تحصيل‌کرده تيپ گذشته را از جامعه مي‏رانند.

چنان که امروز در اروپا مي‏بينيم که هنوز کشيش‌ها هستند، و هنوز هم قدرت دارند، اما روح قرن جديد متعلق به تحصيل‌کرده‏هاى علم‌پرست است نه خدا‌پرست. بنابراين در قرون جديد اگر اين حرف را پياده کنيم و اگر از نظر مذهب در قرون جديد بنگريم، مي‏بينيم که طبق اين مخروط، مذهب شيرازه و مبناى اعقتادى توده - عوام - است. مي‏بينيم قشرى وجود دارد علم‌پرست. مذهب طبقه تحصيل‌کرده و روشنفکر امروز علم‌پرستى است نه احساس مذهبى و اعتقاد ديني. بنابراين طبق اين متد اصولاً تحصيل‌کرده نبايد مذهبى باشد! چرا؟ که مذهب شيرازه اعتقادى و بناى اعتقادى عوام در دوره جديد است، و برخلاف دوره قرون وسطى که تحصيل‌کرده‏ها مذهبى بودند، حالا علم‌پرست‌اند يعنى دنبال انديشه علم‌پرستى را گرفته‏اند. اعتقاد عموم تحصيل‌کرده‏هاى جديد علم‌پرستى است در برابر دستورات مذهبى و اعتقاد به دگم‏ها و جزم‏ها و اصول تعبدى مذهبى که بايد بدان معتقد بود. بنابراين يک چيز به نظر آدم مي‏رسد و چنين هم هست و آن اينکه مذهب مال عوام است چنان که در قرون وسطى هم مال عوام بود. اين تحصيل‌کرده‏هاى جديد مبنايشان علم‌پرستى است، بنابراين کسى که تحصيل‌کرده است نبايد مذهبى باشد! و وقتى نگاه مي‏کنيم، مي‏بينيم واقعاً از قرن هفدهم تا الان به‌ميزانى که طبقه تحصيل‌کرده با مبانى علم‌پرستى [آشناتر] و به اصول علم‌پرستى نزديک‏تر مي‏شود از دين دور مي‏شود و به همين ميزان تحصيل‌کرده‏هاى قرون جديد از توده‏ فاصله مي‏گيرند. در صورتى که در قرون وسطى عوام و تحصيل‌کرده‏ها تفاهم داشتند، با يک زبان و با يک هدف حرف مي‏زدند. اما امروز تحصيل‌کرده علم‌پرست و عوام مذهبى است. الان محسوس هم هست: به‌ميزانى که علوم جديد گسترش پيدا مي‏کند، به ‌همان ميزان مذهب دارد از جامعه کنار مي‏رود، و به‌طرف عقب رانده مي‏شود.

اين يک واقعيتى است که به هيچ وجه قابل توجيه و تعبير و تفسير نيست ولو برخلاف مذاق ما و برخلاف عقيده ما باشد. اين است که به‌ميزانى که در هر جامعه‏اى - در اروپا، امريکا، افريقا، امريکاى جنوبى و در ايران و در کشورهاى آسيايى - علوم جديد و تحصيل‌کرده به فرم جديد قرون هفده و هجده و نوزده گسترش پيدا مي‏کند، مذهب از قشر بالاى مخروط عقب رانده شده و فقط در سطح مخروط باقى مي‏ماند و در اينجا مذهب سست مي‏شود، به‌طورى که ديگر از بين مي‏رود و به‌جايش علم و علم‌پرستى و اعتقاد به اصالت علم جانشين مي‏شود.

اين مخروط را در قرون جديد و در دوره فعلى پياده مي‏کنيم. همان‌طورکه گفتم عوام هنوز عوام دوره قرون وسطى هستند و مذهب هم دارند؛ در همه جاى دنيا، مذهب سابقشان را، مذهب قديمشان را دارند. تحصيل‌کرده‏هاى جديد به‌ميزانى که به علم‌پرستى که مذهب اين طبقه است نزديک مي‏شوند با مذاهب قومى و بومى و ملى خويش بيگانه مي‏شوند و از آن دور مي‏شوند. اين را هم آمار کسانى که مطالعات جامعه‏شناسى مذهبى در هر کشورى - در اروپا و در امريکا، در شرق و در غرب - کرده‏اند، نشان مي‏دهد. اما يک مسئله ديگر هست و آن اينکه غير از اين دو طبقه به‌سراغ يک شق ثالثى هم بايد رفت و آن - چنان که ديديم - نوابغ هر دوره و منفردين هر دوره هستند. کسانى هستند که از نظر وضع تحصيلاتى که دارند، ناچاريم در بالاترين قله اين مخروط قرارشان دهيم. اينها در هر دوره‏اى سخنانى برخلاف شيوه معمول انديشه طبقه تحصيل‌کرده‏ دارند. و در اواخر هر دوره‏اى شماره‏شان بيشتر مي‏شود، و وقتى که معلوم مي‏شود اين طبقه دارد از بين مي‏رود و طبقه تحصيل‌کرده جديدى جايش را خواهد گرفت، کاملاً شناخته مي‏شوند، قدرت و نيرو مي‏گيرند و طبقه تحصيل‌کرده آينده را تشکيل خواهند داد. چنان‌که کپلر، اسحاق نيوتن، فرانسيس بيکن و راجر بيکن، طبقه تحصيل‌کرده امروز را تشکيل داده‏اند. اين افراد که الان در قله مخروط قرار گرفته‏اند، طبقه تحصيل‌کرده آينده را تشکيل خواهند داد، روى همين [قانون] جبرى که عرض کردم. بنابراين طبق اين متد مي‏توانيم نگاهى به تاريخ فردا بيندازيم. به چه صورت؟

اگر من بتوانم به شما معرفى کنم که در قله اين مخروط امروز، در قرون جديد نوابغى وجود دارند و نيز بتوانم انديشه اين نوابغ را که برخلاف شيوه طرز تفکر علم‌پرستى سه قرن اخير تحصيل‌کرده‏هاست نشان دهم، آن وقت مسئله‏اى را که عنوان کرده‏ام مي‏توانم حل کنم و مي‏توانيم دقيقاً پيش‏بينى کنيم که طبقه تحصيل‌کرده دوره آينده - دوره بعد از دوره جديد - چگونه خواهند انديشيد و چگونه تمايلاتي، عقايدى و احساساتى خواهند داشت؟

نوابغ امروز بشر که ناچاريم اسم آنها را در طبقه فوق تحصيل‌کرده‏ها بگذاريم (براى اينکه از طرفى تحصيل‌کرده‏ها آنها را تحصيل‌کرده‏هاى بي‌نهايت برجسته تلقى مي‏کنند، و از طرفى ديگر هم ناچاريم جزء طبقه تحصيل‌کرده امروز حسابشان نکنيم چون برخلاف اين گروه فکر مي‏کنند وحرف مي‏زنند). يکى گنون است، که کتاب شرق و غرب، بحران وجدان اوپايى و مجله بررسي‌هاى مذهبى او در اروپا منتشر شد. او يک تحصيل‌کرده بسيار بزرگ، يک نابغه علمى بسيار بزرگ فرانسه است که ناگهان در برابر علم و علم‌پرستى طغيان کرد و آمد به مشرق و در مصر گوشه‌گير شد؛ نه آن گوشه‏گيرى به‌معناى امروز، بلکه از جامعه و طرز تفکر امروز گوشه گرفت تا به نياز شديد و عطش بزرگ اروپا پاسخى گفته باشد.

ديگرى الکسيس کارل است؛ سه تا کتاب دارد: انسان موجود ناشناخته، راه و رسم زندگى و نيايش که خوشبختانه هر سه به فارسى ترجمه شده است. يک کتاب ديگر هم دارد به نام تأملات من در راه زيارت لورد.

ديگرى لُ کنت دونويى است كه کتاب سرنوشت بشر (destin de l’homme) را نوشته که به فارسى ترجمه شده. دو بار چاپ شده. ترجمه‏‌اش خوب نيست ولى متن بي‌نهايت قابل دقت است.

يکى انشتن است، يکى ويليام جيمز است، و يکى باشلارد بزرگ‌ترين متفکر علمى - فلسفى فرانسه است، که خيلى بزرگ‌تر از آن است که همه مردم دنيا او را بشناسند؛ در سطح ژان پل سارتر و به‌خصوص برتراند راسل نيست. يکى ماکس پلانک است، يکى ژرژ گورويچ است، و يکى پاتريس دنيت. يکى پاسترناک است که دکتر ژيواگو را نوشته. اينها را به هيچ وجه نمي‏توانيم جزء طبقه تحصيل‌کرده جديد دسته‌بندي‌شان کنيم ولو در قله‏شان. چرا که اصولاً ضد علم‏پرستى - که مذهب طبقه تحصيل‌کرده سه قرن اخير است - حرف مي‏زنند.

البته نمي‏توان گفت گنون همان طور حرف مي‏زند که ماکس پلانک و ماکس پلانک درست سخن الکسيس کارل را تکرار مي‏کند. اينها هر کدام نظر تازه‏اى دارند. اما مسئله‏اى وجود دارد و آن اينکه در حرف‌هاى اينها اگر يک اصل مشترکى پيدا کنيم، مي‏توانيم طبق همين متدى که عرض کردم ، معتقد باشيم که اين اصل مشترک يک گرايش تازه‏اى است که عليه گرايش عمومى علم‌پرستى - که مذهب روشنفکران امروز دنياست - در دنيا پيدا شده و اين گرايش در دوره آينده تبديل به مذهب روشنفکران تيپ آينده خواهد شد، و جانشين علم‌پرستى که مذهب تحصيل‌کرده‏هاى امروز دنياست. در تمام اين افراد، در يک کلمه، احساس مذهبى و اعتقاد به معنويت مشترک است - در تمام اينها بدون استثنا (حيف که فرصت نيست جمله‏هاى آنها را يکى يکى نقل کنم).

انشتن را مي‏توانيم بگوييم که احساس مذهبى فراوان دارد، اما [چون] ما گفتيم که مذهب زيربناى اعتقادى عوام است، آيا مي‏توانيم انشتن را جزء عوام طبقه‏بندى کنيم و يک ديپلمه، ليسانسيه، مهندس و دکتر معمولى مثل بنده را جزء طبقه تحصيل‌کرده جديد؟ به‌هيچ وجه! در عين حال که مذهبى است. پس معلوم مي‏شود که غير از علم‌پرستى يک حرف تازه در دنيا دارد به‌وجود مي‏آيد که عالي‌ترين موج انديشيدن امروز جهان در سه قرن اخير است، به هيچ وجه امکان ندارد مذهب انشتن يا کارل از جنس مذهب عوام باشد؛ اين، يک مذهب فوق روشنفکرى است، فوق علمى است. پس معلوم مي‏شود که دو مذهب وجود دارد: يکى مذهب مادون تحصيل‌کرده، مادون علم که مذهب همين پايين مخروط است. از اين سطح مذهبى که بالا مي‏رويم به يک لامذهبى علمى مي‏رسيم در دوره خودمان، از اين اگر بالاتر برويم باز به يک مذهب فوق علمى مي‌رسيم و اين، در دنياى امروز کاملاً محسوس است. تحصيل‌کرده‏ها را نگاه کنيد: يکى تحصيل‌کرده است و مذهبى اما مذهبش را از پايين گرفته و با خودش يدک مي‏کشد؛ مهندس شده، دکتر شده ولى مذهبش را از عوام گرفته و همين‌طورى با خودش نگه‌داشته و بالا آورده؛ اين، ناهنجار است و بايد دور بريزد. اين اگر لامذهب باشد به نظر من بيشتر به مذهب فوق علمى نزديک است. اين مذهب عاميانه پايين است که همه عوام در همه دوره‌‏ها و در همه مناطق جغرافيايى دنيا به آن معتقدند. و در همين جا تحصيل‌کرده ديگرى هست که باز مذهبى است و مي‏بينيم طرز مذهبى بودنش يک مذهبي‌بودن فوق علمى است. در نوشته‏ها، در آدم‌ها، در دانشگاه‌ها و در انديشه‏ها - همه جا - اين دو مذهب کاملاً محسوس است: مذهب مادون علم، که پايين‌تر از تحصيل‌کرده‏هاست و مذهب فوق علمي، که قد علم هنوز به آن نمي‏رسد، و آن مذهبى است که امروز متفکران بزرگ ‏دنيا، آنهايى که من نام بردم و دنيا آنها را به رسميت مي‏شناسد، دارند. اينها فوق تحصيل‌کرده‏ها هستند، نوابغ تازه‏اى هستند.

بسيارى سخنان که ما در قرآن داريم يا روى ممارست با قرآن و يا با حقايق اسلامى به آن رسيديم، يک مرتبه در يک ترجمه يا در يک متن از زبان ماکس پلانک مي‏شنويم. عين سخنى را که ما از طريق مذهب و ممارست دقيق و درست مذهب به آن رسيده‏ايم، مي‏بينيم از زبان انشتن مي‏شنويم، از زبان کارل مي‏شنويم.

اغلب اينهايى که نام بردم يک دوره بحرانى را گذرانده‏اند: دوره لامذهبى و بعد دوره پيداکردن و يافتن مذهب فوق علمي. همه اينها تحصيل‌کرده‏هايى برجسته و برجسته‏ترين تحصيل‌کرده‏هاى امروزى هستند، که برخلاف مذهب علم‌پرستى طغيان کردند و وجه مشترکشان بازگشت به معنويت، بازگشت به احساس و اعتقاد مذهبى است، که در سه قرن اخير اينها کوبيده شده‏اند و آنها را محکوم کرده‏اند که مذهب، اعتقاد عوام است و بايد رانده شود.

بنابراين آنچه بايد به آن معتقد باشيم اين است که امروز همچنان‌که در قرن شانزده نوابغى به‌وجود آمدند و علم‌پرستى را پديد آوردند، نوابغى به‌وجود آمده‏اند که طبقه تحصيل‌کرده فعلى با زبانشان آشنايى ندارد و هنوز حرفشان کاملاً رسمى نشده، وارد دانشگاه‌ها نشده اما در سطح بالاتر از دانشگاه حرف مي‏زنند و اينها حرفشان و سخنشان مبناى اعتقاد تحصيل‌کرده آينده را در دوره تاريخى فردا مسلماً تشکيل خواهد داد. بنابراين بي‌شک مذهب امروز، به‌جاى اينکه بازگشت به مذهب بگويم، بهتر است بگويم: نزديک‌شدن به مذهب فوق علمى يا به حقيقت مذهب است.

بنابراين مي‏شود با اين مطالعه و بررسى معتقد شد که امروز دوره علم‌پرستى تحصيل‌کرده - که از قرن هفدهم شروع شد و اين طبقه تحصيل‌کرده در جامعه شکل گرفت و مذهبش علم‌پرستى شد و بيگانگى با مذهب - دارد تمام مي‏شود، بحران و طغيان عليه علم‌پرستى (سيانتيسم) نشان مي‏دهد که اصولاً مذهب علم‌پرستى نيز دارد فرسوده مي‏شود. به چه دليل؟ به اين دليل که امروز نوابغى مافوق علم امروز به‌وجود آمده‏اند و اعتقاد به يک معنويت بزرگ، به يک روح بزرگ در عالم و يک عقل بزرگ عالمى و همچنين نياز انسان را به پرستش و يا به اعتقاد مذهبى اعلام کرده‏اند. اگر فيزيکدان است - مثل ماکس پلانک - اين جور صحبت مي‏کند. مي‏گويد: «عالم کپلر بود که معتقد به يک نظام کلى عاقل خودآگاه دقيقى در همه آفرينش بود». و يک دانشمند ديگرى را مثال مي‏زند و مي‏گويد: «او چنين اعتقادى به وجود نظام کلى عالم و همچنين وجود يک عقل مشرف و شامل بر هستى نداشت و به همين دليل در سطح يک محقق جزئى آزمايشگاهى باقى ماند؛ او در اين سطح ماند چون به عقل کلى اعتقاد پيدا نکرد، اما کپلر به اين معتقد بود و براى همين هم خالق فيزيک جديد شد». او به اين صورت حرف مي‏زند. و انشتن هم که هم‌رشته او و هم‌نظام اوست مي‏گويد که: «احساس مذهبي، اعتقاد به يک رمز بزرگ در خلقت، شاه فنر تحقيقات بزرگ علمى است». يک روان‌شناس طور ديگر حرف مي‏زند و مي‏گويد: «در سرشت بشر احتياج به نيايش، احتياج به پرستيدن مانند احتياج به غذا خوردن و نفس‌کشيدن، اصيل است و اگر ما نياز به پرستيدن را در خودمان کور کنيم، منحط شده‏ايم. آدمى مثل کارل که به هيچ وجه مذهبى نبوده و يک مردى است که اصولاً دو تا جايزه نوبلى که گرفته درباره تحقيق روى قلب جوجه و پيوند رگ‌ها بوده، مي‏گويد که: «پرستيدن مانند نفس‌کشيدن، مانند غذاخوردن و خوابيدن، جزء اصيل‏ترين احتياجات بدني، عصبى و روانى و انديشه‏اى ماست». او مي‏گويد: «رم را عدم اعتقاد شديد به مذهب منحط کرد». اينها سخنان الکسيس کارل است نه يک کشيش و نه يک مذهبى در سطح قاعده اين مخروط. الکسيس کارل اولين انسانى است که دو جايزه نوبل برده است و [به قول] ديکسيونر لاروس بزرگ‌ترين کسى است که در انديشه قرن امروز - قرن بيستم - اثر عميق گذاشته. او مي‏گويد: «اگر عبادت را، نيايش آن معبود بزرگ را از جامعه‏اى برداريم، سقوط حتمى آن جامعه را امضا کرده‏ايم». آيا تحصيل‌کرده قرون هفدهم و هجدهم و نوزدهم اين‌گونه حرف مى‌زد؟

تحصيل‌کرده قرون هفدهم و هجدهم و نوزدهم مي‏گفت:

«من اگر خدا را زير چاقوى تشريح خودم نبينم قبول نمي‏کنم»! علم‌پرستى اين جور حرف مي‏زد.

اما امروز به قول آقاى گورويچ:

«در قرن نوزدهم جامعه‌شناسى ۱۹۸ قانون وضع کرده بود که به آنها اعتقاد داشت، اما جامعه‌شناسى در قرن بيستم به هيچ قانونى معتقد نيست».

شوارتز بزرگ‌ترين رياضي‌دان فرانسه مي‏گويد:

«فيزيک در قرن نوزدهم معتقد بود که همه مسائل حيات را، حتى شعر را مي‏تواند توجيه کند و امروز فيزيک معتقد است که حتى ماده را هرگز نخواهد توانست شناخت».

چرا علم در قرن بيستم به اصطلاح گورويچ متواضع شده و غرور قرون هفدهم و هجدهم و نوزدهم را شکسته؟

زيرا که دوره تازه‏اى در دنيا شروع مي‏شود: تحصيل‌کرده‏هاى دوره آينده برخلاف تحصيل‌کرده‏هاى امروز مکتبشان مکتب مذهبى خواهد بود، اما مذهبى نه مادون علم بلکه مذهبى فوق علم.

.

برگرفته از ويژگى‌هاى قرون جديد مجموعه آثار ۳۱


كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017