Go to Homepage

برخی ویژگی‌ها و خصوصیات اخلاقی پیامبر
(در ميلاد رسول اكرم)

بخش ۲

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

قدرت در عین ضعف

خیلی چیزها واقعا عجیب و غریب در زندگی پیامبر هست. سال هفتم به مکه میرود و می گوید که : ما میخواهیم مثل عرب های دیگر(پیغمبر و.. هیچی) برویم و خانه را طواف کنبم. راهش ندادند و گفتند : برو، نمی گذاریم. او هم نا امید بر میگردد. آدمی که به اندازه یک عرب بدوی حق ندارد و در مملکت خودش آنقدر ضعیف است. بر میدارد و به امپراطور روم و امپراطور ایران ، ابرقدرت ها کاغذ مینویسد، آنهم با چه لحن : یا الله ، تسلیم من شو و گرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ! حسابی گردن کلفت است ! خوب آقا ، برادر؛ به چه حساب؟ الان در پشت دیوار مکه ابوسفیان ترا برگرداند و مجبور هم هستی بگویی برمیگردی ، چون چاره ای نداری ! آنوقت بر میگردی و به چه کسی نامه مینویسی ؟ آنهم با چه لحن ؟ معلوم میشود که پشتش به کوه بند است و الا چگونه میشود ؟ اختلال که ندارد ! معلوم میشود که آدم باهوشی است و حساب هم دستش است و میداند که امپراطوری خسروپرویز اصلا احتیاج به یک گروهان نداشته ، که بفرستد ، کافی است که به غلام خودش در یمن بگوید که برو آن عرب را بردار و بیاور! همین کار را هم کرد. حتی چند نظامی به مدینه نفرستاد که او را بیاورند. به «بازان» نوکر خودش در مدینه می گوید «برو ببین این کیست که خواب نما شده و از این فضولی ها می کند و به ما کاغذ مینویسد که تسلیم شو وگرنه...»
 
میتوانست چهار تا آدم بفرستد که او را بیاورند: برای اینکه همین کافی بود! معذلک با چنین قدرت هایی در جهان و چنین ضعفی در خودش، همه قدرت های روی زمین را چنین تهدیداتی می کند و در سال هفتم این نامه ها را مینویسد!

پیامبر در خانه

چنین عظمتی بعد وارد خانه میشود: این زن ها در قیافه پیامبر فقط یک شوهر خوب میبینند. این چگونه آدمی است که بیرون در ، امپراطوری ها از او میترسند و در این دنیا این قدر گردن کلفت است و این صلابت و عظمت روحی دارد، ولی وقتی وارد خانه اش که میشود، مردی است که زنهایش ، زنهایی که در آن دوره از پدرشان و از شوهرشان مثل سگ میترسیدند، یقه پیامبر را میگیرد و فحش میدهند و اذیتش میکنند، سرزنشش میکنند و به سرش میزنند که این چه زندگی است که تو داری ؟ دیگران را ببین که چگونه زندگی میکنند. چه خانه هایی دارند، دخترانشان چه گونه‌اند، زنانشان چه گونه اند، این چه خانه ای است که برای ما درست کردی و به قول «ابوهریره» ماه می آید و میرود و دودی از این خانه بلند نمی شود ! خیلی که می خواستند که ولخرجی کنند هسته خرما را میگرفتند و با خرما میمالیدند و آنقدر میمالیدند که چیزی نرمی شود (بازهم آشپزی نه) او هم آن را خیلی دوست داشت و وقتی که میخواست شگم چرانی بکند، آنرا میخورد !! این زندگی اش است و خانه و مبلمان خانه اش !! در اروپا یکنفر یک سخنرانی کرد به نام پیغمبر، عشق‌هایش و زن‌هایش!! و من هم در یک سخنرانی (در جواب او در این باره گفتم): حرمسرای پیامبر چیست؟ یک اطاق گلی است که خودش با گل ساخته، نصفش حصیر است و نصفش شن و ماسه آن هم در صحن مسجد.

ماسه را از صحرا به آنجا آورده اند و هر چند روز یکبار عوضش میکنند تا کثیف نشود. خانه سوگلیش که عایشه است همین مبلمان را دارد ، که تمام یک امپراطوری عظیم است و آن وقت او با این زن ها چگونه رفتار می کند ؟ در برابر همسرش و خانواده اش دیگر رسول الله نیست. عمر اعتراض می کند که آخر چرا به اینها اینقدر رو میدهی؟ «حفصه» از عمر میترسید ولی پیامبر به او رو میداد. عمر به دختر خودش می گوید که چه خبر است ؟ به چه کسی می تازی ؟ برای اینکه حفصه هم یک زن دست دوم بود، هم بداخلاق بود و هم زشت ،هیچکس او را نگرفت و عمر هم خیلی این طرف و آن طرف دوید تا شوهری برایش پیدا کند ولی نتوانست.هیچ کس او را نگرفت. پیامبر هم برای اینکه او رااز این بلاتکلیفی بیرون بیاورد. خودش خواستگاری کرد. یک زشت بداخلاق ببیوه گیر پیامبر افتاد . که چه قدر بر سرش داد میکشید و پیامبر تمام عمر با او ساخت و با هم ساختند. آخر این چیز خیلی عجیبی است: این قدر تحمل و این قدر خشوع و این قدر سادگی.

محمد یار محرومان

در کوچه ها که می‌آید ، برای همه بیوه ها، برای بی پناها و برای غریبه‌ها، که هیچکس سلامشان نمی کنند، تنها رفیق است، گاهی می دید که چندتا از این غریبه‌ها، از این گوسفند چرانها و این گداها کنار کوچه آمده اند و روی خاک نشسته اند و سفره شان را دراز کرده اند و نانی و یا... دارند. به اینها نگاه میکرد و روی زمبن مینشست و شروع میکرد با اینها به طور جدی غذا خوردن، نه اینکه ادا در بیاورد، که از او عکس بردارند. نخیر! می‌نشست و سیر میخورد و بعد با اینها رفیق میشد و شب دعوتشان میکرد و میگفت: حالا شما امشب تشریف بیاورید منزل ما!! آنقدر پایین و پایین می‌آمد که دیگر کسی از او پایین‌تر در مدینه نبود!

از بنی مصطلق بر میگشتند ( این خیلی وحشناک است ! آن موقع که ارزشها همه ارزشهای اشرافیت است) مردم مدینه (دیگر کسی در مدینه نمانده بود، جنگیها همه رفته بودند و پیرزنها و آت و آشغال ها و بچه ها مانده بودند . سپاه حرکت کرده بود و حالا داشت برمیگشت) به استقبال آمده بودند ، از شهر کمی بیرون آمده بودند تا به استقبال سپاه مدینه ، که به رهبری پیامبر که باز میگشت بروند : صف هایی از زن و بچه ها و خانواده ها و پیرمردها و محترمین و آنهایی که مانده بودند. یک عمله گمنامی هم ، داشت بیل میزده ، وقتی دیده پیامبر و سپاه مجاهدین برمیگردند و می آیند، همانطور راه افتاده و پشت جمعیت، آن ته ها در گوشه ای قایم شده و به تماشا ایستاده است. یعنی اصلا برای خودش احترام قائل نیست که او هم جلو بیاید و احوالپرسی کند (ما آنقدر شخصیتی نداریم که جلو برویم و احوالپرسی کنیم . نه همین جور تماشا می کنیم) پیامبر که میبیند صف‌ها آمده اند، در جلوی انها پیاده میشود و از صف مستقبلین رد میشود و با همه مصافحه می کند، بعد میبیند که او در آن پشت قایم شده است، صف را میشکافد و به طرف او میرود و با او دست میدهد. او هم دست و پایش را گم می کند (این چیست؟ چگونه است) اصلا خودش را برای چنین کاری آماده نکرده بود. بیلش را می اندازد و دست میدهد. پیامبر یکه ای میخورد، برای اینکه یک چیزی مثل سنگ پا در دستش حس می کند. تعجب می کند،می گوید: «دستت چگونه است؟» می‌گوید هیچ!! من بیل میزنم، کارگرم و عمله ام و دستم یک جوری پینه بسته. گل مانده و خشک شده است.

پیامبر از این کار تکان میخورد که چرا از همان اول نشناخته ،آنوقت مثل اینکه میخواهد جبران کند، در عکس العمل این حالت، دست را میگیرد، میبوسد و جلوی سپاهش پرچم می کند و می گوید: این دستی است که هرگز آتش در آن اثر نخواهد کرد !این یک آدم خیلی غیر عادی است ! پدیده عجیبی است ! حالا بیا از لحاظ فیزیکی اثبات کن که وحی چه رنگی دارد ! این اصلا چیز دیگری است و از جای دیگری آمده است ! کی و در چه دوره ای ؟ در چه دوره ای و در چه زمانی و در چه وضعی ؟ انقلاب کبیر فرانسه و ویکتور هوگو را نخوانده است. تمدن در ایران و روم است. تربیت و... فرهنگ در آن جاست ، که می بیند ارزشها در آن جا چه گونه است. در هندی که سه هزار سال پیش از این قضیه ، فرهنگ عظیم جهانی وجود داشته و هنوز الان در قرن بیستم ، کارگرها که به سر کار میروند، غروب که میخواهند از ارباب پول بگیرند کاسه میبرند که او پولشان را از آن بالا در کاسه بیاندازد، تا مستقیم دستش را به دست این عمله ها ندهد. تازه در تجارت مدرن است که اشرافیت از بین میرود ، نه در دوره قبائلی و زندگی سنتی و کشاورزی، آنجا را ببینید چه بوده است. این آقایی است که انگلیسی بلد است، مدرن است و اروپا و دنیا را میشناسد. ولی هنوز این گونه ارزشها را میخواهد. دنیا در چنین سیستم ارزشی است!!

همین است که پیامبری که دست بوسیدن را شرک میداند، فقط دست دو نفر را بوسیده است : یکی فاطمه و دیگری عمله را.

نظم پیامبر

برای من ، از پیامبر صحبت کردن واقعا مشکل است. حتی زندگی شخصی و خصوصی اش را ، برای این گفتم که بشود صحبت کرد. در عین حال که می گویم این مرد ساده است، خصوصیاتی دارد که باز کاملا ویژه شخص خودش است. یکی از خصوصیات نظمش است ( که در بنده به خصوص خیلی زیاد است) مثل اینکه دبیر کل سازمان ملل متحد است. سه اتاق گلی و سقفی از برگ و درخت خرما را ( تمام دم و دستگاهش همین است) طوری ارگانیزه کرده و نظم داده همان دستگاه را ، همان زندگی را که بزرگترین بروکراسی دنیا این قدر دقت ندارد. درست مثل اینکه پدیده ، یک پدیده طبیعی است و اصلا یک تکه از جهان است. محمد یک «منظومه کوچک» از لحاظ حجم است؟ به شکل آدمیزاد. درست مثل یک کامپیوتر کار می کند. مثل یک چیز ریاضی. همین مسجدش را نگاه کنید( حالا من نمی توانم خیلی شرح بدهم)

زندگی اینقدر ساده و اینقدر دقیق، چندتا زن دارد. نزد ام المساکینی که ده دوازده سالی از خودش بزرگتر است ( و پسرش _ پسر ام المساکین که هم سن و سال پیامبر است ،آمده به خواستگاری پیامبر برای مامانش) همان اندازه میرود که نزد عایشه میرود در طول دوران عمرش یک استثنا قائل نمی شود. مگر وقتی که مریض میشود و باید یک جا باشد. از این زنها اجازه میگیرد و آنها باید به او اجازه دهند که او در خانه یک نفر بماند.

همین آدم به این سادگی، که در کوچه، چهار دست و پا را میرود و بچه ها بر کولش سوار میشوند، این نظمش و این خانه اش است( همه اصحاب وحشت میکنند که آقا !آخر شخصیت شما ، حتی به او در جلوی خودش طعنه میزنند. بچه اش را آنقدر میبوسید که بعد یکی از اصحابش گفت : پیامبر جلوی بچه هایش دست و پایش را گم می کند. والله پسر من الان بزرگ شده و به عمرم یک مرتبه نبوسیدمش !! پیامبر شنید و به قدری بدش آمدو گفت : هرگز از خداوند رحم نخواهد دید کسی که محبت را نمی چشد و نچشیده است و این ذوق محبت و دوست داشتن را نمی فهمد)

بعد سه ستون است. ستون های مخصوصی هم نیست. ستونهای که سقف اتاقهایش رویش هست، سه تا چوب خرماست. الان بر یکی نوشته «اسطواتة الحلق» یکی «اسطوانة التهجد» یعنی چه ؟ یعنی هر وقت پیامبر نمازش را میخوانده، آنجا می ایستاده کنار منبر ، یعنی هر کی دلش میخواهد میتواند بیاید. یکی در معامله سرش کلاه رفته، بیاید و کشمکش خود را آنجا بگوی، یکی از شوهرش دلخوری دارد، بیاید بگوید. در مدینه کسی به کسی فحش داده بیاید بگوید ، هر کسی هر چه میخواهد بگوید ، اما این مرد یک وقت احتیاج به کمسیون دارد ، روسای قبایل آمده اند و میخواهند با او صحبت کنند ، مذاکره ای که به سرنوشت اسلام مربوط است. خوب باید حساب این را داشته باشد ، اما باز به یک اتاق در بسته نمی رود! می آید و کنار این ستون مینشیند. اینجا که مینشیند و همه مسلمانها که وارد میشوند متوجه میشوند که کمسیون دارد و دیگر نباید پهلویش بنشینند. معلوم میشود که مهمان خارجی دارد ، مذاکرات سیاسی مهم دارد و دیگر نباید با او حرف بزند (باشه برای بعد) همه از کنارش رد میشوند و میبیند که آنجا صحبت می کند. آقا کار دارد و نظمش برقرار است ، ولی سادگی اش هم مشخص است ، مرز درست نکرده ، دیوار هم درست نکرده ، اما نظم و کارش مشخص است.

خوب مردی که در سیاست است، در مبارزه است، در کشمکشها است، در گوش دادن به هر دل «آت و آشغال» است، یک چنین عظمت روحانی است، که جهان ملکوت را هم میپلکد، او احتیاج به تفکر، تامل، خاموشی و انزوا هم دارد. هر وقت که خودش با خودش میخواهد تنها باشد و در تعمق ، به «اسطوانه التهجد» می رود. آن جا که هست، هیچکس پیشش نمی رود. خانواده اش نباید با او تماس بگیرند. زنش نباید با او حرف بزند. نزدیکترین اصحاب کنارش نمی روند. مردان با او هیچ کاری ندارند. خودش تک و تنها هیئت های نمایندگی که می آیند باید صبر کنند. آنجا در «اسطوانه التهجد» نشسته و معلوم میشود که خودش دارد به تنهائی تفکر می کند و نماز میخواند . گاهی نماز معمولی میخواند، با مردم نماز میخواند ، ولی گاهی نیمه شبها، حالات روحی خاصی دارد. در اینجا میخواهد خودش تنها نماز بخواند. نباید کسی به او اقتدا کند و نباید کسی مزاحمش بشود. این سه خانه را دور میزند و پشت خانه فاطمه می آید و آنجا به نماز می ایستد( جای مخصوصی هم نیست و همان پشت دیوار خانه فاطمه است) آنجا می ایستد، یعنی باید تک و تنها نماز بخواند و کسی حق ندارد در اطرافش باشد.

این نظم به جایی میرسد که اثاثیه خانه اش اسم خاصی دارد که لیستش در سیره ابن هشام نوشته شده است. چند تا استر و الاغ دارد که هر کدام اسم خاصی دارند (نمی گوید آن استر دم سیاه را بیاور مثلا می گویدفلانی را بیاور)

چند کلاه دارد: چهار کلاه گوشی که در جنگ میپوشد و سه تا عمامه دارد که در جمعه ها و مراسم صلح و صفا آن ها را میپوشد. هر کدام از این عمامه ها اسم خاصی دارد. وقتی کلاهایش اسم خاصی داشته باشند خودتان نظم را حساب کنید. بدنش درست مثل طبیعت کار می کند . نگاه کردنش نیز همین طور است.

مهندس بازرگان( واقعا خدا برای این کار پاداش بزرگی به او خواهد داد) بروی آیات قرآن از نظر نظم یک کار ریاضی کرده است. او آمده و از لحاظ طول آیات فقط خط کش گذاشته. ما میدانیم آیاتی که در مکه نازل شده است کوتاهتر است و آیات مدنی طولانی تر ( معلوم است که چیست) او آمده و آیات بیست و سه سال (سالهای نزول وحی) را در بیست و سه اندازه مشخص طبقه بندی کرده است و هر کدام را در اندازه سال خودش گذاشته، اتفاقا آیه ای درآمده که مال همان سالهاست ، آیه ای که در هر سال نازل شده شماره کلماتش را میتوانیم بدانیم، می شماریم . بعد به چه صورت در می آید ؟ سال اول ۲۵۰۰ کلمه بر پیامبر نازل شده، یعنی اگر آیاتی که در سال اول از دهان پیامبر بیرون آمده است را بشماریم ۲۵۰۰ کلمه است. سال دوم ۳۰۰۰ ،سال سوم ۳۵۰۰ . سال چهارم ۴۰۰۰ (سال‌های بعد) ۴۵۰۰ بعد ۵۰۰۰ بعد ۵۵۰۰ بعد ۶۰۰۰ بعد ۶۵۰۰ تا اینجا با چه چیز سرو کار دارید؟ با یک نظم فیزیکی ریاضی. با آدمی که حرف میزند سروکار نداریم. درست مثل این است که داریم منحنی تابش آفتاب و نزول باران را در طول ماهای سال بحث می کنیم. آدمی که حرف میزند در طول ۲۳ سال، در لحظه فشار، پیروزی، شادی،سختی،امورسیاسی،امور عبادی و فلسفی،کنترل نمی کند که هر سال درست ۵۰۰ کلمه اضافه بر حرفهای که پارسال زده بزند! اصلا نمی شود کسی خود را چنین کنترلی بکند درحالیکه ناخودآگاه، مجموعه آیاتی که از دهان پیامبر نازل شده، هر سال درست کیله دقیق دارد ۵۰۰ کلمه بر کل سهمیه سال قبلش اضافه است.

خوب ما در برابر یک نظم علمی قرار داریم ، نه در برابر یک شخصیت طبیعی انسانی ، پیامبر واقعا یک آیه است ، مثل شب و روز، دریا ، خورشید، ستاره ، قطعه ای از عالم کائنات است ، یکی از کائنات است!

یکی دیگر خصوصیتی است که حضرت امیر از پیامبر نقل می کند! از نقاشی دقیقی که از فیزیونومی و هیکل ظاهری پیامبر کرده است که میشود از روی آن نقاشی کرد( نقاشی کرده، با کلمات نقاشی کرده) چه قدر توصیف امروزیست! چه قدر روانشناسانه است! می گوید : نه چندان دراز بود که دراز بنماید و نه چندان کوتاه که حقیر. چهارشانه و استخوان بندی توانای داشت. چشمانی نیرومند و صدایی بم و در راه رفتن حالت هجوم داشت و اندکی به پیش خمیده و مایل ( اینطور گشاد گشاد و عقب عقب راه نمی رفت ، مثل کسی که همیشه دارد میخورد و عقب مینشیند! حالتش مثل این است که دارد هوا را می برد و جلو میرود ) از دور نمایان بود و در جشمها میزد. گویی نهریست که می غرد و می آید و یا صخره ای است که از کوه غلتیده است ( همیشه مثل اینکه حالت سراشیب دارد) سینه اش از شانه تا شانه مو رسته و با خطی تا ناف پیوسته و در پاکی آن چنان که همه عمر دوبار ، حوله ای را به کار نبرده است.یک آدم انقلابی، امروز اساسا به معنای آدم کثیف است. اصلا ارزشهای انقلابی امروز همین طور است و اگر کسی تمیز باشد، میگویند شیوه بورژوازی پیدا کرده است. ولی این آدمی که بودنش انقلابی است و زیستنش و همه دم و دستگاهش چهار تا حصیر است و آرد و هسته خرما میخورد و دنیا را هم عوض کرده است . در عین حال، این آدم که در صحرا، با آن آب که در صحرا و با آن بهداشت بزرگ شده است و چوپانی کرده است. نظافت و بهداشتی دارد که یک بار در عمرش حوله را دوبار به کار نبرده است. در حالیکه در قرن ۱۸پادشاهان بزرگترین کشور متمدن زمان، یعنی «لوئی‌ها» در «ورسای» که هفت هزار نفر ساکن داشته، یک مستراح نداشته اند. در زیرشان کاسه میگذاشتند و بعد که تولید مثل می کردند، بیرون میبرده اند و بوی گند و کثافت و...که مجبور بوده اند عطر بزنند.

در المخمیسی می نویسد: ثروتی نداشت، اما یک سوم آنچه را در دنیا داشت، در کار آرایش و نظافتش میکرد، یک سوم پولی که داشت، مربوط به آرایش و نظافت و عطرش بود، چه بگویم؟ اصلا باورش مشکل است.
شمشیرهایش همین طور ، شمشیرهایش هر کدام اسم خاصی داشتند!
 

اين مقاله به همت آقاى حسين باصفا از نوار سخنرانى دكتر شريعتى پياده و در اختيار اين سايت قرار گرفته است

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017