Go to Homepage

علی، حیات بارورش پس از مرگ

بخش ۲

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫می بینیم که گروه اول از مسائلی دفاع می کنند و مطالبی را به نام قرآن باور دارند که بدین صورت هیچ تأثیری روی سرنوشت زندگی امروز ما ندارد و کراماتی است که امثال آن را در همه جا می توان دید و وقوع عینی این حوادث درگذشته هیچ تأثیری بر روی فکر ما و تربیت ما و جامعه ما نخواهد داشت، ولی اینان شکل چنین حوادثی را نفس ایمان و اصل اسلام می دانند.

گروه دیگر نیز، به نام علم امروز، و با استناد اینکه مثلاً سیصد سال خواب یک انسان از نظر فیزیولوژی غیرمنطقی است، با مذهب و اسلام مبارزه می کنند.

در جنگ این دو گروه آنچه که اصولاً مطرح نمی شود، خود همین قرآن است. این تذکر را لازم است بدهم که من نمی گویم کلیه نظریات من در مورد اسلام و تشیع صد در صد درست است و جز این نیست؛ اما قدر مسلم این است آنچه که امروز به نام اسلام و تشیع وجود دارد، نه اسلام است و نه تشیع؛ به دلیل اینکه پیروانش نجات یافته نیستند. علی ای را که به ما معرفی می کنند و ما می شناسیم، آن علی نیست که اگر ملتی و جامعه ای او را بشناسند سرنوشتشان دگرگون شود. آن سیمایی که ما از علی می شناسیم، سیمایی است که خودمان رسم کرده ایم، نه سیمای علی.

هر کس موظف است در راه شناخت آن حقیقت و برای یافتن سیمای واقعی آن معنویتی که تاریخ را دگرگون کرده و آن همه افتخار و تمدن و عظمت و آقایی در میان ملت ها به بار آورده است، کوشش کند تا به یک حقیقتی برسد و چنانچه سخنش درست نیست باید کسان دیگری که در این صراط هستند به او بفهمانند که این قسمت سخنت درست نیست. اگر هیچکس هیچ چیز نگوید، همه در خواب خواهیم ماند و بدتر از این هم خواهیم شد.

اما آن چه که من از این داستان می فهمم و معتقدم که یا باید همین باشد و یا حداقل چیزی مثل این، این است که داستان اصحاب کهف می خواهد به روح های ضعیفی که در برابر دنیا و قدرت و سیطره مطلق یک فرد، یک نیرو و یک طبقه، ضعیف و ناامید شده اند و به یأس اجتماعی، یأس فلسفی، یأس سیاسی و یأس فکری دچار شده اند و این همه را برای ماندن و پوسیده شدن و احساس مسئولیت نکردن بهانه کرده اند، بگوید که اگر دنیا در اختیار یک قدرت غیر حق باشد و در سرتاسر این زمین جز ۵ یا ۷ تن همفکر نباشند و همه مردم هم به دنبال آن راه باطل بروند و هیچ روزنه ای از امید نسبت به آینده نباشد و احتمال هیچ تغییر وضعی هم نرود، آن هفت نفر نباید مأیوس شوند و بگویند که دیگر امیدی نیست و این ظلم جاوید و همیشگی است. این داستان می خواهد بگوید که در این دنیا اگر حتی ۷ نفر در برابر دنیا قرار گیرند، باز هم مسئولیت از آن ها سلب نخواهد شد و بلکه حداقل برای نجات خودشان باید کاری کنند؛ اگر چه همه راه ها بسته باشد.

این داستان می خواهد بگوید که بر خلاف تصور آن ها این سکه بالاخره از رواج می افتد و مردانی که علیرغم زمان و علیرغم تاریخ و علیرغم همه شرایط موجود، حقیقت را و آن مشعل لرزان را در چهار موج حوادث و طوفان نگه می دارند به سرنوشت موفقی می رسند و پیروز خواهند شد: روزگار سکه دقیانوس را از رواج می اندازد و اوضاع را عوض می کند، به طوری که وقتی بروی دیگر هیچکس را نشناسی و آن شهرها را ببینی که هیچ آثاری از آن دوره وجود ندارد و همه چیز عوض شده است. این را جز به قدرت و جبر خدایی تاریخ بشر به چه چیز می توان تعبیر کرد؟ این معنی داستان است. این معنی است که به هر انسانی برای همیشه این پیغام را می دهد که «ای کسانی که می اندیشید و حقیقت را حس کرده اید: اگر یکنفرید و اگر هفت نفرید و اگر زمان بر خلاف حقیقت است، شما مسئولیت دارید و هرگز خیال نکنید که ستم دائمی است. جبری که خداوند در تاریخ نهاده، سرانجام همه چیز را دگرگون خواهد کرد و هفت تن بی سلاح و بی توان و بی پناه، چون آزادی را برگزیدند و نفی نظام ستم را، علیرغم بسیج همه قدرت های دقیانوسی که همه جا در تعقیب آن ها است و نابودیشان، در پناه خدا خواهند ماند و دقیانوس به جبر زمان خواهد رفت و سیصد سال سختی و رنج بر مردانی که رسالتی را در پیش دارند همچون خوابی خواهد گذشت و بر ویرانه رژیم هولناک دقیانوسی پای خواهند کوفت و باقی خواهد ماند».

درسی از سوره روم

باز نظیر همین داستان را در آغاز سوره روم می بینیم: در آن دوره رومی ها از ایرانی ها شکست خوردند. مسلمان ها که عده معدودی، حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر، بودند در مکه به صورت بسیار مفلوک و ضعیفی زندگی می کردند. دنیا در دست دو قدرت بزرگ آن روز بود که هم علم و تکنیک را در اختیار خویش داشتند و هم ارتش و سلاح نظامی را: یکی امپراطوری ایران در شرق و دیگری امپراطوری روم در غرب. در میان این دو قدرت عظیم، پیغمبر اسلام به صد نفر اعراب مسلمان فقیری که خط و سواد نداشتند و حتی فاقد خوراک و پوشاک درستی بودند و آب به سختی به دست می آوردند، می گوید: ما رسالتی جهانی داریم و شما باید بر شرق و غرب عالم حکومت برانید و بر شما است که بشریت را به این راه بخوانید و شما باید قدرت های بزرگ و کاخ های سفید یمن و صنعا و قصرهای پر شکوه کسری و قیصر را در هم کوبید.
روشنفکرهایی که در اطراف مکه بودند و ایران و روم آن زمان را می شناختند و به اصطلاح امروز خارجه دیده بودند و از اوضاع و احوال سیاسی اطلاع داشتند، به این حرف ها پوزخند می زدند، حتی در مدینه، که اسلام به قدرتی رسیده بود، در جنگ خندق مسلمان ها محاصره شده بودند و از ترس جرأت نداشتند برای قضای حاجت بیرون روند؛ آن روشنفکرها با تسمخر می گفتند که این مسلمان ها را نگاه کن، قدرت آن را ندارند که آزادانه بشاشند؛ آن وقت پیغمبرشان به آن ها می گوید شما بر شرق و غرب مسلط می شوید و همه قدرت ها را در پنجه خود می آورید!

پس از شکست رومی ها از ایرانی ها، در آغاز سوره روم قرآن می گوید در «بضع سنین» (از ۳ سال تا ۹ سال)، رومی ها می‌آیند و ایرانی ها را شکست می دهند: «و یومئذ یفرح المؤمنون»: یعنی ما مسلمان هایی که هیچ نداریم و در این میان هیچ چیز هم نیستیم، شاد می شویم و نفس راحت می کشیم! این دو مسأله چه ربطی می تواند به هم داشته باشد؟ مگر رومی ها و مسلمانان ها با یکدیگر پیوندی دارند که اگر آن ها ایرانی‌ها را شکست دهند این ها نجات پیدا کنند؟

معمولاً مدافعینی که قبلاً اشاره کردم چگونه از اسلام دفاع می کنند، به اینجا که می رسند خوشحال می شوند از اینکه پیش بینی قرآن در مورد شکست ایرانی ها از رومی ها تحقق پیدا کرده است، زیرا تاریخ نیز نشان می دهد که «اند» سال بعد در ادنی الارض (خاور نزدیک) این واقعه اتفاق افتاد. اما می خواهم بدانم کتابی که در دوره خویش حادثه ای را که تا ۶ سال دیگر اتفاق خواهد افتاد، پیش بینی کرده و پیش بینی آن هم درست درآمده، اکنون بچه درد من می خورد؟ همه در مقابل عظمت این پیش بینی درست از آب درآمده می ایستند و از اینکه قرآن معجزه کرده است و غیبگویی اش درست از آب درآمده، اشباع می شوند و در فهم قرآن به همین اکتفا می کنند.

اما این معجزه چه پیامی برای ما و نسل های آینده دارد؟

به نظر من در همین جا است که قرآن نمی خواهد پیش بینی کند و غیب گویی و چشم بندی؛ زیرا پیام دیگری دارد و آن اینکه: «ای کسانی که مرعوب شده اید و ما را مسخره می کنید و می گویید محمد اصلاً از دنیا اطلاعی ندارد و نمی داند که روم هفتصد هزار سرباز مسلح و مدرنترین ارتش را در اختیار دارد و ایران به بیش از یک میلیون نظامی مسلح، با بهترین ساز و برگ های جنگی، مجهز است، بدانید که این دو غول که دنیا را در تسلط خود دارند، آن قدر با هم خواهند جنگید و آن قدر لشکرکشی های بیهوده و بی ثمر خواهند کرد و آنقدر قوای معنوی و مادی خودشان را در جنگ های بی نتیجه به هدر خواهند داد تا به قدری خود را فرسوده کنند و از درون بپوسانند که با یک ضرب شمشیر چند مسلمان پابرهنه اما مؤمن، یعنی آگاه، مصمم و مسئول، همه آن شکوه و عظمت ایران و روم به زانو در آیند»!

و دیدیم که تا چند سال بعد و حتی کمتر از دو سال بعد از پیغمبر اسلام، در زمان ابوبکر، به روم حمله شد و کمتر از ده سال بعد، در زمان عمر، به ایران. و باز دیدیم که با شمشیر همین «مؤمنون» بی سلاح و بی توانی که چون دانه های گندم در زیر دو سنگ آسیایی که بر سر جهان می چرخید، اسیر بودند، هر دو قدرت بزرگ جهانی به زانو درآمدند (و یومئذ یفرح المؤمنون). این درس، یک درس مرده نیست، از یک قانون تاریخ صبحت می کند. می خواهد به همه انسان ها بگوید، اگر به حقیقت راهی که انتخاب کرده اید، معتقدید و اگر می بینید که حقیقت ضعیف است و قدرت در جهان به دست معنویت و حقیقت شما نیست، مأیوس نشوید: «مگر تاریخ را ندیده اید که چه قدر تهای بزرگی که حتی بزرگتر از ایران و روم بودند نابود شدند و چه گروه های کوچکی که بر گروه های بسیار غلبه کردند؟» می خواهد به کسانی که در راه حقیقت اند و ضعیفند، دلگرمی دهد و پیروزی آنان را جبر قطعی بداند و محکومیت قدرت هایی را که بر حق نیستند مژده دهد.

این یک جبر تاریخی است که می خواهد به بشریت نشان دهد که نبایستی بر اساس تجزیه و تحلیل های نیمه روشنفکرانه اوضاع و احوال دنیا، مسئولیت را از دوش انداخت.

اما گروهی به نام دفاع از اسلام می چسبند به سیصد سال خواب که درست است و گروه دیگری، با عنوان کردن این مطلب که بر اساس علم امروز خواب سیصد ساله محال است، با اسلام و مذهب مبارزه می کنند. جنگ این دو گروه اصلاً به اسلام مربوط نیست و به قول معروف هر دو سر و ته یک کرباسند. متجدد و متقدم، یعنی همین: یکی آن که اسلام را نمی شناسد و از چیزی که نمی شناسد دفاع می کند و دیگری کسی که به نام علم امروز دین را، یعنی باز چیزی را که نمی شناسد، رد می کند، و لذا این دو کس در ندانستن و نفهمیدن هر دو مساوی هستند: آن که مخالف چیزی است که نمی داند، و کسی که موافق چیزی است که نمی داند، هر دو نفهمند و در نفهمیدن درجاتی وجود ندارد، که نفهمیدن عدم است و در عدم حق و باطل بی معنی است. هر دو اصلاً مسأله را طرح نمی کنند و جنگ امروز فکری ما جنگ بین متقدم و متجددی است که هر دو مسأله را عوضی فهمیده اند و ما باید جداً از این جنگ موهوم دروغین خرافی که وقت وا ندیشه نسل ها را گرفته بپرهیزیم و با صمیمیت و ایمان حقیقت را بشناسیم.

شهادتی به نفع خصم

اکنون می خواهم مسأله ای را در اینجا مطرح کنم که نمی دانم آیا این مسأله همانطوری است که من مطرح می کنم یا نه، و شما هم این را به عنوان یک سئوال گوش بدهید، نه به عنوان یک اعتراض.

ما هنگامی که می خواهیم نزد بچه هامان بحث از دین و تشیع بکنیم و آن ها را متدین بار بیاوریم، چه می گوییم؟ آیا نمی گوییم «اصول دین اسلام سه تا است که پیغمبر آورده و کتابش هم قرآن است و خدایش هم الله و آن سه اصل توحید و نبوت و معاد است، که اگر معتقد شوی مسلمانی، و اصول مذهب شیعه پنج تا است: توحید و نبوت و معاد و عدل و امامت»؟ اگر آن بچه بپرسد و یا اگر یک فرنگی و یا یک مسلمان بپرسد که «مگر حق دارید بعد از مسلمان بودن به اصول دیگری هم معتقد باشید؟» و بگوید «اگر واقعاً این سه اصل توحید و نبوت و معاد، اصول دین اسلام است، پس آن دو اصل ديگر چيست؟ و اگر آن دو اصل نيز جزو اصول دين است، چرا نمی گویی اصول دین اسلام پنج تا است؟»، چه جوابی به او می دهی؟ اگر اصول دین اسلام که قرآن آورده، سه تا است، تو حق نداری دو اصل دیگر بر آن بیفزایی. در کنار اصولی که پیغمبر اسلام به نام اصول دین عرضه کرده، هیچکس، حتی پیغمبر، حق ندارد اصل دیگری اضافه کند. مگر این اعتقاد ما نیست؟ بنابراین، تو خودت با این حرفت بهانه به دست کسانی می دهی که معتقدند «تشیع عبارتست از اسلامی که با عناصر دیگر، با حرف های ایرانی و زرتشتی مخلوط شده»؛ در صورتی که چه خون ها ریخته شد و چه شکنجه ها در این ۱۴۰۰ سال تحمل شد و چه روح های عظیم و مردان بزرگی که در زیر شلاق خلفا و یا در زندان های آن ها نابود شدند و از آغاز تاریخ تشیع، یعنی آغاز تاریخ اسلام، شیعه اقلیتی بود که همواره شکنجه می شد، همواره قتل عام می شد، همواره خانه اش به غارت می رفت و همه این مصائب را مردان بزرگ در طول این قرن های سیاه تاریخ تحمل کردند تا به دنیا بفهمانند که «شیعه» هیچ نیست جز «اسلام».

در برابر عرب که می گفت «اسلام» یعنی «دین عرب»، یعنی «دین من» و حکومت اسلام یعنی «حکومت دین من بر تو»، شیعه می خواست این حرف را بفهماند و این شعار را به دنیا اعلام کند که «تشيع» مساوی است با «اسلام منهای عرب و منهای خلافت» و دیگر هیچ.

شیعه نه تنها هیچ اصلی، که هیچ فرعی در کنار «اسلام» نگذاشته و نمی تواند گذاشت.

آیا ما با این تلقی مان، به نفع خصم شهادت نداده ایم؟ اتهام او را علیه شیعه، خود اعتراف نکرده‌ایم؟ و بیش از همه خلفای بنی امیه و بنی عباس و سلطان محمود و سلجوقیان ومغول و ترک غزنوی که امامان ما و رهبران ما و مردم ما را شکنجه کردند و نیز بیش از همه دشمنان امروز و دیروز تشیع که ما را رافضی، ضد اسلام و تفرقه انداز می خوانند، با همین گونه تلقی ضد اسلامی و ضد شیعی که رسماً به نام «اصول دین و مذهب» به کودکانمان درس می دهیم و به صورت اصول بدیهی تکرار می‌کنیم، به تشیع خیانت نکرده‌ایم؟‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017