Go to Homepage

علی، حیات بارورش پس از مرگ

بخش ۵

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫مسأله دیگری که به ذهن من رسیده و از نظر تاریخی بی نهایت قابل تأمل است و چنین اتهامی را (که ایران، از همان اول، خودآگاهانه، از نظر احساس ملیت بیدار و زنده ای داشته، تشیع را در برابر تسنن و در برابر اسلام ساخته) مبتذل نشان می دهد و بی پایه می کند، این مسأله است: می دانید بعد از خلفای راشدین، حکومت دست بنی امیه می افتد.

یکی از خصائص رژیم سیاسی بنی امیه، فخرنژادی و عربیت و تعصب عربی شان است که عجم را - یعنی بیشتر، ما را - تحقیر فراوان می کردند، و اصلاً ما را موالی می خواندند. بنابراین ایرانی در دوره بنی امیه عقده نژادی اش از همه وقت بیشتر است، چون رسماً تحقیر می شود. بعد که بنی امیه ضعیف می شود، ایرانی ها - خراسانی ها - به رهبری ابومسلم قیام می کنند و می روند و حکومت بنی امیه را «چپه» می کنند و بنی عباس را روی کار می آورند. بنی عباس که روی کار می آید، در عین حال که حکومتی است ستمکار و حتی ستمکارتر از بنی امیه، یک خصوصیت دارد: نسبت به نژاد ایرانی، بر خلاف بنی امیه، عنایت خاص دارد، و حتی برعکس بنی امیه، که روی عادات عربیت و نژاد عرب و عرب ها تکیه می کرد، بنی عباس روی سنت و فرهنگ و رسوم و عادات ایرانی و ایرانی ها تکیه می کنند: وزراء بنی عباس ایرانی هستند، و علماء ایرانی در دربار بنی عباس هستند؛ خلفاء بنی عباس به رسم پادشاهان ساسانی لباس می پوشند و به رسم آن ها دربار و دستگاه دارند و به رسم آن ها مراسم برپا می کنند. اصولاً خلافت بنی عباس و خلفای بنی عباس کپیه ای از شاهنشاهان ساسانی هستند، و نژاد ایرانی در دوره بنی عباس از نظر ملیت به پیروزی بزرگ می رسد؛ زیرا خلافت عربی بنی امیه را ساقط کرده و به دست خودش خلافتی را روی کار آورده که به شدت متکی به نژاد ایرانی است، و اصولاً مغز بنی عباس مغز ایرانی بوده و خلفای بنی عباس ابزار فکر و هوش مردان ایرانی بودند، و احیای قومیت ایرانی در دوره بنی عباس مورد اتفاق همه است.

بنابراین اگر مسأله ملیت مطرح است، ملیت ایران در دوره بنی امیه مجروح، جریحه دار و خدشه دار است و به اختناق و حقارت افتاده، [ولی] در دوره بنی عباس نجات یافته و به پیروزی و توفیق بزرگ رسیده است: نه تنها خلفا، ایرانی مآب شدند و نه تنها اطرافشان را شخصیت های ایرانی و خانواده های ایرانی، مثل سرخسی ها و برمکی ها و نوبختی ها، گرفتند، بلکه اصولاً ایرانی ها استقلال سیاسی هم گرفتند. در دوره بنی عباس است که ایرانی ها به حکومت های ملی طاهریان، سامانیان، صفاریان و آل بویه می رسند. بنابراین دوره عباسیان، دوره پیروزی نژاد ایرانی است، که هم به حکومت خودش می رسد و استقلال داخلی به دست می آورد و هم خلیفه را مرید و ابزار دست خودش می کند.

بسیار خوب! اما تاریخ باز از مسأله به گونه ای حکایت می کند که برعکس آن چیزی است که تصور می کردیم، و آن این است که ما در دوره بنی امیه، قیامی به نام قیام ایرانیان علیه حکومت و خلافت بنی امیه نمی شناسیم، غیر از آخر دوره بنی امیه، که نهضت بنی عباس شروع می‌شود و ایرانیان به نهضت بنی عباس می گروند؛ در حالی که در طول حکومت بنی امیه، ایرانی‌ها - به نام ایرانی ها - علیه خلافت بنی امیه طغیان نمی کنند، و نمی شناسیم. برعکس، تمام قیام های ایرانیان توسط بابک، استاذسیس، افشین، مازیار، مقنع و ... در دوره بنی عباس است. اگر [مسأله] ملیت بود، باید برعکس می بود؛ اگر نه احساس اجتماعی، نه فکر، نه تشنگی عدالت، نه نیاز به یک حقیقت، بلکه فقط ملیت بود، ایرانی در دوره بنی امیه باید علیه بنی امیه می‌جنگید و در دوره بنی عباس باید با آن می ساخت؛ در صورتی که در دوره ای که بنی امیه تحقیریش می کند، ساکت است، ولی در دوره ای که بنی عباس تجلیلش می کند، طاغی و یاغی و عاصی است: همه قیام های ایرانی - و صد در صد ایرانی - بر علیه خلافت، در دوره بنی عباس است. آیا این حکایت نمی کند از اینکه آنچه ایرانی را ساکت می کرده، آن چه ایرانی را وادار به طغیان می کرده، آن چه به دست ایرانی اسلحه می داده، مسأله تشنگی و نیاز او به حقیقت بوده؟ ایرانی، که در دوره ابومسلم بنی امیه را می‌کوبد، به خاطر این نمی کوبد که او ملیت ما را جریحه دار کرده یا دین و فرهنگ ما را از بین برده؛ مسأله این است که این ها اجنبی هایی هستند که به دروغ بر اسلام مسلط شدند. شعاری که ابومسلم و سپاه خراسان طرح می‌کنند، چیست؟ «الرضا من آل رسول است. شعار، ملی نیست؛ شعار صد در صد اسلامی است. ابومسلم - عقیده اش چه راست باشد چه دروغ، از لحاظ تاریخ فرق نمی کند - وقتی که خراسانی ها را از ماوراء النهر حرکت می دهد، برای اینکه خراسانی ها را قانع کند که دست به اسلحه ببرند و حاضر به فداکاری شوند، به جای اینکه شعار ملی مطرح کند «ای خراسانی ها! ایران و ملیتتان را از بند عرب و بنی امیه نجات دهید و به استقلال ایران باستان و به مذهب خودتان برگردید»، می گوید که «بیاییم حکومت دروغین بنی امیه را، که به نام اسلام حکومت می کند و مسلمان نیست، فرود آوریم و حکومت را، حکومت بر خودمان را، به دست خاندان پیغمبر دهیم». [یعنی] آن زمان، در موقعی که بنی عباس ضعیف است و هنوز روی کار نیامده است (یک خانواده است)، در موقعی که شیعه جعفری و اثنی عشری (شیعه علوی) ضعیف است، در موقعی که بنی امیه روی کار است اما ضعیف است، و قدرت تعیین سرنوشت جامعه اسلامی به دست خراسانی ها افتاده، باز خراسانی شعار ملی انتخاب نمی کند، [بلکه] شعار صد در صد اسلامی انتخاب می کند.

مسأله ای که جالب است، این است که خراسان در زمان عثمان فتح شده - مانند مثلاً نیشابور -، و حتی فتح ماوراء النهر تا اواخر بنی امیه طول کشیده؛ یعنی - این را می خواهم بگویم - از اول ورود اسلام به خراسان تا قیام ابومسلم، که سال ۱۲۵ و ۱۳۰ است، بیش از ۴۰، ۵۰، ۶۰ سال فاصله نیست. بعضی از ایرانی های خراسانی هنوز به یاد دارند که عرب آمد و بر خراسان مسلط شد. این چه نیرويی است که در یک نسل چنان در قلب این ها نفوذ می کند که بعد از ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال، که دیگر قدرت عرب از بین رفته و خود آن فاتح شکست خورده و نیرویی که اسلام را بر این ها عرضه کرد، خودش به محاق رفته و به ضعف افتاده، و قدرت دست همین شکست خورده های خراسانی است، ولی خراسانی ها، با اینکه آن دین ۳۰ سال پیش، ۴۰ سال پیش و ۵۰ سال پیش حتی به ... خودشان آمد، [با اینکه] آن دین - به قول آن ها! - به شمشیر آمد و به زور جزیه تحمیل شد، و [با اینکه] الان، آن کسی که جزیه تحمیل می کرد و شمشیر داشت، نیست و شمشیر دست آن ها است، باز هم می‌گویند که حکومت باید دست خاندان رسول باشد. آیا این به خاطر آن نیست که خراسانی و ایرانی برای این اسلام را پذیرفته است که [در اثر] تشنگی او به عدالت و حکومت عدل، به جای حکومت ستم و حکومت طبقاتی و حکومت کاست ها و حکومت تبعیض خانوادگی و گروهی و طبقاتی، که در دوره قبل از اسلام بر ایران حکومت می کرد، تشنه فکر و مذهبی است که در جبین او عدالت و حکومت عدل را بیابد، و به خاطر این بنی امیه را می کوبد که می بیند با اسلامی که او شناخته - و به علت شناخت عدالت و استقرار برابری و برادری در جامعه ایرانی مسلمان شده - حکومتی که به نام بنی امیه بر او حکومت می‌کند، از عدالت و از حکومت عدل هیچ بویی ندارد؟ بعد به خیال اینکه اگر بنی‌امیه را بکوبد، عدالتی که او در اسلام می یافت - و او را به اسلام کشاند -، و استقلال و برابری افراد، و جامعه بی طبقه و برابری عمومی و به هم ریختن همه امتیازات و ویژگی‌ها و خصوصیت های خانوادگی - که اسلام عنوان می کرد-، به دست خاندان پیغمبر تحقق پیدا می کند، در حالی که شمشیر به دست خود ایرانی است، حکومت را به دست بنی عباس می‌دهد، و بعد که می بیند، نه، بنی عباس هم دنبال کار بنی امیه را گرفته، قیام می کند. چرا؟

همانطور که عرض کردم، جامعه شناسی مذهب نشان می دهد که یک دین دارای شعارهای مختلف فلسفی، اجتماعي، سیاسی، اخلاقی و فردی است؛ اما جامعه شناسی توسعه مذهب در یک جامعه و یک زمان می گوید که از مجموعه این شعارها و اصول مختلفی که یک دین عنوان می‌کند، در هر جامعه ای، بسته به نیاز آن جامعه، آن دین از طریق یکی از شعارها، که نیاز فوری و حیاتی آن جامعه را برآورد می کند، پیشرفت می کند. مثلاً الان اسلام توحید دارد، نبوت دارد، معاد و عدل دارد، امامت دارد، حج دارد، اصول مختلف دارد - از نظر علمی، از نظر فلسفی، از نظر اجتماعی - [ولی] در آفریقا، بزرگ ترین عاملی که اسلام را در میان سیاهپوست ها نفوذ می دهد، برابری نژادیش است: یعنی نزاد سیاه که از تبعیض نژادی رنج می برد و شکنجه می بیند، می بیند که در اسلام برابری نزادی مطرح است؛ بنابراین به اسلام گرایش پیدا می کند. شعار برابری نژادی اسلام، اولین شعاری است که سیاهپوست را به خود می کشاند.

ایرانی در دوره ساسانیان از تبعیض طبقاتی رنج می برد، از ستم رنج می برد، از محدویت و محرومیت طبقاتی رنج می برد؛ در شعارهای مختلف اسلام، بیش از همه، عدالت اجتماعی و حکومت عدل و برابری عمومی - که نیاز ایران دوره ساسانی است - و او را به اسلام می‌کشاند. ایرانی بعد از اینکه این شعار او را به خودش می کشاند و مسلمان می کند، توحید را می پذیرد، معاد را می پذیرد و همه دین اسلام را می‌پذیرد. یعنی یک جامعه و یک ملت، از یک مکتب - که اصول مختلفی دارد - اول آن شعارش را می پذیرد که مورد نیاز فوری و حیاتی خودش است. [عامل] شناختن ایرانی در دوره ساسانی همین کفشگرزاده است: او سمبل توده ایرانی است. او چه عقده ای دارد؟ عقده محرومیت طبقاتی دارد؛ عقده این را دارد که چون بچه کفاش است، باید برای ابد در این کاست و طبقه بماند و حق ندارد به طبقه بالاتر برود، ولو نابغه باشد - این، عقده ایرانی است.

به انوشیروان گزارش می دهند که یکی از مردم از پشت دیوار خانه اش بو کشیده و دیده بوی یک غذای ممنوعه می آید. یعنی چه؟ یعنی اینکه بعضی از غذاها مخصوص دربار ساسانی بوده، و دیگران، حتی شخصیت های بزرگ، حق نداشتند از آن غذا در خانه شان درست کنند و بخورند! بعد تصادفاً آدم بی تربیتی در خانه اش گفته که «من از همان غذا می خواهم»؛ بعد بوی آن بلند شده؛ بو کشیده اند و گزارش داده اند که او در خانه اش برای خودش غذای ممنوعه درست کرده، بعداً او به شدت تنبیه می شود! این، عقده ایرانی است.

خانواده قارن خانواده ای است که در طول نسل های پی در پی باید فرمانده و حاکم باشد و بزرگترین مناصب سیاسی را داشته باشد. یعنی فقط بچه های همین آقای قارن هستند که باید نسل به نسل در این دوره تاریخ اسلام فرماندهان و حکام از آن ها باشند. موبدان همینطور و اسواران - شوالیه ها - همینطور. این ها طبقاتی هستند که [به طور] خانوادگی و پشت در پشت در یک منصب خاص هستند: عده ای در برابر سلطان ساسانی حق نشستن دارند؛ عده ای حق نشستن ندارند و باید بایستند؛ عده ای اهل شمشیرند؛ عده ای اهل قلم اند. این ها همینطور ارثی است. اگر از میان توده و از میان مردم شمشیرزن بزرگ و قهاری بلند شد، چون از میان مردم است، هرگز نمی تواند جای یک قارنی را بگیرد - حق ندارد. شما خیال می کنید چرا در اواخر ساسانی ایران از لشکر اسلام شکست می خورد؟ آیا مرد ندارد؟ چرا، دارد؛ چطور یک ملت بزرگ برای رهبری مرد ندارد؟ می خواهند مردی را برای رهبری انتخاب کنند. موقعی که خطر نابودی ایران مطرح است، او باید از تخمه خاص ساسانی باشد! نیست! می‌روند یک نفر را می آورند، که فقط هم تخمه ساسانی دارد، و گرنه نمی تواند مملکت را اداره کند! بعد از دو ماه به طور مرموز می افتد و می میرد. بعد یکی دیگر را می آورند، که بعد از یک روز «به شومی بزاد و به شومی بزیست»! بعد باز این می رود و یکی دیگر می آید و شش ماه حكومت مي‌كند!‌بعد يكي ديگر مي‌آيد كه يك هفته حكومت مي‌كند! بعد كه [دیگر] کسی را گیر نمی‌آورند، در این موقع که ایران به وسیله عرب تهدید می شود، به خوزستان می روند و خبر می دهند که در خوزستان خانمی به نام آزرمیدخت هست که می‌گویند از خانواده ساسانی است؛ او را برمی دارند و می آورند و می گذارند! او هم بعد از چند روز از بین می رود! چرا در موقعی که ایران به رهبری مردان بزرگ نیازمند بوده، از این مردان بزرگ محروم بوده؟ به خاطر اینکه آقای رستم فرخزاد یا یک افسر دیگر یا یک سرباز دیگر ایرانی، هر قدر هم لیاقت به خرج بدهد، حق ندارد به یک مقام خاص برسد. یک سرباز، اگر از رستم هم بهتر بجنگد، حق ندارد از مقام سربازی بالاتر رود و مثلاً فرمانده سپاه ایران در برابر عرب شود.

[ایرانی] آن وضع را می بیند، و در برابر: نماینده عرب به خیمه رستم می آید. رستم طبق عادات خاص قومی‌اش شمشیر خود را عرضه می‌کند و دم و دستگاه و شکوه و جلال و «برو و بیا»ی خود را به رخ نماینده عرب که مسلمان است، می‌کشد. بعد می بیند این عرب مثل این که اصولاً حواسش پرت است و شکوه و جلال و ... حالی اش نمی‌شود! و دائماً این شمشیر را جلوی چشمش می آورد که (مثلاً) : «نگاه کن چه دسته جواهرنشاني دارد! نگاه كن چقدر روي اين كار هنري كرده‌اند! نگاه كن چه جواهري روي آن نشانده اند! ببین چه غلافی دارد! این غلاف میلیون ها تومان ارزش دارد!» دائماً می خواهد به رخ او بکشد و او هم حواسش جای دیگر است یا عمداً حواسش را جای دیگر می دهد که یعنی «من نمی فهمم تو اصلاً» داری چکار می کنی»! بالاخره طرح می کند:

می گوید: این شمشیر توست؟ غلافش همین است؟
او که شمشیرش را در کهنه ای پیچیده و به کمرش بسته بود، می گوید: بله!
می گوید: این شمشیر را نگاه کن، آیا آن را دیده ای؟
نگاه می کند و می گوید: بله!
می گوید: تو که یک افسر هستی، این چگونه غلافی است که برای شمشیرت داری؟
می گوید: شمشیر را در غلاف نمی شناسند، در میدان جنگ می شناسند!

و بلند می شود و بیرون می آید. بعد رستم، که آدم فهمیده ای است، بر خودش می لرزد که «این منطق، بر ما حکومت می کند»! این رستم که این همه ناله می کند که «من ستاره ها را می گیرم و اصطرلاب می گیرم، چرخ بر خلاف ما می چرخد!»، به خاطر چیست؟ به خاطر این است که می بیند آن ها حرف دارند؛ می بیند آن ها همه با هم برابرند، همه روی یک طرز تفکر و روی یک ایمان دارند می جنگند، و اصلاً بالا و پایین معلوم نیست، [در حالیکه] در این سو همه درجه است و نشانه و تظاهر و ...! فردوسی، که دارد به سپاه اسلام حمله می‌کند، می گوید: «برهنه سپهبد، برهنه سپاه»! در صورتی که چون «برهنه سپهبد، برهنه سپاه» بود، بر همین «پوشیده سپهبد، پوشیده سپاه»ها پیروز شد! چون برهنه بود، پیروز شد!

طبری نقل می کند (خیلی خوشمزه است!) که در جنگ اصفهان سه هزار نفر عرب به فرماندهی یک نفر عرب به پادگان «جی» در اصفهان آمدند، که بزرگترین پادگان نظامی بعد از همدان بوده و باید قلب ایران را حفظ می کرده. عرب ها کنار اصفهان آمدند. فرمانده پادگان جی (طبری خیال می کند «پادگان» اسم همان فرمانده است! در صورتی که پادگان است!) از آن بیرون می‌آید. از تمام دم و سم و یال و گوش اسبش جواهر می ریزد. وقتی که آفتاب بر این سپاه پادگان جی می تابد، این اسلحه ها و جواهرات و ... برق می زنند. اما از آن طرف هیچ! با یک پیراهن و با شمشیرهای لخت، پیاده یا سوار بر اسب ها یا شترهای برهنه. اما چگونه می جنگند؟

فرمانده عرب می آید و می گوید «چرا خودمان و این بیچاره ها را به کشتن بدهیم؟ دو نفری می‌جنگیم؛ هر کدام شکست خوردیم، پیمان شکست را امضاء می کنیم - این دیگر راحت است».
رئیس پادگان اصفهان خجالت می کشد بگوید «نخیر، ما این کار را نمی کنیم».
می گوید «خیلی خوب.»
[فرمانده عرب] می گوید «خوب، اول من بزنم یا تو ؟ »
می گوید « در جنگ تن به تن، باید اول آن که از لحاظ نسب شریف تر است، بزند».
به هر حال مکالمه می کنند و رئیس پادگان اصفهان ثابت می کند که «من از لحاظ نسب شریف تر از تو هستم»:
به [فرمانده] عرب می گوید «تو چه کاره ای؟»
می‌گوید «من هیچ کاره ام!»
اما آن [دیگری] می شمارد که تا زمان قابیل بن آدم همه از خانواده قارن بوده اند!
می گوید «خیلي خوب، پس اول تو بزن».
نیزه را محکم می زند؛ فرمانده عرب چرخی می خورد و به زین اسب برخورد می کند، و زین اسب کج می شود. فرمانده اسلام می افتد، ولی باز مثل یک قرقی، یک گنجشک روی اسبش می افتد و
می گوید «حالا نوبت من است».
می گوید «دیگر نه، برویم در همین پادگان جی و با هم بنشینیم و مذاکره کنیم»!
(در طبری هست). می روند و مذاکره می کنند؛ نتیجه مذاکرات چیست؟ ننگین ترین قراردادی که در تاریخ نظامی بین دو گروه بسته شده: آن عرب به این «آقا» تحمیل می کند که:
- هر وقت ما عرب ها خواستیم یک شهر شما را بگیریم و اسب نداشتیم، خودت به ما اسب بده!
می گوید! خیلی خوب!
- اگر آدم نداشتیم، بما آدم بده!
می گوید: خیلي خوب! ما اصلاً برای همین کار هستیم!
- اگر یک عرب پیاده بود و به یک سوار ایرانی برخورد، سوار - ولو اینکه اسب از خودش باشد - باید پایین بیاید و عرب سوار شود، به خاطر اینکه عرب است!
میگوید: خیلی خوب! (امضاء می کند).
حتی قراردادهایی از این ننگین تر: «در یک گروه، اگر یک ایرانی گردنش بلندتر باشد، باید گردنش را بزنی، یا باید از آنجا برود»! زیر بدترین و زشت ترین اهانت ها را امضاء می کند!

این مردم، که فشار همین ها را روی دوششان احساس می کردند، این خبرها را می شنیدند، آن عقده های آن کفشگرزاده را داشتند، و بعد تشنه عدالت و برابری و تشنه حکومت عدل بودند، مسلمان شدند. بنی امیه دروغ گفت و عربیت را به نام اسلام تحمیل کرد؛ ایرانی نپذیرفت. بنی عباس حکومت های اشرافی را به نام اسلام زنده کرد؛ ایرانی فهمید که او [مسلمان] نیست. ایرانی مسلمان ماند؛ کدام مسلمان؟ اسلام را به همان معنایی که اول فهمیده بود و با همان جاذبه ای که در آن دیده بود و او را به اسلام کشانده بود، [حفظ کرد]؛ و آن در اولین وهله هیچ نبود جز تأمین عدالت و برابری و حکومت حق و عدل. برای همین مذهب خودش را ول کرد، ملیت خودش را ول کرد، سنت های خودش را ول کرد و به طرف اسلام رفت. بنی امیه و بنی عباس به این مردم دروغ گفتند و حکومت شخصی و فردی و نژادی شان را تحمیل کردند؛ این ها نپذیرفتند. ایرانی الان هم شیعه نشده: ایرانی مسلمان ماند؛ یعنی چه؟ یعنی او در اسلام عدالت و حکومت حق می جست و برای همین هم به طرف اسلام رفت، [ولی] در خلافت [آن را] نیافت و ندید. و برای حق و برای تأمین عدالت، یعنی اسلامی که او می فهماند و او می خواست، جنگید، شکنجه دید و مبارزه کرد و مسلمان ماند.

این اسلام را به طور طبیعی در چهره علی و در چهره خاندان علی یافت؛ نه اینکه اسلام [چیز دیگری] بود و بعد او به تشیعی رسید و یا تشیعی را ساخت! اصلاً همان اسلام اولیه ای که مردم ایران به طرفش رفتند، تشیع بود، بدون نام تشیع؛ یعنی از آن استقرار حکومت حق و استقرار عدالت چشم داشتند؛ اما کسانی که به نام اسلام حکومت کردند - چه حکومت بنی عباس و چه حکومت بنی امیه -، نه عدالت و نه حکومت حق را داشتند. این ایرانی ای که برای عدالت و حکومت حق به اسلام می گرود، ولی اسلام حق و اسلام عدل را نه در حکومت بنی امیه و نه در بنی عباس و نه در علمای اطراف بنی عباس و بنی امیه می‌بیند، خود به خود متوجه شخص یا شخصیتی و یا افرادی از خاندان پیغمبر یا از طرفداران و یاران و اصحاب پیغمبر می‌شود، که آن ها نماینده این عدل و این حق‌اند.

این است که ایرانی می گوید «من به اسلام آمدم و اسلام را پذیرفتم، به خاطر این که اسلام برای من عدالت و حکومت حق بیاورد، و این ها نیاوردند. پس من مسلمانی هستم که حق و عدالت را نه تنها جزء اسلام می دانم، بلکه بزرگترین عامل پذیرش من همین دو جاذبه و این دو اصل بوده». این است که مردم ایران از همان اول این دو اصل امامت - یعنی حکومت حق اسلامی - و عدالت - یعنی اقرار به برابری و عدل فردی و اجتماعی و جهانی و خدایی - را در متن اسلام و به نام اسلام می شناختند، و اسلام را در وهله اول به خاطر این دو وجهه اش پذیرفتند و بعد در چهره همه کسانی که به نام اسلام حکومت کردند، این دو اصل را نیافتند و خود به خود متوجه علی و یاران و فرزندان او، که قربانی دفاع از حق، عدل و حکومت حق اسلامی شده بودند، شدند، در برابر کسانی که می خواستند حکومت ستم و حکومت اشرافیت و جاهلیت را به نام اسلام بر ما تحمیل کنند..

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017