Go to Homepage

علی، حیات بارورش پس از مرگ

بخش ۶

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫شیعه مذهبی در کنار اسلام نیست (این آخرین جمله های من است، که می خواهم [با آن ها] تشیع را تعریف کنم). تشیع گرایش مردم ستمدیده ای است که در آغاز اسلام، وقتی که اسلام بر آن ها عرضه شد، در چهره این دین تحقق عدل و استقرار حکومت حق را حس کردند و شناختند، و در متن اسلام، امامت را به عنوان رهبری درست حق، و عدل را - که یکی از صفات خداوند است - به معنای برابری و به معنای عدالت عمومی جهانی و انسانی و اجتماعی [تشخیص دادند]؛ و وقتی که می گوییم [عدل] صفت خداوند است، یعنی صفتی است که باید در چهره همه کائنات و من جمله در جامعه بشری تحقق پیدا کند؛ یعنی عدالت تنها یک رژیم سیاسی خاص، که باید در یک جامعه تحقق پیدا کند، نیست. شیعه - یعنی مسلمان - معتقد است که عدل اصولاً جزء ذات آفرینش است، زیرا آفرینش پرتوی از وجود خداوند است، و یکی از صفات خداوند - یعنی یکی از خصوصیات ذات خداوند - عدل است. بنابراین جامعه طبیعی جامعه ای است که بر مبنای عدل استقرار دارد.

ایرانی، [از آنجا] که از حکومت خودش رنج می برد، به خاطر حق و حکومت درست، و، از آن جا که ستمدیده بود، به خاطر برخورداری از عدالت، به اسلام گروید و اسلام را، از همان اول که به آن معتقد شد، مبتنی بر اصولی شناخت، که دو اصل از این اصول، «امامت» ، یعنی حکومت واقعی و حقیقی و «عدالت»، یعنی برابری عمومی و مرگ ستم بودند. و بعد آن دو اصل را در چهره مذاهبی که جانبدار حکومت بنی‌امیه و بنی عباس، و با عدل و حکومت حق - یعنی امامت - بیگانه بودند، نیافت: توحید را یافت، نبوت را یافت، معاد را یافت؛ اما آن چیزی که ایرانی ستمدیده را به سوی صف اسلام کشید، عدالت و رهبری درست انسانی بود، که نه در بنی امیه دید و نه در بنی عباس. خود به خود اسلامی را که دارای این دو پایه است، در سیمای علی و در چهره یاران و فرزندان علی دید، و این ها را در برابر خلفای معاصرشان، که بنی‌امیه و بنی عباس باشند، سنجید؛ ولی نه به این خاطر که این ها ائمه شیعه هستند، نه به این خاطر که این ها فرزندان علی هستند، نه به این خاطر که علی داماد پیغمبر است، [بلکه چون] اسلامی که او شناخته بودو [شعارهایی که او را] به اسلام کشانده بود - که رهبری حقیقت و حق و درست انسانی و تأمین عدالت باشد - در چهره این مردان حق می دید؛ و بنابراین به علی و فرزندانش که گرایید، [منظورش] گراییدن به تشیع به عنوان یک مذهب خاص نبود، [بلکه] به این خاطر بود که آن اسلام اولیه و حق را در سیمای این ها، در زندگی این ها، در خانواده این ها، در موقعیت سیاسی این ها و در رنج ها و شکنجه های دوازده نسله این مردان یافت.

«ایرانی شیعه شد»، به این معنا، درست نیست؛ ایرانی برای عدالت و برای برخورداری از حکومت عدل و حق مسلمان شد و این دو اصل را تنها در زندگی علی دید. و اینکه می گویم علی بعد از مماتش حیات بارورتری را در دل ها ادامه داد، به این معناست که جامعه ایرانی و همه مسلمانان عدالت خواه، همه کسانی که به خاطر حکومت حق و به خاطر تأمین عدل به اسلام گرایش پیدا کردند، در نخستین قدم، این دو اصل را، که در اسلام می جستند و می دیدند و معترف بودند، از نظر تحقق خارجی در سیستم حکومت علی و در زندگی فرزندان علی می دیدند. بنابراین ایرانی ها به خاطر این که فرزندان علی و ائمه شیعه داماد یا فرزندان دختر یزدگرد هستند، شیعه نشدند؛ ایرانی ها به خاطر اینکه در میان چند فرقه مسلمان به یک فرقه که مثل آن‌ها اصول اسلام را قبول دارد، ولی بنا بر مقتضیات و مصالح دو اصل دیگر - به نام عدل و امامت - بر آن ها اضافه می کند، شیعه نشدند؛ به خاطر اینکه علی داماد پیغمبر است، شیعه نشدند؛ [بلکه] به خاطر اینکه در حکومت علی و خاندان او، دو اصل امامت و عدالت را، که در نخستین قدم از نخستین اصول اولیه اسلام می دانستند - و این دو اصل، این ملت ستمدیده و عدالت خواه را برای نجات خودش به طرف اسلام کشاند -، در این مردان بزرگ، در زندگی علی و در زندگی یاران علی، مردانی که همه شان، به اعتراف خودشان، یا مسموم و یا مقتول شدند، یافتند، به آن ها گرایش پیدا کردند؛ به خاطر مسلمان بودن و مسلمان ماندن به علي گرايش پيدا كردند؛ به خاطر اینکه دو اصل امامت و عدالت را که جزء اسلام می دانستند، در دیگر فرقه ها و در حکومت عرب نیافتند و در حکومت علی و یارانش شناختند و یافتند، به علی و به محبت علی گرویدند؛ و علی و تشيع یعنی این گونه فهمیدن اسلام.

در طول تاریخ اسلام، که این جامعه ما یک بار سال ها تحت شکنجه بنی امیه رنج برد، قرن ها تحت شکنجه بنی عباس رنج برد و سال ها تحت شکنجه مغول و ایلخانی و امیر تیمور لنگ و اتابکان رنج برد و همیشه ستم دید، رو به روز، هر چه فشار، اختناق و ستم بیشتر می شد، تمایل و محبت این مردم به علی و عشقشان به اصل امامت و اصل عدالت در اسلام بیشتر می شد، بطوریکه در طول تاریخ اسلام، تشیع یا محبت علی، همواره سرچشمه تمام طغیان های توده مردم بر علیه حکومت های بنی امیه و بنی عباس و مغولی و تیموریان و سرچشمه الهام نهضت های عدالت خواهانه بود: اولین کسانی که مغول را راندند، شعیان سربداریه در سبزوار بودند. بزرگترین نهضت هایی که در زمان امیر تیمور علیه حکومت تیموریان به وجود آمدند، [توسط] شعیان بودند. در طول تاریخ حکومت ستمکارانه بنی عباس، تنها و تنها شیعیان بودند که ستم را نپذیرفتند و همواره قربانی دادند و هرگز تسلیم حکومت بنی عباس، به نام خلیفه رسول خدا، نشدند. شیعه بود که در طول تاریخ اسلام، خاندان بنی عباس و بنی امیه و اعوان و انصارشان را، که می خواستند به نام خلیفه خدا حکومت کنند، رسوا کرد، بطوری که نام این ها، بطور معمول، «ظلمه» شد، بطوری که پاک ترین انسان ها از همکاری با این ها خودداری کردند، حتی غیر شیعیان.

این داستان را نگاه کنید تا ببینید که مبارزه دائمی شیعه به عنوان اسلام عدالت خواه، که طرفدار امام و رهبری امام و تحقق عدالت در جامعه است، چه تأثیری گذاشته و چه مقاومت منفی عجیبی در توده مردم و در بین علما به وجود آورده، یک مقاومت منفی که در طول ۸۰۰ یا ۹۰۰ سال دائماً وجود داشته: امام احمد حنبل را می شناسید؛ او رئیس فرقه حنبلی است. امام احمد حنبل فرزندی به نام صالح دارد.

در تاریخ خیلی فراوان است [مواردی] که حکومت بنی عباس می خواست به بسیاری از شخصیت ها پستی، [مثلاً] قضاوت و حکومت جایی را بدهد، و این ها فرار می کرده اند. حتی خانه ابومطیع را بر سرش خراب کردند و گفتند «بیا قضاوت بلخ را بگیر» و قبول نکرد و نیمه شب فرار کرد. بعضی ها خودشان را به دیوانگی می زدند، که پست مهمی به آن ها ندهند! داستان صالح بن احمد حنبل در تذکره الاولیاء هست، که مردی بود «قائم اللیل و صائم الدهر» (شب ها تا صبح برای عبادت بیدار بود و همیشه هم روزه داشت). «پارسا مردی به نام بود» (همین صالح پسر امام احمد حنبل). «یک سال قضاء اصفهان کرده بود» (فقط یک سال بود قضاوت اصفهان را قبول کرده بود). «در این یکسال فرمان داد تا بر خانه در ننهند» (خانه ای که شب می‌خوابد؛ در نداشته باشد)، «تا مگر نیمه شبی کسی را مهمی پیش آید و در بسته بیند» (مردم که گاهی نیمه شب با قاضی محل کار دارند، نیایند و در بسته باشد و رو دربایستی و ناراحتی [پیدا کنند]: در اطاق در باز می خوابیده). او یک سال در سال های پیش قاضی بوده و بعد هم ول کرده است.

«امام محمد حنبل را در خانه نان می پختند؛ نان آوردند؛ احمد حنبل گفت: این نان را چه بوده است؟ گفتند: خمیرمایه از خانه صالح - پسرت - آورده ایم. گفت: نه مگر او یک سال قضای اصفهان کرده بود؟ می گویند: چرا. می گوید: این نان را بنهید و هیچکدام نخورید، تا مگر سائلی (گدایی) بیاید؛ به او بگویید این نان را خمیرمایه از خانه صالح بن احمد آورده اند، که یک سال قضای اصفهان کرده بود! چهل روز این نان در خانه احمد بماند و یک سائل به جستجویش «گذر نکرد» (گدایی گرسنه نیامد که نان خانه امام احمد حنبل را بخورد، به خاطر اینکه خمیرمایه اش از خانه صالح است و به جرم اینکه صالح یک سال قاضی بوده!).

«امام گفت: آن نان را چه کردید؟ گفتند: چهل روز بمانده است به بوی آمده است. نان را به دجله انداختند» (هیچکس حاضر نشد بخورد، از گدا و ...). «امام پرسید: آن نان را چه شد؟ گفتند: در دجله افکندیم؛ و امام احمد حنبل تا پایان عمر ماهی دجله نخورد»! آن ها که این مسائل را نگاه می‌کنند، فکر می کنند این مسائل زهد و پارسایی و ... است!

یعنی چه؟ این اگر خلیفه رسول الله باشد، چرا همکاری با او این همه گناه آلود است؟ چه کسانی خلفای رسول الله را رسوا کردند و به تاریخ و به همه مردم گفتند که این ها دروغ زن اند؟ شیعه؛ یعنی [پیروان] اسلامی که اصولش را بر پایه «امت - امامت» و «عدل» نهاده بود. دنبال علی که می روند، به خاطر این است که علی مسلمان است و اسلامی را می خواهد که دو تا از پایه هایش، «امت - امامت» و «عدل» است، نه اینکه دو تا از پایه ها را، به نام «امت - امامت» و «عدل»، در کنار سه پایه اسلامی بگذارند؛ نه! اصولاً دو تا از پایه های اساسی اش امامت و عدل است.

عبدالرحمن بدوی در ستایش تشیع می گوید «متأسفانه همه انظار متوجه بعد سیاسی شیعه شده اند و به بعد عمیق تر و درخشان تر تشیع، که عمق معنوی و ظرافت و سرشاری فکر و چند پهلو بودن و چند فکر بودن طرز فکر شیعه است، و [به اینکه] نهضت شیعه نهضت معنویت اسلام است و فکر اسلامی را عمق و تحرک فراوان داده، و معنویت اسلام مرهون شيعه است، توجه نکرده اند؛ چون همه مسلمان ها خیال می‌کنند که نهضت شیعه فقط از نظر وجهه سیاسی اش شناخته می شود؛ در صورتی که وجهه سیاسی شیعه خاموش تر و کوچکتر از وجهه فرهنگی و معنوی اش است». در صورتی که هرگز! آن وجهه سیاسی خاص شیعه را عبدالرحمن بدوی بدجور متوجه شده، چنانکه همه بدجور متوجه شده اند: خیال می کنند که مقصود از وجهه سیاسی شیعه و جنگ شیعه و سنی این است که در مسأله خلافت و جانشینی پیغمبر، حق با علی بوده یا با ابوبکر؟ این باید می‌بود یا آن؟ اختلاف میان دو نفر است، و موضوعش دیگر گذشته! در حالیکه اگر درباره علی صحبت می‌شود، به خاطر این است که از این مسأله اختلاف، وجهه سیاسی و فلسفه اداره جامعه بشری از نظر اسلام را بفهمیم و با آن آشنایی پیدا کنیم، و بفهمیم اسلام می گوید که جامعه بشری را چگونه باید اداره کرد. ما در اختلاف علی، در بحث خلافت و امامت، بحث اختلاف بین دو فرد و جانشین پیغمبر را طرح نمی کنیم: اگر طرح می کنیم، نه به خاطر پرداختن به خود این مسأله است؛ به خاطر این است که از این طریق استنباط کنیم که چگونه عدالت و امامت - یعنی حکومت اسلامی - می تواند در جامعه بشری استقرار پیدا کند.

بنابراین امامت به معنای حکومت واقعی اسلامی؛ عدل، به عنوان اساسی ترین یا یکی از اساسی ترین اصول اسلام، حقیقتی است که ملت ها و مردم ستمدیده را به طرف خودش کشانده؛ و تشیع جز این نیست. و گرایش مردم ایران به علی و به خاندان علی جز همان گرایش اولیه آن ها به اسلام چیز دیگری نیست؛ و فقط در اینجا اسلام را سراغ کردند و پیرو علی شدند؛ نه به عنوان اینکه فرقه ای به نام تشیع در اسلام و در میان مسلمانان درست کنند؛ بلکه این کوششی برای دست یابی به حقیقت اسلام بود.

اما برعکس آن چه عبدالرحمن بدوی می گوید - که وجهه سیاسی شیعی یکی از وجوه بسیار ضعیفش است -، بزرگترین شاخصه اسلام در برابر همه مذاهب دیگر این است که اسلام - به قول فرانسوی ها - Lettres mortes یا حروف مرده ای لای کاغذهای سفید نیست؛ اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، یک طرز تفکر و قانون اساسی یی است (مجموعه پند و اندرزها نیست) برای تحقق این اصول عدالت و برای بنیانگذاری جامعه مترقی بشری، بر مبنای این طرز تفکر، مسئولیت سیاسی و اجتماعی و شکل متعهد رهبری دارد، و همین رهبری جامعه بشری، که شیعه به نام «امامت» اعلام می کند، جزء اساسی ترین و حتی مشخص ترین شاخصه های اسلام نسبت به ادیان دیگر است، و نه شاخصه شیعه نسبت به فرق دیگر اسلامی.

بنابراین می خواهم در آخرین جمله این را عرض کنم که: تشیع عبارت است از اعتقاد به این که اسلام دارای اصولی است که دو اصل عدل و امامت، از اصول اساسی آن است. گرایش مردم، بخصوص ایرانیان، به تشیع و به پیروی از علی نه به خاطر حفظ ملیتشان یا برای ساختن فرقه ای در برابر اسلام است، بلکه گرایش ایرانی به تشیع عبارتست از همان گرایش ایرانی به متن اسلام؛ یعنی اسلام را به خاطر عدالت و به خاطر رهبری جامعه بر اساس عدل و حق پذیرفت - به خاطر اینکه ستمدیده بود و تشنه عدل بود - و این دو اصل را در جبین هیچکس جز علی و رژیم او زندگی او و یاران او ندیده و این بود که تاریخ ایران شاهد است که در طول این نسل های فراوان، هر وقت در حکومت های بنی‌امیه، بنی عباس، مغول، تیموری و ایلخانی ستم بیشتر می شده، عشق به علی در دل ها بیشتر زبانه می کشیده، و هر وقت ظلم خفقان آورتر می‌شده، سیمای علی در اندیشه‌ها متجلی تر می شده؛ زیرا طبق اصل «تداعی» (تناقض یکی از اصول تداعی است)، مظهر عدالت وقتی بیش از همه تجلی می‌کند که ستم بیش از همه بی رحم است. این است که در دوره ایلخانیان می بینید که «علی اللهی»ها بوجود می آیند. و این قانون منطق است که یک چیز نسبی گاه در برابر نقیض خودش تبدیل به یک چیز مطلق می شود. علی که به عنوان یکی از اصحاب پیغمبر و یکی از امامان اسلام است، چون به عنوان مظهر عدالت اسلامی و مظهر حکومت واقعی اسلامی تجلی می کند، در نظر مردمی که برای عدالت و حقیقت به سوی اسلام رفتند، ولی خود را در برابر ستم مطلق دیدند، بیشتر تجلی می کند، و وقتی که ستم بیشتر و بی رحم تر می شود، عظمت و درخشش علی بیشتر می شود، تا آنجا که در نظر این مردم ستمدیده، ستم به صورت اهریمن درمی آید و علی به صورت الله جلوه می کند. این است که ما در دوره ایلخانی و مغولی می بینیم که «اهل حق» یا علی اللهی کسانی هستند که بی تاب از ستم و مشتاق عدالت شدند، و علی به صورت الهه ای، به صورت رب النوعی، بصورت اهورامزدایی و بصورت خدای عدالت وخدای حکومت حقی که در تخیل و در آرزوشان داشتند، [در نظرشان تجلی کرد]. همین تخیل و همین تشنگی و آرزو به اسلامشان کشاند، ولی حکومت اسلامی باز آن ها را گرفتار ستم کرد؛ اما آن وسوسه، آن نیاز و آن تشنگی - که آن ها را به اسلام کشاند - عدالت و امامت بود، همان چیزی که در حکومت اسلامی نیافتند و همان چیزی که در سیمای علی و در خانواده علی به صورت درخشان و هر روز درخشان تری تجلی کرد.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017