Go to Homepage

علی، حیات بارورش پس از مرگ

بخش ۷

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫قرار بود سه شبی که در اینجا برنامه دارم درباره «تنهایی علی» و «نقش علی» و به تعبیری که انتخاب کرده بودم، «زندگی علی پس از مرگش» و «پیروزی در شکست» صحبت کنم که علی مظهر این درس بزرگ برای همیشه است.

اما مقصودم از عنوان «زندگی علی پس از مرگ»، تشیع بود و تأثیر آن در تاریخ اسلام و ایران و معنای واقعی و درست تشیع و انتقاد از کیفیت تلقی عامه از اصول این مذهب، و بحث امشب نیز گر چه دنباله بحث دو شب قبل است، اما خود یک بحث مستقل است.

در بحث شب های قبل گفتم که تشیع نه به معنای مذهبی در برابر اسلام و نه به معنای مذهبی متمم اسلام، بلکه نوعی تلقی از اسلام و نوعی فهمیدن حقیقت اسلام است و اصول این مذهب - عدل و امامت -، نه دو اصل افزوده شده به اسلام، بلکه دو اصل اساسی اسلام است که موجب پیشرفت این دین در جوامع مختلف من جمله ایران است.

جهان بینی عدل

امروز اصل «عدالت» را به این شکل که «خداعادل است و ظالم نیست» معنا می کنیم و می گذریم، در حالی که «عدالت» یکی از صفات خدا و به همین دلیل یکی از اصول آفرینش است و اسلام بر مبنای عدالت، جهان بینی خاصی دارد.

وقتی می گوئیم «عدالت» یکی از صفات خداوند است، به این معنی است که عدالت یکی از اصول اساسی هستی و یکی از اصول اساسی زندگی بشری است، و بنابراین باید یکی از اصول اساسی جامعه ما باشد.

اگر به معنای درست عدالتی که شیعه می گوید و در اسلام مطرح است، راه یابیم و معتقد باشیم که یکی از صفات خداست، باید تجلی آن را در همه کائنات و منجمله در جامعه انسانی ببنیم و اگر عدالت را فقط در بحث های فلسفی و کلامی و ماوراء الطبیعی بجویئم، معنایی می یابد که امروز همه گرفتارش هستیم.

عدالت یکی از صفات ذاتی خداوند است، یعنی یکی از اصول آفرینش و یکی از خصوصیات جهان بینی ما در عالم، در جامعه بشری، در اجتماع و در همه قرن های گذشته و آینده است.

بنابراین عدالتی که شیعه در اسلام معتقد است، تنها و تنها منحصر به بحث متکلمین، بحث درباره صفات خدا، بحث ماوراء الطبیعی، فلسفی، حکمتی و عرفانی نیست، بلکه مانند همه اصولی که در اسلام طرح می شود، از خدا آغاز شده و تجلی و قلمروش همه آفرینش را - من جمله جامعه بشری را - فرا می گیرد.

پس وقتی از عدالت می گوئیم، و از اینکه عدل یکی از اصول اسلام است و هر که بدان معتقد باشد شیعه است، بدین معنی حرف می زنیم، نه به معنای رایج آن.

شیعه معتقد است که عدالت یک اصل مقدس و عالی است که باید به طور طبیعی در جامعه و زندگی بشری تحقق پیدا کند. بنابراین اعتقاد به عدالت خداوند، یعنی اعتقاد به عدالت در همه جا و همه وقت، یعنی «عدالت خواهی»، نه تنها در فلسفه، که در جامعه شناسی هم.

امامت

در بحث «امت و امامت» نیز گفتم که «امامت» تنها به معنای اعتقاد ذهنی به مقدس بودن دوازده امام نیست، بلکه مبتنی بر این است که «اسلام» مکتبی است دارای مسئولیت اجتماعی برای تحقق هدف ها و قوانینی که به نام دین و برای تکامل انسان و تحقق عدل در جامعه انسانی ارائه می دهد، و بنابراین، ضرورت یک رهبری فکری، اجتماعی و انقلابی، طی چند نسل پیوسته، لازمه آن است.

«امامت» و «عدالت» نه تنها جزء اصول اسلام است، بلکه اصل «عدالت» و «امامت» است که اسلام را از ادیان قبل از خود مشخص می کند و این دو اصل است که مذهب اسلام را با آن سرعت به میان توده های جوامع قرون هفتم و هشتم و نهم - منجمله جامعه ایرانی - رسوخ می دهد.

به خاطر «عدل» و «امامت» اسلام است که ایرانیان با آن سرعت به اسلام می گروند؛ زیرا «توحید» و «نبوت» و «معاد» از اصول همه ادیان راستین است، اما «عدل» و «امامت» - به این صورت که دو اصل مشخص و متعهد زندگی بشری است - از اصول طرح شده اسلام است و در متن رسالت ویژه پیامبر اسلام قرار دارد.

وقتی که از «ادیان» سخن می گویم، به عنوان یک مسلمان، به ادیانی معتقدم که آخرینشان دین اسلام است و پایه گذارشان «ابراهیم خلیل» و انبیائشان از «ابراهیم» تا «محمد»؛ و در مورد ادیان دیگر نیز هم عقیده شما هستم. اما وقتی به عنوان یک مورخ، ادیان را تحلیل می کنم، دیگر به حق و باطلشان کاری ندارم.

مورخ و جامعه شناس ادیانی را به مطالعه می گیرند که در تاریخ بنام دین معرفی شده اند، و به کسانی توجه دارند که مکاتبی آورده اند، و به نام دین یا مذهب بر تاریخ بشر تأثیر گذارده اند، و با گرویدن بیش و کم مردمان توانسته اند فرهنگ و تمدنی در تاریخ انسان پدید آورند. در نظر مورخ و جامعه شناس این ها همه دینند و آورندگانشان همه پیامبر و نبی، و حق و ناحقشان بحثی است در قلمرو «دین شناسی».

بعنوان جامعه شناس فقط شناخت واقعیت و تأثیر این ادیان و پیامبرانشان را بر تاریخ و انسان بررسی می کنیم و همین جا متوقف می شوم.

طبقه بندی مذاهب

به عنوان یک جامعه شناس تاریخ ادیان را که ورق می زدم به اصل درخشان و جالبی برخوردم که از نظر جامعه شناسی تاریخی بی نهایت شگفت انگیز بود و یکی از اصول بسیار نادر جامعه شناسی و تاریخ است که استثناء هم ندارد و اگر دارد بسیار اندک است، و آن این است که اگر تمام ادیان شرق و غرب و تمام مردانی را که به نام دین آوران و بنیانگذاران مذاهب و مکاتب اخلاقی و معنوی معروف بشری در تاریخ انسان آمده اند بصورت فهرست روی کاغذ بیاوریم از نقطه نظر «رابطه شان با طبقات اجتماعی و طبقه خودشان» آن ها را بررسی نمائیم به نتیجه ای بسیار درخشان می رسیم. به این صورت که می بینیم عده ای از بنیانگذاران دینی و اخلاقی، وابسته به طبقات برخوردار و متنفذ جامعه اند و گروهی دیگر متعلق به طبقات محرومی که دائماً رنج و گرسنگی می کشند.

تمام جوامع بشری در یک تقسیم بندی کلی در طول تاریخ به دو طبقه تقسیم می شوند:

طبقه برترِ حاکمِ مرفهِ برخوردار، که نفوذ مادی و در نتیجه معنوی در جامعه دارند، و طبقه ای که هیچ ندارند، کار می کنند و رنج می برند؛ و به تعبیر یکی از دانشمندان، طبقه ای که می خورد و کار نمی کند و طبقه ای که کار میكند و نمی خورد. پیامبران و ادیان را نیز می توان بر اساس این ملاک تقسیم بندی نمود:

پیامبران و ادیانی که وابسته به طبقه اولند و پیامبران و ادیانی که وابسته به طبقه دوم. اگر به فهرست پیامبران وابسته به طبقه رنجدیده و محروم نگاه کنیم، می بینیم که این پیامبران بدون استثناء کارگران صنعتی، صنعتگران جزء و غالباً چوپان بوده اند و به عکس پیامبران وابسته به طبقات بالای جامعه - همه پیامبران چین و هند و ایران، سه کشور بزرگ پیغمبر خیز دنیا - از اشراف و روحانیون و درباریان یعنی طبقات برخوردار و مرفه جامعه بوده اند.

در سیره ابن هشام از قول پیغمبر اسلام نقل شده که: «هیچ پیغمبری نیست که گوسفند نچرانیده باشد». مسلماً مقصود او پیغمبرانی است که خود به آن معتقد است، یعنی، پیغمبران سلسله ابراهیم که همه چوپان بوده و در محرومترین گروه اجتماعی قرار داشته اند.

این اصل تاریخی که پیامبران شرق، یعنی پیامبران چین و ایران و هند همه وابسته به طبقات بالا بوده اند و پیغمبران ابراهیمی همه وابسته به طبقات محروم، برای یک جامعه شناس و مورخ بی نهایت قابل تأمل و بررسی است و او را در شناخت جهت اصلی این ادیان کمک می کند.

به عنوان مثال در چین، کنفوسیوس یک نجیب زاده چینی است که پدرش خازن یکی از پادشاهان چین است و خودش ابتدا مستوفی بوده و بعد معلم اشراف و سپس یکی از وزارء سرزمین «لو». در هند همه پیامبران و حتی مقدسین هندی از طبقه «کاشاتریا» هستند که طبقه ای از شاهزادگان مهاراجه ها می باشند. بودا خود شاهزاده قوم «ساکیا» است. مهاویرا شاهزاده‌ای است از طبقه کاشاتریا. در ایران، زرتشت پدرش مغ بزرگ است، یعنی سردسته روحانیون بزرگ مذهب «میترائیسم» یا مهرپرستی، که از طبقات بسیار بالای جامعه است، و مادرش شاهزاده است. مانی هم از طرف پدر و هم از طرف مادر شاهزاده اشکانی است و چون در زمان تولد او اشکانیان سلطنت دارند، مانی در دربار اشکانی متولد شده و رشد می کند. مزدک با اینکه عقاید ضد مالکیت های بزرگ و ثروت را ارائه می دهد، باز هم به قدری بینش اشرافی دارد که طبقات آسمان را به تقلید از درجات اداری ساسانیان تحلیل می کند و خودش، چنانکه اغلب مستشرقین منجمله پرفسور «ادوارد براون» می‌گویند، از اشراف «مهاداریا» است.

طرز بعثت این پیغمبران هم کاملاً روشن است: همه شان بدون استثناء به محض اینکه می خواهند رسالت پیغمبری و دینی خود را اعلام کنند، بدون اینکه با مردم حرف بزنند به طرف دربار یک پادشاه می روند.

کنفوسیوس به دربار پادشاه «لو» می رود، زرتشت که در آذربایجان مبعوث می شود، یکراست به سوی گشتاسب در بلخ روانه می شود و با دربار گشتاسب پیوند خانوادگی می بندد، و تا هنگام مرگ در همانجا می ماند. مانی خطبه تاجگذاری شاپور را می خواند و می گوید من در خدمت شاپور به هند و سراندیب و ... رفتم. بینش اشرافی مانی در تفکر او کاملاً تأثیر گذاشته، به حدی که می گوید: «دنیا از دو زروان تشکیل شده: زروان نور و روشنایی و زروان تاریکی و ظلمت». آن وقت همه اشیاء دنیا و همه امور دنیا را وابسته به یکی از این دو زروان می داند و می گوید: «کسی که پیروز می شود وابسته زروان روشن است، و کسی که شکست می خورد وابسته به زروان تاریک». نفس شکست و نفس ضعیف بودن در نظر او محکوم و منفور و گناه است، و نفس پیروزی و فتح، نور است.

در غرب نیز که معمولاً حکمای اخلاقی نقشی پیغمبرانه در جامعه خود ایفا می کرده اند (هر چند در توده بی اثر)، از قبیل حکمای سبعه، سقراط، افلاطون، ارسطو، اپیکور، رواقیون و در رم، سلن، همگی وابسته به اریستوکرات ها هستند و دشمن دموکراسی و تحقیر کننده توده مردم و ستایشگر خدایان، نجبا و قهرمانان که از جنس ممتاز و انحصاریند!

اما، پیامبران ابراهیمی که آخرین آن ها پیامبر اسلام است، همانطور که خود پیغمبر اسلام گفته و تاریخ هم این حرف را تأیید کرده است، همه چوپان بوده اند، یعنی وابسته به محرومترین طبقات اجتماع؛ طرز بعثتشان نیز کاملاً بر خلاف پیامبران طبقه اول است.

آن ها تا به پیغمبری مبعوث می شوند، یکراست به طرف یک صاحب قدرت بزرگ رفته و به او متوسل می شوند: ولی این ها تا به پیغمبری مبعوث می شوند، بر قدرت های موجود زمانه می شورند.

ابراهیم تا به پیغامبری مبعوث می شود، تبرش را برمی دارد و به طرف بت ها حمله می کند.

موسی که در ابتدا یک اسیر و یک وابسته به اقلیت بنی اسرائیل بود و چوپانی می کرد، وقتی به پیغمبری مبعوث می شود، با چوب دستی چوپانیش بر سر قدرت و جبروت فرعون می کوبد و همچون یک انقلابی عصیانگر قیام می کند.

و پیغمبر اسلام تا مبعوث می شود، به روایت تاریخ، بردگان و بیگانگان و به اصطلاحی که قرآن از قول اشراف قریش نقل می کند، «اراذل ناس»، یعنی بی سرو پا ها و وابستگان به طبقات محروم، یعنی آن ها که رنج می برند و کار می کنند و نمی خورند، دورش را می گیرند و بعد هم تا جنگ پیغمبر اسلام با باغ داران طائف، برده داران ثقیف و تاجران و ثروتمندان و خواجگان قریش بوده است. در بدر، که قریشیان مکه پاره های جگر خود، یعنی بزرگان و نامداران خود را به جنگ فرستاده بودند، پیغمبر به یارانش می گوید «پاره های جگر مکه را بزنید و آن آدم های بیچاره ای را که دنبال این ها راه افتاده اند، ندیده بگیرید»، و مسلمین همواره دنبال این اشراف بودند تا آن ها را بزنند، زیرا که جنگ و مبارزه بین این دو بود.

کتاب های پیغمبران ابراهیمی نشان می دهد که این ها همواره از چه رنج می بردند، و چه کسانی در برابر این ها ایستادگی می کردند:

بلعم باعورا، مظهر روحانیت منحط؛ فرعون مظهر اقتدار سیاسی و اجتماعی؛ و قارون مظهر سرمایه داری.

این سه سمبل است که در قرآن از آنان به نام «مترفین» و «ملاء» نام برده شده است.

مترف در لغت یعنی کسی که به قدری پول و قدرت دارد که به خودش می نازد و احساس مسئولیتی نمی کند، و ملاء یعنی قدرتمندان و رؤسا. لبه تیز مبارزات نهضت های پیامبران ابراهیمی همیشه ملاء و مترفین بوده اند که سمبل هایشان قارون و بلعم و باعورا و فرعون است؛ تا به اسلام كه می رسد این وجهه ازمبارزه به حد اعلای خود می رسد و دو آرزوی دائمی طبقات محرومی که در طول تاریخ بشر از فرعون و قارون و بلعم باعورا رنج می بردند و همواره آرزومند حکومت حق و عدالت بودند، در اسلام به صورت دو اصل «عدل» و «امامت» بطور روشن اعلام می شود.

عدل و امامت دو دعوت اسلام است خطاب به همه گروه هایی که ستم می بینند و محرومیت می کشند و در جامعه از همه حقوق محرومند و همین دو دعوت است که جامعه ایرانی را به سوی خود جلب می کند و دل های مجروح و ستمدیده ای را که هزاران سال رنج می بردند به خودش می گرایاند.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017