Go to Homepage

از هجرت تا وفات

بخش ۲

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

ورود به شهر

روز جمعه پیامبر قباء را به قصد ورود به شهر ترک کرد. سوار بر ناقه خویش به شهر وارد شد. مردم از مهاجر و انصار، یهودی و مسلمان و مشرک، زن و مرد و کودک، به دنبال ناقه می آمدند و زنان و کودکان سرود می خواندند و شادی می کردند. نگاها کنجکاو، نگاهای مشتاق،نگاهای هراسان همه در چهره این سوار غریبی که از قوم خود بدین شهر گریخته است خیره شده بود. در مغزها اندیشه بسیار، در دل ها تپیدنهای گونه گونه!

سوار،کوچه های شهر را می پیمود و مرد، افسار ناقه را رها کرده بود، کار چنان عظیم است که سوار را یارای آنکه خود تصمیم بگیرد نیست. زمام ناقه در دست پنهانی است که سرنوشت آینده جهان را هم اکنون می نگارد.

سوار بر خانه های بنی سالم بن عوف گذشت.عتبان بن مالک و عباس بن عباده پیشاپیش رجال خانواده پیش آمدند و زمام ناقه را گرفتند و گفتند : ای رسول خدا ! با عده و عْده و نگهبانانت نزد ما اقامت کن.

سوار که غرق اندیشه مرموز بود و چشم به راه ناقه دوخته بود با لحن قاطع گفت «راهش را باز کنید، او مامور است» کنار رفتند و ناقه به راه افتاد.

خلاصه تمام شخصیت های بزرگ مدینه جلو آمدند و افسار ناقه را گرفتند و گفتند : با عده و عْده و نگهبانانت نزد ما اقامت کن و پیامبر همان جمله قبلی را تکرار کرد: «راهش را باز کنید، او مامور است» کنار رفتند و ناقه به راه افتاد

حتی بر خانه بنی عدی بن النجار گذشت، اینها دایی‌های پیامبرند و مادر عبدالمطلب از ایشان است و با اشتیاق جلو ناقه را گرفتند و گفتند : با همراهانت نزد ما اقامت کن! و پیامبر بدون تردید همان جمله قبل را تکرار کرد و ناقه به راه خود ادامه داد.

هیچکس نمی دانست که ناقه کجا خواهد ایستاد، اما همه دانستند که مردی که تا چند لحظه دیگر نخستین سنگ بنای رژیم بزرگ را پی می ریزد، که بر قلمرو قیصر و خسرو حکومت خواهد راند، حشم و خدم و عمله خلوت، نخواهد داشت و در حصار هیچ خانواده ای، گروهی و طبقه ای نخواهد گنجید. ناقه از برابر خانه ها و خانواده های بزرگ شهر گذشت و مردی که همه چشمها بر او خیره بود، دعوت «صاحبان بیوتات» را با لحنی قاطع و یکنواخت رد کرد: یعنی مرد مهمان بی خانمانها است. در برابر خانه خویشاوندان نزدیکش نیز درنگ نکرد و داییهای خویش را نیز با همان لحن پاسخ گفت، یعنی که مرد خویشان بی کسان است. توده از شوق،سخت به خروش آمده بودند. ناقه همچنان می رفت و از در هر خانه صاحب دستگاهی که دور میشد به مردم نزدیک میشد. از در خانه بنی عدی بن نجار که گذشت و درنگ نکرد، مردم دانستند که سوار از آنهاست و به سراغ آنها آمده است و آنان میزبان اویند.

از این پس ناقه هر گامی که بر میدارد به توده بی سر و سامان یثرب نزدیک میشود زنان و کودکان، مردان محروم و پیران فقیری که هرگز موج افتخاری بر سیمایشان ننشسته بود، از شادی و غرور برافروخته تر میشوند، سر از پا نمی شناسند.

چشمهای کودکان، زنان، محرومان و جوانانی که اتش ایمان و انقلاب روحشان را میگدازد، چنان بر این مرد و مرکب که سفیری است از جهانی دیگر آمده باز مانده است که پلک نمی زنند. تصویر سوار بر پرده های اشک می افتد، می لرزد، تار میشود و محو میگردد.چندی نگاه و تصویر ، یکدیگر را در موج بی تاب اشکها می جویند و نمی یابند، ناگهان تصویر روشن میشود و باز می لرزد، تار میشود، محو میگردد و باز...

ناگهان رود خروشانی که از کوچه های شهر به دنبال سوار روان است پس میزندو لولهء شگفتی برپا میشود. چه خبر شده است؟ ناقه زانو زده است،کجا؟ در قطعه زمینی که چند درخت خرما در آن کاشته اند. سرنوشت ناقه را اینجا خواباند.

ابوایوب که خانه اش در کنار این قطعه زمین بود به شتاب آمد و پیامبر را برگرفت و به خانه برد.

پیامبر پرسید؟ این زمین از کیست؟ معاذین عفراَء توضیح داد که از آن دو یتیم، سعل و سهیل فرزندان رافع بن عمرو که نزد من اند. انها را راضی میکنم که بفروشند

مسجد

پیامبر دستور داد در اینجا مسجدی بنا کنند. این نخستین کار است یعنی که مسجد سنگ زیرین بنای رژیمی است که آغاز می شود. مسجد خانه خدا، یا خانه مردم ، چه فرقی می کند؟ در اسلام، در قرآن، همه جا هر گاه که سخن از جامعه است و زندگی انسان، مردم و خدا به یک معنی و در یک جا به کار میروند ( در قرآن آنجا که سخن از زندگی و اجتماع استنه فلسفه و علم، هرگاه که چیزی به «الله» تعلق می گیرد یا بدو اختصاص می یابد به سادگی میتوان «الله» را برداشت و به جای آن «الناس» گذاشت و بر عکس مثال : فی سبیل الله،الملک لله،الارض لله...) چه خدا و توده مردم در یک قطب اند و «ملا» در قطب دیگر، نه تنها مسجد بلکه کعبه نیز خانه مردم است.

نخستین خانه ای است که برای مردم ساختند (ان اول بیت للناس ، آل عمران ۹۶) کار بنای مسجد بی درنگ آغاز شد، پیامبر خود نیز دست به کار شد؛ نه تشریفاتی و سمبولیک، برای تشویق مردم یا تحبیب خویش، نه همچون یک کارگر ساده، زمین را می کند،خاک می برد،گل میکرد، بار میکشید،مهاجر و انصار سرشار از امید و ایمان تلاش می کردند، آگاه بودند که چه میکنند، کار می کردند، سنگ میکشیدند، گل میبردند و از شوق رجز میخواندند. رجز ! می دانستند که چه جنگ بزرگی را آغاز کرده اند. دیوارها به سرعت بالا می آمد و این مردان بزرگی که اکنون پایه های درخشان ترین تمدن عظیم تاریخ بشر را پی میریزند، می خواندند:

لئن قعدنا و النبی یعمل فذاک منا العمل المضلل
این رجز بیشتر تکرار میشد :
لاعیش لاعیش الاخره اللهم ارحم الانصار و المهاجره (سیره این هشام این را نثر میداند نه رجزی به شعر؛ جلد ۱ صفحه ۴۹۶)
پیامبر که عمدا قیافه ها را می شکست و در حالیکه کار میکرد، رجز یارانش را به این گونه تغییر داد :
لاعیش لاعیش الاخره اللهم ارحم المهاجرین و الانصار

همگی گرم کار بودند و هر کسی چیزی میگفت . ناگهان عمار یاسر وارد شد، کمرش زیر خشت های بسیاری که بر پشتش نهاده بود خم شده بود. داد زد : ای رسول خدا ! اینها مرا کشتند، خودشان اینهمه باری که بر پشتم نهاده اند را نمی کشند! پیامبر پیش رفت در حالیکه با مهربانی موهای مجعدش را می تکاند گفت: وای بر تو ای پسر سمیه، اینها نیستند که تو را میکشند، تو را آن دسته ستمکار خواهند کشت. عمار آرام شد، سر به زیر انداخت، لحظه ای اندیشید و کم کم لبخندی از رضایت بر لبش نشست.

عمار، فرزند سمیه سیاه پوست و یاسر است که هر دو زیر شکنجه‌های هولناک ابوجهل شهید شدند و هیچ نگفتند.

وی خلوص انسانی سیاهان را از مادری و تندی و حمیت اعراب را از پدر به میراث گرفته بود و این خصلت بارز نژادی در مکتب اسلام، پرورشی لطیف و زیبا یافته بود. وی در انقلاب علیه عثمان رهبری شورشیان را به عهده داشت و چون جنگ صفین در گرفت، گرچه پیری فرتوت شده بود و دستش به شمشیر نمی گرفت، اما در جنگ شرکت جست و خود را بی باکانه بر خطرات عرضه میکرد تا کشته شود و سپاهیان معاویه چون دستور داشتند به او آسیبی نرسانند، او را نادیده می گرفتند و از برابرش کنار می رفتند، اما او آنچنان برای مرگ بی قراری میکرد تا با قتل خویش روحیه سپاه معاویه را سخت متزلزل ساخت. ( با توجه به گفته پیامبر که گروهی ظالم تو را خواهند کشت).

در این هنگام که همه گرم کار بودند علی رجز خواند:

لا یستوی من یعمر المساجدا / یدأب فیه قائما و قاعدا / و من یری عن الغبار حائدا.

عمار آن را از زبان علی گرفت و بدان رجز خواند و هی تکرار کرد. چنان که از اندازه گذشت. عثمان(ابن هشام نام نمی برد و به گفته سهیلی دوست ندارد صحابی پیامبر را در چنین حال ناخوش آیندی یاد کند. اما ابوذر به نقل ابن اسحاق می گوید ، وی عثمان بن عفان بوده است. در مواهب اللدینه نام عثمان بن مظعون آمده است که درست نمی نماید) که عصائی در دست داشت و گوشه ای ایستاده بود بدگمان شد و آن را به خود گرفت و پنداشت که عمار به او گوشه ای دارد، برآشفت به حالت تهدید آمیزی پیش آمد و گفت : ای پسر سمیه !! شنیدم چه گفتی، به خدا قسم فکر کردم با این عصا بینی ات را خرد کنم. پیامبر شنید و چهره اش از خشم برافروخت  اینها را به عمار چه؟ او آنها را به بهشت میخواند و آنها او را به آتش. عمار پوست میان دو چشم و بینی من است. وی نخستین کسی است که در اسلام مسجدی را بنا کرده است. بنای مسجد «قبا» را وی پیشنهاد کرد و او بود که سنگهائی را که در مسجد قبا به کار رفت گرد آورد. چون پیامبر آن را پی ریخت وی ساختمانش را به پایان برد. کار مسجد که پایان گرفت ساختمان خانه پیامبر آغاز شد. به دستور وی خانه او را در کنار مسجد بنا کردند، به گونه ای که گوئی جزء ساختمان مسجد است،یعنی پیشوای این رژیم در خانه مردم یا خانه خدا نشیمن دارد. دستور داد درهای خانه را از درون مسجد باز کنند، یعنی برای تقرب به وی باید از خانه مردم یا خانه خدا عبور کرد،یعنی که در خانه وی جز به روی مردم باز نخواهد شد.

برای هر یک از زنانش یک حجره بنا کردند. دیوارها را از گل و کاه و سنگ و غالباً شاخه های درخت خرما که گل اندود می کردند بالا آوردند و سقفها را با شاخه خرما پوشاندند . این خانه ها را به دستور عبدالملک خلیفه ضمیمه مسجد کردند. روزی که نامه خلیفه رسید و خانه های پیامبر را خراب کردند، مردم مدینه همچون وفات وی ضجه می کردند . درها از چوب عرعر بود و بر روی آن حلقه و کوبه نبود، و با انگشت بر روی آن میزدند.

تختی که بر روی آن میخوابید از چوب ساختند و کف آن را با لیف پوشاندند . در زمان بنی امیه آن را فروختند و مردی آنرا به جهار هزار درهم خرید. این بود خانه و زندگی مردی که شمشیرش جهان را لرزاند و زبانش دلها را، مردی که در پاسخ علی که از شیوه زندگی اش پرسید در چند رنگ زیبا و شگفت، خود را برای کسانیکه شیفته زیبائی های روح یک انسان بزرگ و زیبا هستند نقاشی کرد:

معرفت؛ اندوخته من است.شوق؛ خنگ رهوار من است.خرد؛ بنیاد مذهب من است. دوستی؛ اساس کار من است. یاد او مونس دل من است. اعتماد؛ گنجینه من است. غم؛ رفیق من است.دانش؛ سلاح من است. شکیبایی؛ ردای من است.رضا؛ غنیمت من است. فقر؛فخر من است.پارسائی ؛ پیشه من است. یقین ؛ توان من است. راستی؛شفیع من است.پرستش؛سرمایه کفایت من است. کوشش؛سرشت من است. نماز؛ شادی من است.

مردی که هر روز از مدینه دسته ای سپاه بر سر قبیله ای می فرستد، مردی است که امام صادق او را در چنین عبارت زیبا و شورانگیزی توصیف کرده است:

کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یأکل اکل العبد و یعلم انه العبد

شیوه رفتار وی دلها را بدو شیفته کرد و پستیها را از روحها می زدود. زندگیش چشمه زاینده محبت و ایمان و جوش کار و امید و شادی و قدرت بود. با یارانش به گرمی و سادگی رفتار میکرد و هر یک را به مناسبتی نامی میداد مثل ابوتراب که به حضرت علی لقب داد.

میکوشید تا در محیط خشن و پر قساوت عرب بدوی لطافت روح و ادب و محبت را رواج بخشد،پرسیدند : بهترین حکم اسلام چیست؟ گفت : اینکه به بیگانه و آشنا سلام کنی و طعام دهی، هرکس بتواند ولو با بخشیدن نیمه خرمائی و اگر نتوانست به زبان خوشی خود را از آتش دوزخ نجات دهد از آن دریغ نکند، در میان خویش به زبان عیسی سخن میگفت: یکدیگر را همواره دوست بدارید، اسلام محبت است، مردم خانواده و ناموس خداوند هستند، هیچ کس از خداوند غیرتمند تر نیست! مرا چون مسیحیان مستائید و چاپلوسی مکنید، مرا تنها بنده و رسول خدا بخوانید.

بر گروهی گذشت، به احترامش برخاستند، گفت: «هرگز پیش پای من بر نخیزید و همچون آنان نباشید که برای تعظیم بزرگانشان قیام میکنند.» اطفال را چنان دوست میداشت که در کوچه و بازار گردش جمع می شدند. یتیمان و بیوه زنان، بردگان و مردم گمنام و محروم به او دلگرم بودند. مردی که در بیرون بیم و هراس به دلها می افکند در خانه و شهرش،سرچشمه لطیف محبت و سادگی و برادری و گذشت بود. با زنانش چنان نرم و خوشرو و متواضع و رفیق بود که عمر از گستاخی دخترش نسبت به وی به خشم آمد.

شهر جنب و جوش شگفتی داشت، روحی تازه یافته بود، اسلام همچون آتشی که در هیزم خشک افتد، دلها را میگرفت و روحها را پیاپی شعله ور می ساخت. جز خانه یهودیان یثرب اسلام در هر خانه ای را میکوفت بی درنگ در به رویش باز میشد.

پیامبر نخستین خطبه اش را ایراد کرد، پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به مردم گفت:

ای مردم، برای خودتان از پیش بفرستید! باید فرا گیرید، سوگند به خدا که ناگاه یکی از شما می میرد و باید گوسفندانش را بی شبان رها کند. سپس پروردگارش، بی ترحمان و بی واسطه او را می گوید : آیا من رسولم را بر تو نفرستادم تا بتو ابلاغ کند ؟ آیا به تو مالی ندادم؟پس برای خود چه از پیش فرستاده ای؟ آنگاه به راست و چپ مینگرد، هیچ نمی بیند!سپس به پیش روی مینگرد و جز دوزخ نمی بیند! پس هر کس میتواند چهره اش را از آتش، حتی با نیم خرمائی نگه دارد. از آن دریغ نورزد و آنکه ندارد لااقل با سخن خوشی! چه پاداش آن دو برابر تا هفتصد برابر است
والسلام علیکم ورحمة الله و برکاته

در این هنگام که هفته اول ورود پیامبر است تنها یک خانواده از انصار بر شرک مانده بودند.

دومین خطبه :
ستایش از آن خداست، او را می ستاسم و از او یاری می طلبم. از شر خوی خویش و از شر رفتار خویش به خدا پناه می بریم، کسی که خدا راهنمایی کند، گمراه کننده ای نخواهد داشت و کسی که خدا گمراه کند رهنمویی نخواهد بود. گواهی میدهم که خدائی جز الله یگانه ای که شریکی ندارد نیست. نیکوترین سخن، کتاب خدای تبارک و تعالی است، هر که خدا قلبش را بدان بیاراید و پس از کفر به اسلامش آورد و آن را بر هر سخنی جز او اختیار کند، رستگار شده است،نیکو ترین سخن است و رساترین سخن. آنچه را که خدا دوست دارد دوست بدارید، خدا را با تمام روحتان دوست بدارید. از سخن خدا و یاد او دلگیر نشوید. دلهایتان را در برابر آن سخت نسازید که آن را از هر چه خدا خلق کرده است اختیار کرده است و انتخاب. بهترین اعمال را اختیار و بهترین عبادت را انتخاب کرده است و سخن درست را و آنچه را از حلال و حرام برای مردم آورده شده است. پس خدا را بپرستید و با او هیچ چیز را شریک نسازید. از او آنچنان که شایسته است بپرهیزید و با خدابه درستی و شایستگی آنچه را بر زبان می رانید راستی کنید و یکدیگر را با روح خدائی دوست بدارید که خدا از اینکه پیمانش را بشکنند خشمناک میشود. درود بر شما

پیغمبر گرچه سفیر خداوند است و مامور اجرای رسالت وی، ولی همچون یک متفکر درست اندیش بشری ، عمل می کند. وی میداند که برای آغاز هر کار اجتماعی، برای دست زدن به یک انقلاب ریشه ای سیاسی، اعتقادی و اجتماعیو اخلاقی باید نخست جامعه ای را که زمینه کار است شناخت و کار خویش را براساس واقعیتهای موجود و شرایط روانی، اقتصادی و سیاسی جامعه آغاز نمود.

وی یثرب را خوب می شناسد، شهری که دو قبیله عرب، اوس و خزرج، پایه های اساسی جمعیت شهر را تشکیل می دهند و چنانکه سنت زندگی قبایلی است خصومت و رقابت میان دو قبیله ریشه دار است. در کنار این دو قبیله سه طایفه یهودی زندگی میکنند : بنی قینقاع،بنی نضیر و بنی قریظه و اقتصاد شهر در دست اینان است. هنر و صنعت ( زرگری) و سواد و پول و نخلستانهای آباد و بازار یثرب را قبضه کرده اند. اینان نسبت به اعراب از تمدن و فرهنگ و مذهب پیشرفته ای برخوردارند.مردمی مطلع، مقتدر،هوشیار و سخت فریبکارند،به خصوص ایمان و اطلاعشان بر مذهب یهود در این جامعه بدانان موقعیتی داده است که می توانند نزدیکترین و سودمندترین یاران پیغمبر و اسلام ، یا خطرناکترین و تواناترین دشمنان وی باشند و پیامبر آن را خوب می دانست و برای جلب همکاری آنان بسیار کوشید.

پیامبر رسالت خویش را آغاز کرد. دوران مبارزه فردی پایان گرفته است و اکنون که نخستین پروردگان مکتب خویش را گرد خویش می بیند و پایگاهی برای مبارزه اجتماعی بدست آورده است باید دست به کار شود.

نخستین کار تدوین یک منشور اساسی برای اجتماع یثرب براساس مکتب خویش است، تا حدود اجتماعی و حقیق افراد، گروها و طبقات جامعه،اقلیت ها و سیاسیت داخلی و خارجی حکومتی که استقرار یافته است مشخص گردد‌:

بسم الله الرحمن الرحیم ، این نوشته ای است از محمد پیغمبر،میان مومنان و مسلمانان قریش و یثرب و کسانیکه بر راه ایشان رفتند و بدیشان پیوستند و همراه ایشان جهاد کردند، اینان در برابر دیگر مردمان، امتی متحدند. مهاجران قریش بر آنچه بودند به یکدیگر دیه می پردازند، اسیران خویش را به عرف و عدل میان مومنان فدیه میدهند. قبیله بنی عوف بر آنچه بودند دیه های پیشین خویش را می پردازند. هر طایفه ای اسیر خویش را به عرف و عدل میان مومنان فدیه خواهد داد( در اینجا یکایک طوایف را به دقت با همین سبک نام میبرد) مومنان مقروض عیالواری را میان خویش بی آنکه فدا یا دیه اش را عرف بپردازند واگذار نخواهند کرد، هیچ مومنی با مولای مومن دیگری، بی او پیمان نبندد. مومنان پرهیزکار علیه کسی از مبان خویش که ستم کند یا دست اندکار ستمی یا تجاوزی و یا فسادی میان مومنان گردد، همگی همدست خواهند بود، ولو فرزند یکی از آنان باشد. هیچ مومنی، مومنی را در برابر کافری نکشد و کافری را علیه مومنی یاری نکند. عهد خدا یکی است و بی نام و نشان ترین مومنان میتواند از جانب همه عهدی را بپذیرد که مومنان، در برابر دیگر مردم، هر یک دوست دیگری است و از یهودیان، هر که از ما پیروی کند، یاری و برابری ما را خواهد داشت، ستم نخواهد دید و علیه ایشان کسی را یاری نخواهیم کرد. صلح مومنان یکی است،مومنی دور از مومن دیگر،جز بر مساوات و عدالت در کارزار در راه خدا صلح نخواهد کرد. مومنان در خونهائی که از آنان در راه خدا ریخته می شود اولیای یکدیگرند. هر که مومنی را بی جهت بکشد و ثابت شود، کشته میشود؛ مگر آن کسان مقتول رضایت دهند و همه مومنان بر ضد او خواهند بود.

هیچ کس حق ندارد جنایتکاری را یاری کند. مرجع هر اخلاقی خدا و محمد است. یهودیان هر گاه به جنگ آمدند با مومنان همخرجند. یهودیان بنی عوف با مومنان متحد و در حکم یک امت اند، یهودیان پیرو دین خود و مسلمانان پیرو دین خویشند، بندگانشان نیز در حکم آنانند مگر آنکه ستم کند یا جرمی مرتکب شود که جز خود کسی را ازار ندهند. یهودیان بنی نجار و بنی ساعده و بنی ثعلبه و... در حکم یهودیان بنی عوفند و با مومنان متحدند، بستگان یهود نیز چنین اند. هیچ کس جز با اجازه محمد از اینان استثنا نخواهد شد. هر کس خونی بریزد عقوبتش دامنگیر خودش شود مگر ستم دیده باشد. هیچ کس در حق هم پیمان خود بدی نکند، همه باید ستمدیده را یاری کنند. داخل یثرب برای امضا کنندگان این قرارداد منطقه حرام است. همسایه هر کسی همچون خود اوست و بد زبانی و بد رفتاری با وی روا نیست.قریش و یارانش پناه داده نمی شوند، امضا کنندگان این قرداد بر ضد کسی که بر یثرب بتازد همدست میشوند. اگر آنها را به صلح دعوت کنند بپذیرند و اگر آنها به صلح دعوت کردند، باید مومنان هر یک به سهم خود بپذیرد. مگر آنکس که درباره دین بجنگد. یهودان اوس و غلامانشان از حقوق امضا کنندگان این قرداد برخوردارند و با آنها به نیکی رفتار شود، نیکی غیر از بدی است، هیچ کس کاری جز برای خدا نمی کند، خدا با درست ترین و بهترین بخش این قرداد همداستان است.این قرداد از هیچ مجرم و ستمکاری حمایت نمی کند. هر که مدینه را ترک گوید در امان است و هر که بماند در امان، مگر ظالم و مجرم و خدا پناه دهنده نیکوکاران و پرهیزکاران است . والسلام (متن قرارداد در سیره ابن هشام، جلد 1صفحات ۵۰۱ تا ۵۰۴)

اکنون بنیاد حقوقی و سیاسی اجتماع مشخص شده است، اما وحدت یک جامعه را ابعاد سیاسی آن تامین نمی کند. باید افراد،گروها و طبقات را پیوند معنوی و شیرازه ای روحی به یکدیگر مرتبط سازد. شیوه نبوغ آمیز و درست محمد آن است که حتی انقلابی ترین رسوم و نهادهای اجتماعی را بر سنن ریشه دار و کهن جامعه خویش بنیاد می نهد و می کوشد تا طرحهای اصلاحی و انقلابیش را چنان تدوین کند که با سرشت جامعه اش سازگار باشد. آنچه بسیاری روشنفکران اروپایی مآب جامعه های آفریقایی و آسیاسی ندانستند و نمی دانند و تلاشهای دشوار چند نسل را تباه ساختند و می سازند.

قوی ترین سنت اجتماعی عرب پیمان قبایلی است (حلف) و این تنها شیرازه استواری است که قبایل گوناگون را به هم پیوند میدهد و وحدت می بخشد. یک فرد نیز که از قوم خویش دور می افتاد نمی توانست زندگی کند. فرد ناچار برای امکان حیاتش در یک جامعه باید با طایفه ای پیمان بندد. در مکه پیمان بدین شکل انجام می شد که طرفین به کعبه می رفتند و در برابر بتها یکی دستش را پیش می آورد و دیگری دستش را بر دست وی می نهاد و بتها را بر این پیمان شاهد می گرفتند و بدینگونه میان دو بیگانه،خویشاوندی استوار و نزدیک پدید می آمد و دو همپیمان در جامعه قبایلی مسئول حفظ حقوق یکدیگر و انباز خصوصی یکدیگر می شدند.

پیامبر این سنت ریشه دار و نیرومند را میگیرد و بدان یک روح و معنی کاملا انقلابی می بخشد.

رسم پیمان همچنان محفوظ می ماند، اما به جای پیمان قبایلی، پیمان اعتقادی و به جای دست دیگری، دست خدا بر روی دست ها قرار می گیرد و سخن قرآن که امروز بدان یک معنی فلسفی و اخلاقی کلی میدهند به چنین سنت مشخص و مهم اجتماعی اشاره دارد که «یدالله فوق ایدیهم» و بدین گونه است که افراد، در جامعه ای که با خدا پیمان بسته اند با یکدیگر هم پیمان میشوند و برادر و رسم برادرخواندگی نیز که میان دو تن نعهدی بسیار حساس و مستحکم پدید می آورد به گونه ای تازه و با روحی معنویتر و پاکتر تجدید می شود.

میان انصار و مهاجران فاصله قومی و اجتماعی فراوان بود و یهودان و منافقان برای درهم ریختن اتحاد جامعه مدینه، امیدشان تنها به ایجاد اختلاف میان این دو جناح بود. در نخستین روزهای ورود به مدینه عقد پیمان برادری میان مسلمانان را اعلام کرد. دستور داد هر مهاجری با یکی از انصار پیمان برادری بندد. تنها استثنایی که در میان بود انتخاب برادر خویش بود و وی علی ابن ابی طالب را به برادری برگزید با اینکه هر دو مهاجر بودند.

اکنون زمینه کار مساعد است، محمد توانسته است به سرعت مدینه را به شکل یک پایگاه اجتماعی و نظامی و مذهبی استواری درآورد.

کار آغاز می شود، هدف استقرار یک رژیم سیاسی نیرومند براساس مکتب اسلام است در شبه جزیره، تا همانگونه که مدینه کانون قدرت معنوی و سیاسی جزیره شده است،جزیره پایگاهی برای توسعه نفوذ اسلام در سراسر جهان گردد.

زندگی پرآشوب و پر تلاش محمد آغاز می شود. خبرگزاران، دسته های کوچک و بزرگ سیاه و هیئت های تبلیغی و سفرای سیاسی پیاپی از دروازه مدینه خارج می شوند و باز می گردند.

جنگها آغاز می شود!‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017