Go to Homepage

از هجرت تا وفات

بخش ۳

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫‫ده سال زندگی

سال اول هجرت

ماه هفتم- حمزه را با سی نفر بر سر کاروان قریش به ریاست ابوجهل و سیصد تن حامی کاروان، به لب دریا فرستاد که با میانجیگری مجدبن عمرو جهنی جنگ رخ نداد.

ماه هشتم-عبیده بن حارث با شصت سوار مهاجر بر سر کاروانی به سرپرستی ابوسفیان و دویست شمشیر زن قریش فرستاد. سعد بن ابی وقاص در این جنگ تیری بر آنها پرتاب کرد که نخستین تیری است که با نام اسلام از کمانی جسته است.

ماه نهم- سعد بن ابی وقاص با هشت یا بیست و یا شصت مهاجر بر سر کاروانی رفت،اما کاروان قبلا به سلامت گذشته بود.

ماه دوازدهم-نخستین غزوه در ابوا (قریه ای در ناحیه ودان به فاصله 23 میل از مدینه) رخ داد در این ماه کار مدینه را به سعد بن عباده سپرد و خود در پی قریش و بنی ضمره بن بکر تاخت با قریش برخورد نکرد ولی بنی ضمره پیمان بست.

سال دوم هجرت

غزوه سفوان یا بدر اولی-سرقت کردن جابر قهری (یا عامربن کریز) در حوالی مدینه از نظر رابطه ای که با قریش داشت یک تجاوز سیاسی تلقی شد. پیامبر در تعقیب او تا سفوان( در ناحیه بدر )رفت ، اما بر او دست نیافت. برخی این واقعه را غزوه نخستین بدر خوانده اند.

ماه چهارم- پیامبر نامه ای به عبدالله بن جحش داد و با هشت مهاجر برای کسب اطلاع به سوی حجاز روانه اش کرد و گفت تا دو روز نامه را نگشایی و آن گاه آن را بخوان و بر آن عمل کن. طبق دستور در نخله، میان طائف و مکه، بر سر راه قریش کمین کره بودند که کاروانی گذشت و آنان را شناختند. این نخستین باری است که دسته ای از مسلمانان مسلح با دشمن برخورد می کنند. با اینکه ماه حرام بود، ترسیدند که کاروانیان،قریش را خبر کنند و اینان که مخفیانه به مرز دشمن وارد شده اند به چنگ افتند.ناچار رئیس کاروان را با تیر زدند ، کشنده وی واقد بن عبدالله تیمی است و اولین مجاهدی است که در اسلام دشمنی را به قتل رسانده است و کالایش را با دو اسیر به مدینه آوردند. با اینکه اینان نخستین مجاهدانی بودند که با دشمن پیروزمندانه جنگیده اند و کشته اند و با غنیمت و اسیر بازگشته اند،اما نقض حرمت ماه حرام، مسلمانان را به خشم آورد و مدینه آنان را به سردی پذیرفت. یهودیان و قریش هیاهوی بسیار بپا کردند و در انداختند که محمد جنگ در ماه حرام را حلال کرده است. مسلمانان به قریش می گفتند که عبدالله پنداشته بود که ماه جمادی الاخر است نه رجب، عبدالله و یارانش سخت هراسان بودند که خدا در کارشان چگونه خواهد نگریست. تا اینکه وحی از آنان به نیکی یاد کرد و ضمن تائید این حکم که قتال در ماه حرام کبیر است، به قریش پاسخ گفت : ولی فتنه از آن بزرگتر است (سوره بقره آیات ۲۱۴ تا ۲۱۶) کسانی که مردم را به جرم پرستش خدا در مکه که منطقه حرام است در زیر شکنجه های هولناک میکشند،حق ندارند عبدالله را سرزنش کنند.

ماه ششم – قبله از بیت المقدس به مکه تغییر یافت.

غزوه بدر- کاروان بزرگ قریش که محمد در عشیره بر سر راهش کمین کرده ولی از چنگش گریخته بود، از شام بر میگردد. پیامبر سعید بن زید و طلحة بن عبیدالله را به کسب خیر و تفتیش فرستاد ولی منتظر خبر نماند و دستور حرکت داد. مسلمانان به قصد کاروان،پیاده و حتی بی سلاح و هر چند تن سوار بر یک شتر به راه افتادند. سپاه مسلمانان سیصد و سیزده تن بود با هفتاد شتر و بنابراین محمد با علی و مرئدبن ابی مرئد غنوی به نوبت بر تنها شتری که به آنها می رسید سوار می شدند.

ابوسفیان نیز،جلوتر از کاروان به سرچشمه بدر آمده بود، تا خبری بدست آورد و از امنیت راه مطمئن شود. در کنار آب مردی به وی گفت که دو سوار آنجا آمدند و پس از لحظه ای بازگشتند. ابوسفیان از دانه های خرما در مدفوع شترهای دو سوار دریافت که خرمای یثرب است و بنابراین آن دو جاسوس محمد بوده اند. به سرعت برگشت و راه را از طرف ساحل کج کرد و کاروان را در برد. اکنون مسلمانان ،بی طمع غنیمتی،تنها باید به جنگ نابرابری تن دهند.

لحظه ي حساس يك آزمايش بزرگ براي اسلام فرا رسيده بود؛ چهخبر يافتند كه كاروان را ابوسفيان در برده و در عوض سپاه عظيمي از مكه به قصد مسلمانان بيرون آمده است! چه كنند؟ بجنگد؟ برگردند؟ چگونه دست خالي به مدينه بازگردند؟ يهوديها و منافقين چه خواهند گفت؟ كوششهاي محمد كه سبب قدرت در حوزهي مدينه شده بود چه خواهد شد؟ قريش از آن پس اسلام را به عنوان نيرویي خطرناك و جدي تلقي خواهد كرد. با سپاهي كه به اميد غنيمت نه به قصد جنگ بيرون آمده اند، چگونه در برابر هزار سوار كه براي يك جنگ انتقامي بسيج شده اند، بايد جنگيد؟ محمد به شور نشست ولي جز به جنگ نمي انديشيد و همه را به پيروزي قطعي بر دشمن، بي هيچ ترديد نويد مي داد.

مسئله مهمي كه پيغمبر را سخت به خود مشغول مي داشت پيمان عقبه بود كه طبق آن انصار تنها تعهد دفاع از جان محمد را كرده بودند و به همين علت هم تاكنون در سريه ها و غزوه ها تنها مهاجرين شركت داشتند. آيا انصار كه ۲۶۳ تن در برابر ۷۷ مهاجر هستند او را در حمله نيز يارى خواهند كرد؟

مهاجرين از زبان ابوبكر و عمر و مقداد آمادگي خود را اعلام كردند و جمعيت ساكت شده بود. پيغمبر گفت «اي مردم با من شور كنيد! نظرتان را بگوييد!» سعد بن معاذ انصاري قصد پيغمبر را دريافت و از جانب انصار آمادگي خود را اعلام داشت و گفت « ما به تو ايمان آورده ايم، پيمان بسته ايم و با تو هستیم . اگر اين دريا را به بنمايي و در ‌آن فرو روي ما نيز با تو در آن فرو خواهيم رفت و يك مرد خلاف نخواهد كرد. ما در جنگ بردباريم و در دوستي راست گفتار. شايد خداوند آنچه را چشم تو در هواي ديدار آنست از ما به تو بنمايد. ما را بر سعادت خدائي بران»

پيغمبر بيدرنگ برخاست و دستور حركت داد، چهره اش از سرور گلگون شده بود، كاروان رفته بود و دو سپاه كه نزديك هم رسيده بودند در اقدام به جنگ مردد بودند. مردم عادي قريش معتقد بودند اكنون چه حاجت به جنگ است؟ مخصوصاً « كه ابوسفيان نوشته است بي جنگ باز گرديد. در سپاه محمد نيز گروهي به جدل برخاستند كه: ما به غنيمت آمده ايم نه به جنگ! قريش را ابوجهل – كه جانش از كينه لبريز بود و به جهت بسيج چنين سپاهي كه مكه هرگز به خود نديده بود، تلاش فروان كرده بود- متقاعد به جنگ كرد و مسلمانان را آيه‌ي «و اذيعد كم الله احدي الطائفين انها لكم و تودون ان غير ذات الشكوه تكون لكم و يريد الله ان يحث الحق بكلماته و يقطع دابر- الكافرين» كار بر جنگ قرار گرفت پيغمبر خود را به بدر رساند و كنار آب منزل كرد. حباب بن منذر كه سرزمين را خوب مي شناخت گفت « اينكه اينجانب فرود آمدي، به وحي است و نمي توان تغييري داد؟ يا رأي است و جنگ و فريب؟»پيغمبر گفت « رأي است و جنگ و فريب» حباب گفت « مردم را حركت بده تا بر سر نزدكترين آب به دشمن فرود آئيم، آنجا حوضي حفر كنيم و چاههاي پشت سر را خراب سازيم تا ما آب داشته باشيم و دشمن نداشته باشد» . پيغمبر گفت« رأي تو صواب است»

سحرگاه جمعه نوزدهم ماه رمضان بود كه جنگ آغاز شد. سعدبن معاذ گفت « عده اي كه ما در دوستي تو از آنان شديدتر نيستيم با تو از مدينه نيامده اند و اگر مي دانستند كه خواهي جنگيد تخلف نمي كردند. خدا تو را بوسيله ي آنها حفظ خواهد كرد و آنان صلاح تو را كار خواهند بست و با تو به جهاد بر خواهند خاست، تو در پشت جبهه بمان كه هرگاه شكست خورديم خود را به آنان برساني.سايباني براي پيغمبر برپا كردند و ابوبكر در كنارش ايستاد. محمد دستور داد پيش از فرمان، به حمله نپردازند، و خود با نيزه اي كه به دست داشت، به رهبري سپاه و انتظام صفوف و اداره ي صحنهي مشغول بود. در اين بين سوادبن غزيه را كه از صف كنار بود، ديد، نيزه اي به شكمش زد و گفت درست بايست. سواد به اعتراض گفت « اي رسول خدا شكمم را به درد آورديو خدا تو را براي حق و عدل برانگيخته است»

پيغمبر پيراهن خود را بالا زد و گفت« مرا قصاص كن» از هيجان بي قرار شد و همچنان كه محمد در آن بحبوحه ي سخت ترين جنگها، كه سرنوشت او و رسالت او و يارانش تعيين مي شد او را به قصاص خواند و مرد به جاي قصاص بوسه زد.دو تن از مسلمانان به تير كشته شدند و پيغمبر فرياد زد« هر كه امروز بجنگد و صبر كند، پيش تازد و عقب ننشيند، خداوند او را بهشت درآورد» عميربن حمام كه دستش پر خرما بود و مي خورد گفت «به به، ميان من و بهشت جز اينكه مرا بكشند فاصله‌اي نيست». خرماها را ريخت و خود را به صف دشمن افكند و جنگيد تا كشته شد. عوف بن حارث كه به جوش آمده بود گفت « اي رسول خدا، خدا را ازچه كار بنده اش خنده مي گيرد؟ » گفت« از اينكه، بي زره چنگالش را در دشمن فرو برد» عوف زرهش را به سویي انداخت و در قلب دشمن گم شد.

ناگهان اسود مخزومي كه مردي شرير بود از سپاه قريش بيرون جست و در حالي كه به سرعت به سوي سپاه محمد مي آمد فرياد كرد « من با خداي خود عهد كرده ام كه از حوض اينها بياشامم يا آن را خراب كنم و يا كنار آن بميرم» حمزه، فرزند رشيد عبدالمطلب بر او تاخت و بيدرنگ ساقش را به شمشير قطع كرد و در حوض انداخت و با شمشير ديگري خاموش كرد. جنگ تن به تن رسماً آغاز شد. عتبه بن ربيعه كه در آغاز از مخالفان جنگ بود در حاليكه برادرش شيبه و پسرش وليد در دو طرفش قرار گرفته بودند به مبارزه ( جنگ تن به تن) آمد. از اين سو چند جوان مسلمان از انصار، از جمله دو پسر حارث با مادرشان عفراء، پيش تاختند. عتبه با تحقير پرسيد شما چه كاره ايد؟ گفتند گروهي از انصار، فرياد زد اي محمد كساني را از خويشان خودمان بيرون بفرست كه با ما همشأن باشند. محمد گفت: عبيده بن حارث برخيز! حمزه برخيز! علي برخيز! عتبه فرياد زد: كيستند؟ گفتند: عبيده فرزند حارث، حمزه فرزند عبدالمطلب، علي فرزند ابوطالب. با غرور گفت: آري همشأن هاي بزرگ منش! عبيده كه بزرگتر بود با عتبه در آويخت، حمزه با برادر وي شيبه و علي با وليد. حمزه و علي به دو حريف مهلت ندادند اما عبيده همچنان با هماوردش مي كوشيد كه علي و حمزه به همرزم سالخورده شان كه سخت مجروح شده بود دو ضربه ي شمشير وام دادند و سپس او را كه به حالت نزع افتاده بود برداشتند و نزديك پيغمبر بر زمين گذاشتند. عبيده از پيغمبر پرسيد« اي رسول خدا ، آيا من شهيد نيستم؟ « پيغمبر گفت: چرا. گفت: اگر ابوطالب زنده مي بود مي دانست كه من به آنچه او درباره ي خود مي گفت شايسته تر بودم.

و نسلمه حتي نصرع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائل

محمد با سخنان آتشين و حركاتي كه از مهارت و قدرت خارق العاده ي وي در رهبري و فرماندهي نظارت حكايت مي كرد، چنان ياران اندك خويش را در برابر سپاه مجهزي كه در شماره سه برابر آنان بود، به جوش مي آورد كه چيزي كه درباره ي آن نمي انديشيدند حيات بود. سپاه دشمن جز برتري در عده و عُده، از نظر حضور چهره هاي مشهور و شخصيتهاي بزرگ و مقتدر اشراف عرب نيز بر ارتش محمد، تفوق غير قابل قياسي داشت. صلابت و عظمت اين رجال را محمد با آيات آتشين جهاد كه خون مسلمانان را به جوش مي آورد و به توده، شخصيت و نيرو و عظمت مي بخشد در چشم آنان خوار مي كرد.

مجاهدات در قلب هزار شمشير زن قريش فرو رفته بودند و لبه ي تيز حمله شان متوجه رجال و اشراف قريش و به تعبير پيغمبر جگر گوشه هاي مكه بود. زيرا پيغمبر دستور داده بود كه مردم عادي را در سپاه دشمن ناديده انگارند كه « يا به اكراه آمده اند يا آلت دست اشراف شده اند» در اين ميان بلال مؤذن رسول از ديگران بيشتر كر و فر داشت، گوئي روز روز اوست. اين برده ي سياه پوست حبشي، اكنون خود را مجاهد آزادي مي يافت، كه همگام با ياران همفكرش در برابر همه ي اربابان و بخصوص خواجه ي پليدش ايستاده است. جنگ بدر براي سران مهاجرين يك جنگ اعتقادي است؛ اما براي بلال، علاوه بر آن، جنگي انتقامي و آزادي بخش نيز هست. جنگ آزادي عليه برده داري و اسارت انسان است. توحيد بلال، تنها يك توحيد فكري و فلسفي مجرد نيست؛ آن را با همه ي گوشت و پوستش حس مي كند. شعار بدر« احد احد» است و اين شعار بلال بوده در زير شكنجه هاي ابوجهل، و بلال از هم آغاز در كمين اميه بن خلاف ( ارباب سابقش) بود و فرياد مي زد «اميه سر دسته ي كفر است، رهايش نكنيد»عبدالرحمن بن عوف كه با اميه در مكه دوست بود او را به عنوان اسير در پناه گرفت اما بلال چندان تلاش كرد تا اميه و پسرش را بكشتن داد.

سران قريش يكايك به شمشير مسلماناني كه آيات پياپي جهاد و گفتار و كردار خاص محمد آنان را نيروي خارق العاده بخشيده بود، بر زمين مي ريختند و به سرعت تعادل قوا به سود مسلمان برهم مي خورد. برخاستن طوفان و كشته شدن ابوجهل و نيز شور و هجوم شديد و هر آن شديدتر مسلمانان، قريش را نوميد مي كرد و بالاخره فرار قريش آغاز شد و مسلمانان در پي آنان برخاستند.

پيغمبر دستور داد كه از كشتن توده ي مردم عادي و نيز بني هاشم خصوصاً عباس و ابوالبختري، خودداري كنند. ابوحذيفه يار معروف پيغمبر به خشم آمد و گفت « ما پدرانمان و پسرانمان و برادرانمان و خويشاوندانمان را بكشيم و عباس را رها كنيم؟ به خدا قسم اگر او را ببينم شمشيرم را بر رويش مي زنم و در گوشتش فرو مي برم»

پيغمبر سخن او را نشنيده گرفت و هرگز برو نياورد. ابوحذيفه بعدها كه دريافت اين سفارش نه به خاطر خويشاوندي، بلكه به جهت همدردي بني هاشم در سيزده سال اختناق و شكنجه ي مكه و همگامي آنان با مسلمانان در شعب ابوطالب و حمايت از پيغمبر در برابر قريش بوده است، از سخن خود سخت پشيمان شد و همواره مي گفت « من از اين سخن برخود ايمن نيستم مگر اينكه كفاره ي آن را با شهادت بپردازم» وي در يمامه به آرزوي خويش رسيد.

صحنه ي پيكار آرام گرديد. پيغمبر اسيران را ميان اصحاب تقسيم كرد و توصيه نمود كه با آنان به نيكي رفتار شود. بر سر تقسيم غنائم هم كه اختلاف افتاد، پيغمبر همه را گرفت و ميان تمام كساني كه مستقيماً يا غير مستقيم در جنگ و نيز كساني كه به مأموريتي در شهر مانده بودند تقسيم كرد.

در برگشتن، پيغمبر به جوانان اشراف زاده اي مي انديشيد كه در مكه مسلمان شده بودند و پس از دستور هجرت، پدرانشان آنان را در خانه زنداني كردند و از پيروي محمد بازشان داشتند. اينان نيز كه جوانان روشنفكر ولي ضعيف و كم شخصيت و محافظه كار بودند، عليرغم ايمان قلبيشان به رنگ جامعه در آمدند و نه تنها از مبارزه دست كشيدند، بلكه همراه پدرانشان به جامعه درآمدند و نه تنها از مبارزه دست كشيدند، بلكه همراه پدرانشان به بدر نيز آمدند و اكنون اين جوانان در همان چاهي مدفونند كه سران ارتجاع و جهل. پيغمبر از سرنوشت شوم اينان اندوهگين بود و اين آيه او را پاسخ گفت:

ان الذين توفيهم الملائكه ظالمي انفسهم، قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتها جروا فيها فاولئك ماويهم جهنم و سأت مصيرا.

سپاه به اثيل رسيد، اسيران را از برابر محمد گذراندند. ناگهان نضربن حارث را ديد، كسي كه در سيزده سال مكه از هيچ پستي و رذالتي دريغ نكرده بود. نگاهي به او افكند كه دانست نگاه مرگ است و رهائي نخواهد يافت. از مصعب بن عمير كه با همپيمان بود، خواست كه او را شفاعت كند. مصعب گفت« آن پيمان ها را اسلام درهم ريخته است» و سپس جنايات و شكنجه هايي را كه كرده بود به يادش آورد. مقداد كه نضر در تقسيم اسرا به وي رسيده بود، و اميد فراوان به اقوام ثروتمند نضر بسته بود، با اعتراض گفت « اين اسير من است» پيغمبر گفت: خدايا مقداد را با فضل خود از او بي نياز كن.
 
پسر ابوسفيان با سعد بن نعمان كه در مكه به دست ابوسفيان گرفتار شده بود بين مدينه و مكه مبادله شد. ابوالعاص، داماد پيغمبر ( شوهر زينب) نيز جزو اسرا بود. زينب گردنبندي را كه مادرش خديجه به وي داده بود، فرستاد تا با آن شوهرش را آزاد كنند. چون چشم محمد بر گردنبند افتاد، به شدت متأثر شد و به يارانش گفت «اگر مي خواهيد اسيرش را برايش رها كنيد و مالش را به او پس دهيد!» و چنين كردند. در برابر، پيغمبر از ابوالعاص خواست كه زينب دخترش را به مدينه بفرستد، و او با همه ي محبتي كه به زنش داشت، قبول كرد. بعدها ابوالعاص به مدينه بازگشت و اسلام آورد. سپاه مسلمانان براي نخستين بار از دشوارترين نبردها باز مي گشت، سرشار از پيروزي و غرور؛ غرو؟ اما اين صفت زشتي است كه اسلام با آن سخت مبارزه كرده بود. اين آيه: و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي نازل شد و چه به جا، آنهم خطاب به شخص پيغمبر تا ديگران عميق تر آن را احساس كنند.

ترور پيغمبر- صفوان بن اميه برادر خلف كه در بدر كشته شد عميربن وهب را كه از اراذل مكه بود براي ترور محمد به مدينه فرستاد، ولي نقشه اش بر ملا شد و به اسلام گرويد و در مكه گروهي را به اسلام كشاند.

مشكل يهود و غزوه ي بني قينقاع- محمد مي داند كه مكه پس از بدر، تنها به عزاداري نخواهد پرداخت و جنگ انتقامي آينده، دشوارتر و پيچيده تر خواهد بود. از اين رو بايد همه ي عوامل خطر را از ميان برد و زمينه ي دفاعي و سياسي را قوي كرد. يهود كه در دشمني و تزوير از هيچ جنايتي، دريغ نمي كرد، در شهر و حومه ي مدينه پراكنده بود، و احتمالاً، به اصطلاح معروف فرانكو، نقش ستون پنجم قريش را در حمله ي مسلم آينده بازي خواهد كرد و از پشت به اسلام خنجر خواهد زد و بايد براي آن راه حلي جست.

يهوديان كه فتح بدر بر آنان سخت گران آمده بود، خود زمينه را براي محمد مساعد كردند و بر خلاف پيمان به بدگوئي و دشنام به خدا و محمد و دين او پرداختند. از جمله سه تن شاعر بودند، كه پس از آنكه در قصايد هجويه شان به نواميس مسلمانان اهانت كردند. به دست نزديكان خود و به خواست محمد كشته شدند و چون قاتلان اين هر سه از خاندان خود آنان بودند طبق رسوم قبايلي، كسي متهم نشد و بنابراين، نقض قانوني موجود ميان مسلمانان و يهوديان مدينه تلقي نگرديد.

ديري نگذشت كه زني مسلمان را يهوديان، در بازار خود جلوي دكان زرگري كه مي خواست زيوري براي خود بخرد، در حاليكه نشسته بود بي آنكه متوجه شود دامنش را به پشتش سنجاق كردند. چون زن بلند شد احساس كرد كه دامن چادرش نمي افتد و جامه هايش از زير آن پيداست. به شدت فرياد برآورد و مسلمانان را به ياري طلبيد. مسلماني جوان، يهودي يي را كه چنين كاري كرده بود كشت و خود به دست آنان كشته شد. مدينه يكپارچه برآشفت، محمد دخالت كرد.

اكنون يهود بني قينقاع، براي نخستين بار، پيمان خويش را نقض كرده اند و با حوادثي كه رخ داده است، سكوت محمد در برابر چنين وضعي، به معني اعتراف رسمي به شكست است. پيغمبر دستور محاصره داد و پانزده روز بني قينقاع در خانه هاشان محبوس ماندند. با وساطت يا سماجت عبدالله بن ابي، محمد آنان را بخشيد و دستور داد تا دسته جمعي مدينه را ترك گويند.‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017