Go to Homepage

از هجرت تا وفات

بخش ۴

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫‫‫
سال سوم هجرت

سركوبي يهوديان- پيغمبر تصميم گرفته بود خطر يهود را براي هميشه از ميان بركند. دستور داد هر كه را از سران موذي يهود ببينند بكشند. اين قتل هاي پي در پي و بخصوص سرنوشت بني قينقاع سبب شد يهوديان كه با گستاخي قرارداد شرافتمندانه ي پيش را نقض كرده بودند به قرار داد خفت آوري تن دهند.

پيوندهاي جديد- محمد در همان حال كه زمينه را از نظر خارجي براي مقابله با خطر حمله ي انتقامي قريش آماده مي كرد، از نظر داخلي با پيوندهاي زناشویي نويني كه استواترين پيوندهاي اجتماعي آن روزگار بود، روابط خويش را با ياران با نفوذش مستحكم تر ساخت.

غزوه ي احد- قريش تنها راه نجات را در آن ديد كه همه ي قواي خويش را در يك ضربه متمركز سازد و خود را از قيد محاصره ي اقتصادي محمد رها كند.

سه هزار مرد، پانزده زن، دويست اسب، سه هزار شتر و هفتصد زره دار به راه افتادند. عباس عموي پيغمبر به خفا، محمد را از جزئيات امور مطلع گردانيد. پيغمبر از نظر رواني و سوق الجيشي، ماندن در حصارهاي مدينه را بر جنگ در ميدان باز برتري مي داد، زيرا عرب در كنار خانه و در پيش چشم زن و فرزند با همه ي توانش مي جنگد. گذشته از آن قلعه و برج و باروهاي شهر به مسلمانان امكاناتي مي داد كه دشمن از آن محروم بود و از همه مهمتر بر خلاف ميدان باز كه جز به سلامت خود نمي انديشيدند، تنها در مدينه بود كه نگران زن و بچه خود بودند و براي حفظ آنان به جان مي كوشيدند. محمد مسلمانان را به مسجد فرا خواند و گفت من معتقدم كه در مدينه بمانيد. اكثر مسلمانان بخصوص جوانان پرشور با نظر محمد مخالفت كردند و محمد در اقليت ماند و به ناچار به خانه رفت و زره پوشيده برگشت و با هزار تن به سوي احد حركت كرد. عبدالله بن ابي با سيصد تن از پيروانش از وسط راه برگشت. با محمد هفتصد تن ماندند. صد زره دار و دو اسب و پنجاه كماندار. كودكان را از جنگ باز داشت. چون مجاهدان به دره اي از كوهستان احد رسيدند، دستور داد كه تا فرمان نرسد به جنگ آغاز نكنند. تيراندازان را بر لب دره گماشت و به عبدالله بن جبير فرماندهشان دستور داد كه « دشمن را با تير بزن تا از پشت بر ما نتازند. چه در حال شكست باشيم و چه در حال فتح، تو بر جايت استوار بمان و به ما كمك نكنيد و اگر ديديد كركسها بر لاشه شان نشسته اند، از جا نجنبيد.

جنگ آغاز شد، ابتدا تن به تن بود. پيغمبر شمشيرش را عرضه كرد و گفت: کيست كه حق اين شمشير را ادا كند؟ زبير گفت: من! پيغمبر اعراض كرد و سخن خويش را تكرار. زبير باز گفت« من » و پيغمبر باز تكرار كرد. ابودجانه برخاست و گفت « من حقش را ادا مي كنم، حقش چيست؟ « گفت حقش اين است كه با آن مسلماني را نكشي و از كافري روي برنتابي، آن را بر دشمن فرود آوري كه كج شود.

جنگ به اوج شدت رسيده بود. هند و دسته ي زناني كه او سرپرستي مي كرد به شدت مردان را بر جنگ تحريك مي كردند و با دف در ميان صفوف مي چرخيدند و مي خواندند:

ان تقبلوا نعانق/ فراق غير وامق / اوتد بروانفارق و نفرش النمارق/

و با اسم و رسم خانواده ها را مي خواندند و كشتگان بدر را به ياد مي آوردند. كلمات ننگ و شرف و حميت و غيرت ، را با آهنگ ها و آوازهاي تحريك آميز حماسي در گوش رزمندگان مي كوفتند.

حمزه و علي و ابودجانه نمايشي از بي باكي و قدرت و خلوص مي دادند كه قريش را در برابر سپاهي كه تقريباً در شمار يك پنجم آنان بود پريشان مي ساخت. در اين ميان پيغمبر همه ي توجهش به جلوگيري از تمركز قواي دشمن بود تا پراكندگي آن را هر چه بيشتر كند و پيشروي را آسانتر سازد. كار بر قريش سخت شد و فرار آغاز گرديد، از كوه ها بالا رفتند و دره ي احد را بر جاي گذاشتند. گروه بسياري از مسلمانان كه هزيمت دشمن را ديدند، به درون دره حمله بردند و به غارت غنائم سرگرم شدند. تيراندازاني كه در دهانه ي دره پاس مي دادند عليرغم كوشش عبدالله بن جبير، به جز ده تن، به سوي دره به غارت پايين آمدند.

زنان قريش در اين حساس ترين دقايق صحنه را بگرداندند، موها را پريشان كردند و گريبان چاك زدند و با پستانهاي برهنه و فريادهاي جنون آميز فراريان را باز گرداندند و خود پيشتر از آنان به دره سرازير شدند. خالدبن وليد فرمانده ي سواران قريش كوه را دور زد و عبدالله بن جبير را با ياران اندكش به سادگي از ميان برداشت و از دهانه ي بي دفاع دره فرود آمد و مسلماناني كه بر روي غنائم خم شده بودند به زير شمشير گرفت. در اين هنگام پيغمبر كه مجروح شده بود در گودالي افتاد. سراقه فرياد زد: پيغمبر كشته شد. خبر به سرعت برق در جبهه ي پريشان جنگ منتشر شد. حادثه ي شوم ديگر كه كمر مسلمانان را شكست، مرگ حمزه خويشاوند دلير و پاك و صادق محمد بود. گروهي از مسلمانان از دره گريخته و بر صخره اي بالا مي رفتند. يكي از آن ميان گفت: اي قوم! محمد كشته شده است. پيش از آنكه بر شما برآيند و شما را بكشند به سوي خويشان خود بازگرديد. انس بن نضر فرياد زد: اي قوم، اگر محمد را كشته اند پروردگار محمد كه هرگز كشته نمي شود. سپس به سوي دشمن تاخت. بر عمربن خطاب و طلحه بن عبيدالله گذشت و ديد كه با گروهي از مهاجرين و انصار شكسته و غمناك نشسته اند. بر سرشان فرياد كشيد چرا نشسته ايد؟ گفتند: پيغمبر كشته شده است. گفت: پس از او شما با زندگي مي خواهيد چه كنيد؟ برخيزيد و بر آنچه پيغمبر مرد، بميريد و در حالي كه مطمئن بود پيغمبر كشته شده است خود به سراغ مرگ در قلب سپاه دشمن فرو رفت و ديگر باز نگشت. در چنين لحظات دشواري كه نابودي همه ي مسلمانان مسلم مي نمود، پيغمبر خود را نباخت و ناگهان به يك حمله ي تهاجمي – نه براي پيروزي بلكه براي تمركز نيرو و مقابله با يك شكست شرافتمندانه – دست زد. قريش كه پيروزي بدست آمده را نمي خواست در خطر افكند، در ميان هلهله و رقص، دف زنان صحنه ي جنگ را ترك كردند. پيغمبر نگران شد كه شايد قصد حمله به مدينه را دارند. علي را در پي آنان به خبر فرستاد. علي خبر آورد كه به سوي مكه روانند. پيغمبر به سوي كشتگان رفت. در ميان آنان بي تابانه در جستجوي حمزه بود. او را ديد كه مثله اش كرده اند و شكمش را شكافته و جگرش را در آورده اند. از شدت خشم عهد كرد كه اگر در جایي خدا مرا بر قريش چيره كرد، سي مرد از مردان آنان را مثله خواهم كرد. مسلمانان نيز سوگند ياد كردند. ناگهان پيغمبر بر خود لرزيد؛ چهره اش دگرگون شد و اين آيه بر او فرود آمد:

و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خيرللصابرين و اصبرو ما صبرك الا بالله و لا نحزن عليهم ولا تك في ضيق مما يمكرون.

غزوه ي حمراء الاسد- روز دوم جنگ ( يكشنبه شانزدهم شوال) در ميان حيرت عموم صداي بلال بلند شد كه مردم را به جستجوي دشمن فرا مي خواند. قريش تصميم گرفته بود به مدينه باز گردد و كار را يكسره كند. محمد دستور داد سپاه در شب پراكنده شوند و در سرزمين وسيعي آتش افروزند. ابوسفيان نامه اي به محمد نوشت و در آن تصميم بازگشت خويش را به جنگ براي يكسره كردن كار خبر داد. قاصد در حمراء الاسد به محمد رسيد و چون از قصد قريش آگاه گرديد گفت: حسبناالله و نعم الوكيل. پيغمبر عليرغم دريافت نامه ي ابوسفيان براي آنكه بنماياند با تجهيزات تازه اي آماده ي دفاع است و حتي به حمله آمده است، دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را همچنان ماند. قريش كه حضور محمد را در روز دوم شكست غير عادي احساس مي كرد در مقابله با وي مردد شد، بخصوص كه صفوان بن اميه به ابوسفيان گفت« مكنيد كه اين گروه خشمگين شده اند و مي ترسم كه جنگشان غير از آنچه ديروز بود، بوده باشد»در بازگشت به مدينه با چنين حركت غير منتظري پس از جنگ احد پيغمبر به نمايش از قدرت پرداخت و موجوديت اسلام را بر منطقه ي وسيع مدينه و قبائل اطراف و قريش عرضه كرد و مسلمانان با اينكه هنوز جراحات ديروزشان التيام نيافته بود احساس مي كردند كه از فتحي نمايان بازگشته اند.

سريه ابوسلمه بن عبدالاسد – پيغمبر آگاه است كه انعكاس شوم شكست احد را بايد با فداكاري ها و تلاش هاي نظامي و سياسي كوبنده تر و گسترده تري جبران كرد. در داخل، منافقان سر برداشته اند و به جنب و جوش خطرناك آمده اند، قبائل هم پيمان در كار خويش سست شده اند و اگر پيغمبر دست به يك نمايش فوري نظامي و سياسي نزند، بزودي مدينه همچون مجروح بي دفاعي كه در بيابان حجاز افتاده باشد، طعمه ي لذيذ لاشخوران بدوي و گرگ هاي كينه توز قريش و بني كنانه و هم پيمانانشان از عرب و يهود خواهد شد. بني اسد به سرعت خود را براي غارت مدينه آماده مي كرد. پيغمبر در آغاز محرم برادر رضاعي خويش ابوسلمه بن عبدالاسد را با صد و پنجاه تن پنهاني بر سر آنان فرستاد و دستور داد،‌شب ها به بيراهه برانند و روزها در پناهگاه ها بخوابند تا ناگهان بي آنكه مجال كمك از قبايل ديگر بيابند و خود را تجهيز كنند بر سرشان فرود آيند. ابوسلمه چنين كرد. اين نخستين پيروزي پس از « احد» در عرب انعكاس مثبتي داشت و موجوديت گروه محمد را به عنوان خطر تهاجمي براي دشمن و يك تكيه گاه تدافعي براي دوست دوباره نمايان ساخت.

سال چهارم هجرت

غزوه بني نضير- پس از دو حادثه ي شوم كه در رجيع و بئرمعونه در ظرف چهارده روز اتفاق افتاد و حيثيت نظامي و سياسي مسلمانان را متزلزل كرد، يك عمل تهاجمي لازم است تا اثر روحي شكست، از اذهان دوست و دشمن زوده شود و چه بهتر اين عمل كه در عين حال يك عمل نمايشي و تبليغاتي است نتايج عيني و حياتي نيز در برداشته باشد. براي نيل به اين دو مقصود محمد باز متوجه يهود مي شود، چرا كه يهود پس از جنگ احد و دو فاجعه ي شوم سريه ي رجيع و بئرمعونه به استهزاي مسلمانان پرداخته اند و مي گويند: پيغمبر بحق كه فرستاده و مأمور خداست شكست نمي خورد. دو تن از قبيله ي بني عامر كه همپيمان مسلمانان اند كشته مي شوند و آنان ديه آن دو را از پيغمبر مطالبه مي كنند. يهوديان بني نضير همچون مسلمانان، با بني عامر هم پيمان اند. پيغمبر از آن ها مي خواهد كه او را در پرداخت خونبهاي دو تن همپيمانان مشتركشان كمك كنند. پاسخ بني نضير چه مثبت و چه منفي براي محمد موفقيت آميز است، زيرا بر نيت اصلي آنان در اين هنگام كه پيغمبر ضربات كاري از دشمن خورده است آگاهي مي يابد.

پيغمبر براي مطالبه ي اين ديه با ده تن از ياران خود به قلعه ي بني نضير مي روند، ولي چون متوجه مي شود كه آنان نسبت به جانش سوء قصد دارند به مدينه بر مي گردد و همين توطئه سبب شد كه محمد بن مسلمه را مأمور مي كند برو و به يهود بگو از بلاد من بيرون رويد و با من در يك سرزمين مسكن نگيريد كه به خيانت برخاستيد. يهوديان نپذيرفتند و محمد به محاصره ي قلعه پرداخت كه پس از مبارزه ي طولاني يهوديان تسليم شدند و ترك ديار كردند.

غزوه ي بدر دوم – در « احد» ابوسفيان با پيغمبر قرار گذاشته بود كه « سال ديگر،ميعادگاه بدر» ! و اكنون ( شعبان و به روايت واقدي ذيقعده) پيغمبر به ميعاد مي رود. ابوسفيان در وسط راه پشيمان مي شود و سپاه را بر مي گرداند و مردم مكه اين سپاه را جيش السويق ناميدند. در اين سال پيغمبر با دختر ابواميه و نيز بيوه ي ابوسلمه ازدواج مي كند و زيد بن ثابت را دستور مي دهد كه «‌نوشتن را از يهود بياموز كه من ايمن نيستم كه آنان نامه ي مرا تحريف نكنند»

سال پنجم هجرت

غزوه ي دومه الجندل- غيبت ابوسفيان در ميعادگاه بدر، كه خود آن را پيشنهاد كرده بود و تبعيد بني نضير و تقسيم املاك آنان بين مهاجرين كه سبب كاهش فشار اقتصادي گشت در وضع مسلمين بهبود محسوسي بخشيد.

اكنون ( ربيع الاول) محمد عازم دومه الجندل در دورترين نقاط حوزه ي مدينه مي شود. اين غزوه قدرت مسلمانان را در پيمودن صحراهاي مخوف آشكار كرد و نيز نفوذ اسلام را تا مرزهاي روم شرقي بسط داد.

غزوه ي خندق يا احزاب – يهود، بني وائل، قريش، بني غطفان و هم پيمانشان اتحادي ترتيب دادند و سپاهي بالغ بر ده هزار مرد به سوي مدينه روان شد. اين سپاه را كوشش ها و نقشه هاي دامنه دار و پيچيده ي سران يهود حيي بن اخطب و ابن ابي الحقيق براه انداخته بود تا اسلام، دشمن مشترك بت پرستان و پرچمداران توحيد « يهود» را ريشه كن سازند. وحشت بي سابقه اي بر شهر سايه افكند. مسلمانان در احد از سه هزار تن شكست خورده بودند و اكنون با ده هزار تن چه بايد بكنند؟

پيغمبر به سرعت دست بكار شد. تنها راه، سنگر گرفتن در شهر بود. سلمان حفر خندق را پيشنهاد كرد و بلافاصله كار آغاز شد. سال خشك بود و مسلمانان گرسنه و براي نخستين بار به كوشش يهود همه ي قبايل دشمن هم دست.

مسئوليت پيغمبر سخت دشوار بود. هم بايد شهر ضعيفي را با منافقان داخلي در برابر سپاهي كه بيش از چهار برابر مسلمانان است از نظر جنگي تجهيز كندو هم بر روح هاي وحشت زده اي كه در برابر چنين تهاجم دسته جمعي و بي سابقه، خود را باخته اند مسلط گردد و عليرغم قرائن و شرائط عيني و محسوس، آنان را به پيروزي اميدوار بسازد. آيات و گفته هاي پيغمبر در اين جنگ كه كمترين نشانه ي پيروزي در جبين آن خوانده نمي شد، از همه ي جنگ هاي پيش قاطع تر و اطمينان بخش تر بود و اين، مسلمانان را به نيروئي كه در پشت اين ظواهر نامساعد نهفته و آنان را ياري خواهد كرد اميدوار مي ساخت. سرماي سخت كم سابقه اي، آن روزها بر رنج گرسنگي و قحطي مي افزود اما سخنان محمد و نيز رفتار او كه در سن قريب به شصت سالگي در حاليكه سنگي بر شكم بسته بود تا رنج گرسنگي خويش را تخفيف دهد و چون يك كارگر ساده كلنگ مي زد، سراپاي روحشان را از ايمان و اخلاص سرشار مي كرد. محمد با اين حال به ياري همه مي شتافت، از آن جمله وقتي ديد كه نجيب زاده ي اشرافي، سلمان فارسي، با سنگي سخت در افتاده است به سوي او شتافت. كلنگ را از او گرفت، سه نوبت بر سنگ ضربه نواخت و در هر بار برقي جستن كرد.
سلمان گفت« پدر و مادرم به فدات، در آن حال كه تو مي زدي آنچه در زير كلنگ درخشيد چه بود؟»
محمد پرسيد « تو آن را ديدي؟» سلمان گفت « آري» گفت « با نخستين، خدا برايم يمن را گشود . با دومين، خدا برايم شام و مغرب را گشود، با سومين، خدا برايم مشرق را گشود»

سپاه ده هزار نفري ابوسفيان كه مدينه را خورده داشت و تنها به جمع غنايم و چگونگي قتل عام مسلمانان مي انديشيد، از احد كه در آنجا بيهوده انتظار پيغمبر را كشيده بود به سوي مدينه سرازير شد و از ديدن خندق بر جاي ميخكوب گرديد. راهي براي نفوذ به شهر نبود، تنها راهي كه ممكن مي نمود از طريق محله ي بني قريظه بود. اينان با مسلمانان همپيمان و ياور مسلمانان بودند ولي با اين همه حيي بن اخطب رئيس يهوديان بني نضير توانست كعب بن اسد قرظي رئيس و صاحبعهد بني قريظه را رام كند و عليه پيغمبر با خود همداستان سازد. محمد كسي را به پيش كعب بن اسد قرظي فرستاد تا چگونگي شايعات را بداند و از قاصد خواست كه اگر دروغ بود به صداي بلند مسلمانان را آگاه گرداند و اگر راست بود به رمز فقط به محمد بگويد. قاصد برگشت و به رمز خيانت آن ها را گفت، اما خيانت پنهان نماند و مسلمانان واقعيت را دردناكانه احساس كردند.

سپاه احزاب، نيرو و اميد گرفتند، اما مدينه سخت پريشان شد؛ مسلمانان، مدينه را تا چند ساعت ديگر در لجه هاي خون مي ديدند و اميد خويش را به هرگونه مقاومتي از دست داده بودند و منافقان در اين ميان، با نيش زبان خود بر زخم مسلمانان نمك مي زدند. اكنون ديگر جز دو راه در پيش نيست: يا مرگي شرافتمندانه، كه پس از آن خانه ها به غارت رود و اهل خانه به اسارت؛ يا ننگي كه ثمره ي هجده سال رنج و تلاش را به باد دهند و امان نامه بگيرند. در اين حال كه مسلمانان به چشم مي بينند، با ده هزار شمشير جز خندقي به عرض چهل متر فاصله ندارند كه آن را هم خيانت بني قريظه پر كرده است، سخت سراسيمه اند. تنها كسيكه آرام و مطمئن، در جستجوي پلي به سوي پيروزي است، محمد است. گوئي از پريشاني اصحاب و خيانت يهود و كثرت بي سابقه ي دشمن آگاه نيست و فرماندهي است كه در ميدان كارزار با دشمني ضعيف تر از خود مقابل است و در پيروزي خويش كمترين ترديدي ندارد. محمد مي داند كه اگر جنگ روياروي درگيرد، مدينه عاجز است و پيروزي احزاب قطعي. بنابراين تنها راه، بكار بردن تدبير است.

جناحهاي مختلف دشمن را مطالعه مي كند، مي بيند كيفيت دشمني آنان متجانس نيست. قريش كينه ي مذهبي و سياسي ريشه داري دارند اما غطفان، بدوياني اند كه بيشتر به طمع غنيمتي و غارتي آمده اند.

پس مي توان ميان صفوف نامتجانس دشمن اختلاف انداخت. به حارث بن عوف و عيينه بن حصن پيغام مي دهد كه ثلث محصول مدينه را بگيرند و باز گردند. اين گفتگو غطفان را در كار جنگ مردد مي نمايد و آمادگي خود را بر قبول اين شرط به پيغمبر ابلاغ مي كنند. ولي مردم اوس و خزرج كه بيشتر مزارع مدينه از آنان است از قبول اين پيشنهاد سر باز مي زنند و جنگ آغاز مي شود. اما جريان تماسهاي سازشكارانه ميان غطفان و مدينه روحيه ي دشمن را متزلزل ساخته است.

عكرمه فرزند ابوجهل و عمروبن عبدود و دو تن ديگر رجز خوانان از باريكه ي خندق گذشتند و مبارز طلبيدند. علي فرزند بيست و اند ساله ي ابوطالب با تني چند پيش تاخت و با عمرو قهرمانان نامي عرب درآويخت و به خاكش افكند. حادثه چنان حيرت انگيز بود كه عكرمه و ديگران بيدرنگ بگيريختند. مسلمانان تكبير گفتند و سكوت و حيرت بر آن سوي خندق سايه افكند. خورشيد غروب مي كرد كه نوفل بن عبدالله براي جبران مرگ عمرو و فرار عكرمه قهرمان سپاه، رجز خوانان تاختن آورد و در آب افتاد و مرد! ديگر خبري نشد، گاه گاه تيرهائي از دو سو رد و بدل مي شد.

پيرامون مدينه براي ده هزار مرد و مركب برگ و باري نداشت. بني غطفان از انتظار بيهوده و كمبود آذوقه و فشار سرما خسته شده بودند. از بني قريظه هم، عليرغم اميد فراواني كه به همتشان مي رفت، خبري نشد. نخستين يورش پيشقر اولان را هم، علي به سختي جواب گفته بود و به احزاب نشان داده بود كه تسلط بر ياران اندك محمد، بر خلاف تصور، چندان ساده نيست. دلسردي، ترديد، اختلاف، كمبود علوفه و عدم اطمينان به نتيجه ي كار رفته رفته روحيه ي احزاب را ضعيف كرد. در اين ميانه، پيغمبر با يك تدبير برجسته صحنه را يكباره به سود خود برگرداند و سرنوشت جنگ را عوض كرد.

نعيم بن مسعود از غطفان كه پنهاني مسلمان شده بود، به دستور پيغمبر مأمور اجراي نقشه شد. ابتدا با بني قريظه كه از جاهليت با آنان آشنائي داشت تماس گرفت و گفت غطفان و قريش با شما فرق دارند، اينان احتمالاً به علت دشواري كار يا سازش با محمد به سادگي صحنه را ترك خواهند كرد و شما را در چنگ محمد تنها مي گذارند. شما براي اطمينان از پايداري و سازش ناپذيري آنان چند تن از بزرگان ايشان را به گروگان بگيريد. سپس با قريش و غطفان تماس گرفت و به آنها گفت يهوديان با محمد پنهاني ساخته اند و مي خواهند بزرگان شما را به بهانه ي گروگان بگيرند و به محمد تحويل دهند. فردا يهوديان در جواب نمايندگان قريش و غطفان كه از آنان مي خواستند تا ابتدا آنان به جنگ بپردازند گفتند « شنبه را يهود نمي جنگد و شما آغاز كنيد؛ ديگر آنكه ما تا چند تن از اشراف شما را گروگان نگيريم با محمد نخواهيم جنگيد». اين پاسخ شك آنان را به يقين مبدل ساخت و درخواست بني قريظه را با خشونت رد كردند و گفتند اگر مي خواهيد بي گروگان فردا را به جنگ آغاز كنيد. يهود نيز بدبين شدند. مسلمانان هم در اين باره شايعه سازي مي كردند و آتش اختلاف و بدبيني را دامن مي زند. روحيه‌ي دو سپاه متاخصم كه بر دو لب خندق برابر هم نشسته بودند درست با هم عوض شد. دشمن پس از اين جريان خود را باخت و شبانه با شتابزدگي هراس انگيزي فرار را بر قرار ترجيح داد.

سال ششم هجرت

غزوه ي بني المصطلق- در شعبان غزوه ي بني المصطلق ( طايفه اي از خزاعه) رخ داد. پيشواي قبيله به شدت مي كوشيد تا مردان و هم پيمانان خود را عليه مدينه بسيج كندو هنوز در آغاز توطئه بود كه ناگهان محمد را در سرزمين خود يافت. در راه برگشت، حادثه ي كوچكي پيش آمد كه اگر پيغمبر با مهارت خاصي بر آن مسلط نشده بود خطر شوم تازه اي را براي اسلام پيش مي آورد و همه ي كوششهاي محمد را يكباره بر باد مي داد.

بر سر آب غلام عمربن خطاب و سنان جهني با هم درافتادند. سنان فرياد زد اي انصار! و غلام داد زد اي مهاجرين!

عبدالله بن ابي منافق بزرگ، در غضب شد و به اطرافيان گفت: « به خدا قسم كار ما و اين جلابيب حكايت اين مثل است كه سگ را فربه كن تا تو را بخورد. اما به خدا قسم به مدينه كه برگرديم عزيزتر ذليل تر را بيرون خواهند انداخت» خبر به پيغمبر آوردند. عمربن خطاب گفت « عبادين بشير يا بلال را بفرست تا او را بكشد». پيغمبر جواب داد « چگونه عمر! مردم بگويند كه محمد يارانش را مي كشد . نه ، ندا كن تا سپاه حركت كند» سپاهيان خسته بودند و ساعت حركت نبود اما پيغمبر درنگ نكرد. آن روز را يكسره تا شب و شب را تا صبح و روز دوم را نيز بي لحظه اي توقف پيمود تا آفتاب بر بالاي سرشان رسيد، آنگاه فرمان توقف داد. اصحاب از شدت خستگي بر روي خاك افتادند و به خوابي عميق فرو رفتند. پس ازآن آرامش خوشي- كه پس از رفع يك خستگي فوق العاده به روح و اعصاب دست مي دهد- آثار خشم و كينه اي را كه ميان مهاجران و انصار شعله ور شده بود و عبدالله بن ابي بر آن دامن زده بود، از روح اصحاب پاك كرد. پسر عبدالله بن ابي شنيد كه، پيغمبر گوش نقل كننده ي گفته هاي « ابي» را كشيده و گفته است « اين كسي است كه با گوش خويش به خدا وفا كرد». به شتاب خود را به پيغمبر رسانيد و گفت « اي رسول خدا اگر اراده ي كشتن عبدالله بن ابي را كرده اي مرا بفرست، مي ترسم كه تو كسي را جز من مأمورقتل او كني و نفس من مرا نگذارد كه قاتل عبدالله بن ابي را بنگرم، او را بكشم و مؤمني را در ازاي كافري كشته باشم و به آتش درآيم» پيغمبر گفت« نه با او مدارا مي كنيم و تا با ما بماند همنشيني با او را خوش مي داريم».

رفتار بزرگوارانه ي پيغمبر ازين پس مقام عبدالله بن ابي را كه مردي پر نفوذ و موجه بود در ميان يارانش سخت متزلزل كرد و آشكارا او را سرزنش مي نمودند. پيغمبر كه با حربه ي عفو و مدارا خطرناكترين دشمن داخلي خويش را درهم شكسته بود، روزي به عمر گفت « چگونه مي بيني عمر؟ به خدا قسم اگر آن روز كه به من گفتي او را بكشم ، مي كشتم به دفاع از او صاعقه هائي جستن مي كرد كه اگر امروز به قتلش فرمان دهم بر جانش فرود خواهند آمد».‬

سال هفتم هجرت

مرزهاي شمال و شرق كه تحت نفوذ سياسي رومو ايران است محمد را سخت به خود مشغول داشت و از اين رو فعاليت هاي جنگي در اين سال بسيار است.

صلح حديبيه- پيغمبر بر اساس اين اصل كه كعبه خانه ي عموم قبايل عرب است و قريش صاحب آن نيست بلكه متولي و پرده دار كعبه است و نمي تواند هيچ عربي را از زيارت خانه ي ابراهيم منع كند، در ذي العقده اعلام كرد كه قصد زيارت كعبه را دارد. پيغمبر با گفته ها و حركات گوناگون سعي مي كرد به مردم عرب ثابت كند كه از اين كار هدف نظامي و سياسي در سر ندارد و به همين دليل هم اين سفر را منحصر به مسلمانان نكرد و گروهي از مشركان نيز دعوت او را پذيرفتند. هر زائر فقط حق داشت يك شمشير- كه مجاز بود با خود داشته باشد- همراه بردارد. قريش همين كه از حركت پيغمبر با خبر شد كوچك و بزرگ بيرون آمدند و عهد كردند نگذارند پاي پيغمبر هرگز به مكه برسد. دو سپاه در برابر هم ايستادند. ماه حرام بود و پيغمبر مي كوشيد كمترين بهانه براي جنگ بدست ندهد، تا اگر جنگي در گرفت قريش متهم به نقض حرمت ماه حرام گردد. در اين صورت، پيغمبر ولو به زيارت موفق نمي شد، از نظر سياسي و اخلاقي پيروز شده بود و اگر مي توانست وارد مكه شود، باز در ميان اعراب مي پيچيد كه: محمد شش سال پس از فرار از مكه با هزار و چهارصد مسلمان بت شكن در برابر چشم قريش، كعبه را زيارت كرد و آنان جز تحمل چاره اي نداشتند.

پس از مذاكراتي چند بالاخره قريش سهيل بن عمرو را فرستاد با محمد صلح كند به اينكه امسال را از زيارت خانه ي خدا منصرف شود ولي سال ديگر مسلمين مي توانند به زيارت كعبه بيايند. طبق اين قرارداد حالت جنگ ميان مسلمانان و قريش پايان يافته بود و رفت و آمد هر يك در قلمرو ديگري آزاد بود. پيغمبر در شرايط صلح همه آنچه را كه سهيل بن عمرو مي گفت مي پذيرفت بطوري كه تمام اصحاب خشمگين شده بودند و بيم آن مي رفت بر روي پيغمبر بايستند. مسلمانان از اينكه از زيارت كعبه ممنوع شده بودند بلكه از دم دروازه ي مكه برگردانده شده بودند، بخصوص مهاجرين سخت اندوهگين بودند. از نظر آنان همه ي شرايط صلح حاكي از ضعف و خواري مسلمانان و قدرت و تفوق قريش بود. اين جهت آنان را چنان پريشان و عقده دار ساخته بود كه گوئي از جنگي بازگشته اند كه جز شكست و ذلت از آن نصيبي بر نگرفته اند. ولي اولين ثمرات غير منتظره ي اين قرار داد ببار آمد. قريش اسلام را به رسميت شناخته بود و مسلمانان در مكه آزادي عقيده و تبليغ يافته بودندو گروه گروه مردم مكه را به دين خويش در مي آوردند، قريش به مسلمانان اجازه مي داد كه از سال ديگر به زيارت كعبه آيند. ديگر اينكه اجازه دارند از راههاي كارواني و تجارتي استفاده كنند.

مسلمانان نيز در قبال آن از مزاحمت كاروان ها و بستن راهها بايد خودداري كنند. بنابراين راه ساحل را كه از مكه به سوي شام مي رفت طبق قرارداد بايد آزاد گذارند و نيز طبق اين قرارداد از اين پس اگر يكي از قريش به مسلمانان پيوندد و قريش او را مطالبه كند مسلمانان بايد او را پس دهند. در اين ميان مردي بنام ابوبصير از اربابش گريخته و به مدينه پناهنده شد. طبق قرارداد محمد او را به نمايندگان مكه تسليم كرد ابوبصير گفت: اي رسول خدا مرا به دست مشركان مي سپاري كه دينم را تباه كنند؟ولي محمد با همه ي خشم اصحاب، متن قرارداد را اجرا كرد. ابوبصير به دست دو نفري كه از مكه آمده بودند سپرده شد، ولي در بين راه توانست يكي از محافظين را كشته و فرار كند. ابوبصير به مدينه آمد و گفت اي رسول خدا تو عهد خود را وفا كردي، مرا به دست اين قوم سپردي و من از دينم دفاع كردم تا تباه نگردد و بازيچه نباشم.

پيغمبر از پايداري و دليري اين تازه مسلمانان به هيجان آمد و خشنودي و ستايش خود را كتمان نكرد. ابوبصير چون نمي توانست در مدينه بماند، سر به صحرا گذاشت و بر سر راه كاروان هاي مكه به شام پنهان شد. كساني كه در مكه مسلمان مي شدند و طبق قرارداد حديبيه نمي توانستند به مدينه فرار كنند، به سوي ابو بصير رفتند و بدين طريق راه ساحل نا امن شد و هر كه از قريش به جنگ ابوبصير و يارانش مي افتاد او را مي كشتند. قريش نه به زور شمشير و نه به زور قانون بر آنان دستي نداشت. ناچار به پيغمبر متوسل شد كه ابوبصير و ديگران را به مدينه بخواهد و ماده ي مربوط به « استرداد پناهندگان به مدينه» از متن قرارداد حذف شود. بدين طريق آنچه را بر پيغمبر تحميل كردند و مسلمانان آن را ننگي بزرگ مي يافتند، پيروزي و افتخار ببار آورد. قرارداد حديبيه اسلام را قدرتي رسمي و قانوني اعلام مي كرد و موجب شد كه قبائل و افرادي كه از ترس قريش به اسلام رو نمي كردند پيوستن به مسلمانان را بي مانع بيابند. مهمترين نتيجه ي قرارداد اين بود كه پيغمبر تاده سال آينده از جانب قريش و همدستانش، كه بزرگترين دشمنان او بودند ايمن مي شد و چون جز قريش ديگر قبائل پراكنده ي عرب نمي توانستند برايش خطري ايجاد كنند، زمينه‌ي كارهاي مثبت و بسط معنويت اسلام در سراسر كشور و حتي در وراي مرزهاي عربستان برايش فراهم گشت.

نامه به سران جهان- هنگام آن رسيده است كه پيغمبر رسالت جهاني خويش را از مرزهاي عرب فراتر برد و آن را بر همه ي مردم جهان عرضه بدارد، اما انجام دادن اين رسالت ساده نبود. روزي به يارانش خطاب كرد كه خداوند مرا بر همه ي مردم جهان مبعوث كرده است. شما همچنين حواريون عيسي با من مخالفت نكنيد.

گفتند حواريون چگونه با عيسي مخالفت كردند؟ گفت : « آنان را به دعوت افراد مي فرستاد، آنكه راهش نزديك بود خشنود مي شد و آن كه دور بود ناخشنودي مي كرد و در انجام مأموريتش كوتاهي مي نمود». سپس تصميم خود را آشكار كرد و گفت : « قصد دارد كسري، هر قل، مقوقس، حارث عساني پادشاه حيره، حارث حميري پادشاه يمن و نجاشي پادشاه حبشه را به اسلام دعوت كند».

لحن نامه ها خشك و قاطع بود و خطر عكس العمل شديدي را از جانب برخي از آنان به دنبال مي كشيد. پيغمبر از احتمال چنين خطري آگاه بود و در عين حال كه به چنين بي باكي بزرگي دست مي زد، تا آنجا كه مي توانست زمينه را براي مقابله با آن بخصوص از نظر نظامي و سياسي فراهم مي آورد و در اولين قدم حوزه ي قلمرو خويش را از وجود عوامل مشكوك، كه در صورت بروز خطر از خارج ممكن است پايگاه دشمن گردد و نيز اقليتهايي كه احتمالاً نقش ستون پنجم دشمن را در داخل بازي خواهند كرد بايد يكسره پاك كند و اين فوري ترين و حياتي ترين عملي است كه رهبر يك جامعه مسئوليت آن را احساس مي كند.غزوه ي خيبر – خيبر از نظر مسلمانان پايگاهي ناآرام و مشكوك تلقي مي شد و پناه قويترين عوامل توطئه و تحريك بود. اكنون در ايامي كه پيغمبر نگران عكس العمل نيرومندترين قدرت هاي جهان است، اخباري كه از خيبر مي رسد، حاكي از توطئه هايي است كه عليه مدينه طرح مي گرددو هر لحظه امكان آن مي رود كه خيبر پايگاهي براي امپراطور روم و يا خسرو ايران و ... گردد و يثرب، شهر كوچك و ضعيف محمد را با دو سه هزار مجاهد فقير آن از جا بركند.

قريب يكماه از بازگشت از از حديبيه گذشته بود كه به سرعت از مدينه حركت كرد. به شيوه ي هميشگي خويش براي غافلگير كردن دشمن قريب دويست كيلومتر راه را به سه منزل پيمود و به شتاب خود را به رجيع- آبي متعلق به غطفان ميان خيبر و منازل غطفان – رساند تا راه را بر آنان بگيرد و ميان دو همپيمان جدائي افكند.

صبحگاه مردم خيبر غافل از حمله ي مسلمانان با بيل و زنبيل از قلعه هاي خويش به سوي مزارع و نخلستان ها مي رفتند. ناگهان مسلمانان را ديدند كه به شتاب خيبر را از همه سو در ميان گرفته اند. به سرعت به خانه ها خود گريخته و فرياد كردند: محمد با سپاهش.

پيغمبر با آهنگي محكم گفت: خيبر خراب شد، هنگامي كه ما بر قومي فرود آئيم بدا به روزشان». جنگ آغاز شد، پنجاه تن از مسلمانان زخمي شدند. مقاومت يهود سخت بود و قلعه ها استوار. روزها گذشت و كاري از پيش نرفت. گرسنگي مسلمانان را تهديد مي كرد و دژهاي خيبر تسخير ناپذير مي نمود. يهوديان بي باكانه مي جنگيدند زيرا جز پيروزي يا مرگ راهي نداشتند ولي با همه ي پايمردي آنها قلعه ها يكي پس از ديگري گشوده شد. يهوديان فدك نيز صلح كردند و فدك را به پيغمبر واگذاشتند.

غزوه ي وادي القري- محمد پس از خيبر و فدك از راه وادي القري به مدينه مراجعت كرد تا رابطه ي خويش را با يهوديان وادي القري و تيماء روشن سازد. يهوديان وادي القري به جنگ برخاستند و شكست خوردند، اما يهوديان تيماء بر جزيه صلح كردندو بدين طريق خطر يهود از سراسر عربستان ريشه كن شد.

پاسخ هرقل- هرقل ( هراكليوس) فاتحانه از ايران بر مي گشت تا صليب اصلي را در بيت المقدس بگذارد كه نامه ي محمد را دريافت كرد. بدان محترمانه پاسخ گفت و درخواست امير غساني را كه مي خواست محمد را مجازات كند نپذيرفت.

در همين ايام حاطب بن ابي بلتعه از مصر با هدايائي از جانب مقوقس بازگشت، با پيامي شفاهي به پيغمبر كه: من نيز در انتظار ظهور پيغمبري هستم، اما از شام.

سريه هاي پس از خيبر – پس از فتح خيبر پيغمبر از جانب دشمنان هميشگي اش خود راآسوده مي يافت. ماه هاي ربيع و دو جمادي و رجب و شعبان و رمضان و شوال را در مدينه آرام بود و نمي خواست به حوادث بزرگي دست زند كه او را از انجام نقشه ي مهمي كه در سر مي پروراند، باز دارد؛ چه، ماه ذي العقده در پيش بود و طبق قرار داد حديبيه بايد براي نخستين بار در برابر چشم قريش با نيروي خويش به مكه وارد شود و گرد كعبه طواف كند.

در فاصله‌ي اين چند ماه ( از فتح خيبر تا ورود به مكه) تنها براي كسب خبر از اطراف و يا مجازات برخي از طوايف و دسته هاي پاركنده اي كه نسبت به مسلمانان و همپيمانان خويش دست به تجاوزاتي مي زدند، سريه هاي كوچكي مي فرستاد.

به سوي مكه، عمره ي قضا- يكسال تمام از قرارداد حديبيه مي گذرد. پيغمبر با دو هزار تن به سوي مكه بيرون مي رود و چون طبق قرارداد صلح، هر يك جز شمشيري نمي توانند برداشت براي جلوگيري از خطرات احتمالي محمد بن مسلمه را با صد سوار و اسلحه ي كافي جلو مي فرستد تا در مرالظهران مشرف بر مكه بايستند و در دره اي آماده باشند.

به مكه نزديك شدند. پشت اين تپه دره ي مكه است. دو هزار مسلمان از شدت هيجان و شوق ساكت شده بودند. پيغمبر سوار بر ناقه ي قصوي تند كرد، گردن كشيد: اينك مكه، اين كعبه است، براي محمد همه ي خاطرات جز به يك لحظه درنگ نمي ارزد. او كار ديگري دارد: كعبه، بتها و قريش فرياد زد: لبيك، لبيك ، جمعيت با التهاب، در حاليكه صدايشان از شوق مي لرزيد فرياد كردند « لبيك، لبيك» تصوير در موج اشكها مي لرزيد، برخي ديگر تاب نياوردند و بلند گريستندو قريش شهر را دسته جمعي ترك كرده است تا اين صحنه ي دشوار را نزديك نبيند. عباس بن عبدالمطلب با گروهي از رجال قريش در كنار دارالندوه به صف ايستاده اند و با نگاه هاي مضطرب مي نگرند.

اين يتيم ابوطالب است؟ آن علي، آن ابوبكر، عمر، طلحه، زبير... هه! خالدبن وليد! عمروعاص! پيغمبر از شمال به سرعت به طرف كعبه سرازير شد. عبدالله بن رواحه زمام ناقه ي قصوي را در دست داشت و با افتخار رجز مي خواند.

مراسم به پايان رسيد، مهاجران پس از هفت سال به خانه هاي خويش رفتند و برادران انصار خود را كه در مدينه مهمان آنان بودند با خود بردند. مكه از قريش خالي بود و مسلمانان در كوچه هاي شهر آزادانه مي گشتند. محمد در ميان اين شهر كه اكنون همه ي ساكنان آن از صميمي ترين پيروبان و فدائيان اويند مي آمد و مي رفت، مي گفت و خنديد.

ازدواج با ميمونه- عباس عموي پيغمبر كه باطناً به اسلام و محمد متمايل بود چون رباخوار و پول پرست بود مانند همه‌ي عناصر همسنخ خود به نعل و ميخ مي زد و سعي مي كرد با انجام اموري غير سياسي و مصلحت انديشي‌هاي بي ضرر، خود را به محمد نزديك سازد و در عين حال سابقه‌ي خود را با قريش خراب نكند. به همين جهت ازدواج با ميمونه خواهر زن خود را به محمد پيشنهاد كرد. پيغمبر كه موقعيت خانوادگي ميمونه را از نظر سياسي، مي‌دانست بيدرنگ پذيرفت و تصميم گرفت مراسم عروسي را در خود مكه برپا نمايد و همه‌ي قريش را دعوت كند تا احساس دشمني و بيگانگي و وحشتي را كه از او در دل داشتند تخفيف دهد؛ به خصوص كه مي‌دانست توده‌ي ساده نسبت به اسلام رفته رفته نرم گشته و در اين دو سه روز بيشتر شيفته شده اند و برخلاف تبليغات مسموم سران قريش، محمد را مي ديدند كه بيش از آنها به تجليل كعبه مي پردازد و همچون آنان مناسك را به جاي مي آورد و قرباني مي كند. مسلمانان را مي ديدند كه با يكديگر مهربانند و در چهره شان صفا مي درخشد و از كينه توزي كه همواره از يك سپاه اشغالگر آنهم بدويان وحشي عرب انتظار مي رود بدورند. اما روز سوم بود، آخرين روزي كه طبق قرارداد حديبيه مي توانست در مكه بماند، نمايندگان قريش آمدند كه « مهلت تو پايان يافته، بنابراين از ميان ما بيرون رو» پيغمبر ناچار از مكه بيرون رفت و ابورافع را گذاشت تا ميمونه را بياورد.

پيغمبر در سرف با ميمونه كه در اين هنگام شانزده ساله بود ازدواج كرد.وى آخرين همسر پيغمبر است. اكنون پيغمبر مرحله‌ي نخستين رسالت سياسي خويش را با موفقيت به پايان رسانده است و مسلمانان يقين كرده اند كه خداوند آنان را براي تحقق اراده ي خويش برگزيده است.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017