Go to Homepage

تمدّن و تجدّد

بخش ۱

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

بحث امشب، تجدد و تمدن است. و قبلاً بايستي از خانم‌ها و آقايان معذرت بخواهم که در ايامي که موضوع خاصي طرح است، و قاعدتاً بايد هر سخنران و هر گوينده‏اي موضوع صحبتش را متناسب با موضعي که اين روزها مطرح است تعيين بکند، موضوع صحبت من ظاهراً تناسبي ندارد؛ ولي اين از جهت ظاهري است، و از جهت باطني به نظر من تناسب بسيار زيادي دارد؛ به خاطر اينکه همه مذاهب بزرگ عالم، و بالاخص مذهب اسلام، براي تکامل بشري و براي غناي فرهنگي و معنوي انسان و دورکردن انسان از وحشي‌گري و نزديک‌کردن انسان و بشريت به اوج قله تمدن و فرهنگ و معنويت به وجود آمده‏اند و ظهور کرده‏اند، و اينکه مي‏گويم «بالاخص اسلام» ، براي اين است که مذاهب ديگر عالم، مذاهب بزرگ و بحق، غالباً وجهه معنوي و اخلاقي و روحي و همچنين تکامل معنوي و روحي بشري را، رسالت خودشان تعيين کرده‏اند، در صورتي که اسلام، درعين حال، يک مذهب تمدن‌ساز و جامعه‏ساز است. بنابراين اگر موضوع صحبت من، «تمدن يا تجدد» است و بحث درباره اينکه «فرهنگ چيست؟»، «وحشي‌گري چيست؟»، «تمدن کيست؟» و «متجدد کيست؟»، مي‏بينيم که در متن اسلام نهفته است، و يکي از اساسي‏ترين مسائلي است که هر مسلماني بايد مدام به نام اسلام، در ذهنش مطرح کند؛ بالاخص روشنفکران و تحصيل ‌کرده‏هايي که به جامعه‏هاي اسلامي وابسته هستند، که رسالت مستقيم تجدد يا تمدن خود را و جامعه خود را بر عهده دارند.

يکي از حساس‌ترين مسائل و بلکه حياتي‏ترين مسئله‏اي که امروز بايد براي ما مطرح بشود، ولي متأسفانه تاکنون مطرح نشده، مسئله تجددي است که امروز در همه جامعه‏هاي غير اروپايي و همچنين در جامعه‏هاي اسلامي با آن روبرو هستيم، و طرح اينکه اين تجدد يا تمدن چه رابطه‏اي با هم دارند، و آيا چنانچه به همه ما فهمانده‏اند، تجدد مترادف با تمدن است، و يا نه، تجدد بحث ديگري است و يک پديده اجتماعي ديگري است و با تمدن هيچ گونه رابطه‏اي ندارد؟ ولي متأسفانه به نام تمدن، تجدد را به خورد جامعه‏هاي غير اروپايي داده‏اند.

در اين صد و صد و پنجاه سالي که همه جامعه‏هاي غير اروپايي و ازجمله جامعه‏هاي اسلامي در برخورد با غرب و در تماس با تمدن غربي قرار گرفتند، مي‏بايستي که متجدد مي‏شدند، و غرب هم رسالت متجددکردن اين جوامع را بر عهده گرفت، ولي به نام متمدن‌کردن وآشناکردن اين جامعه‏ها با تمدن به ما تجدد دادند («ما» که مي‏گويم، يعني همه جامعه‏هاي غير اروپايي)، و چنين معني کردند که، همين تمدن است. و سال‌ها پيش بايستي که روشنفکران ما متوجه مي‏شدند و به مردم ما مي‏فهماندند و ما را روشن مي‏کردند که تجدد مسئله ديگري است، و تمدن مسئله ديگري‌است، و جامعه‏هايي که تمدن مي‏خواهند، به تمدن از طريق تجدد نمي‏توان رسيد. اما نگفتند. چرا تحصيل‏کرده‏ها و روشنفکران از جامعه‏هاي غير اروپايي در اين صد و صد و پنجاه سالي که اروپا رسالت متجددکردن اين جامعه‏ها را بر عهده داشت و هدفش متجددکردن همه انسان‌هاي غيراروپايي بود، متوجه چنين مسئله‏اي نشدند؟ علتش را در ضمن اين بحث خواهم گفت.

بنابراين مي‏بينيم که اين، اساسي‏ترين مسئله‏اي است که براي ما، به عنوان انسانهايي در اين قرن - که با چنين پديده‏اي که با سرنوشت ما و جامعه ما و همچنين با اعتقاد و انديشه ما و روح ما سر و کار دارد، مستقيماً و روزمره سر و کار داريم - ، و همچنين حساس‏ترين مسئله‏اي است که براي ما، به عنوان مسلمان - که وابسته به ديني هستيم که در مسئله تمدن و تجدد، فرهنگ بشري و زندگي دنيايي انسان هم تعهد و هم هدف و هدايت دارد - مطرح است.

براي اين بحث، من چند اصطلاح دارم که با آن اصطلاحات صحبت خواهم کرد، و اگر آنها مبهم باشند، همه بحثم مبهم خواهد بود. لذا قبل از اينکه شروع به اصل مسئله بکنم و مطلب را طرح کنم، ناچارم زبان خود را و مفهوم خاصي را که براي اين اصطلاحات قائل هستم معني کنم و اين مفاهيم را ابتدا توضيح بدهم. من روي چند کلمه و اصطلاح اساسي که کليد شرح اين بحث است تکيه مي‏کنم و بعد از معني‌کردن اين اصطلاحات وارد بحث مي‏شوم.

اول: اين اصطلاح روزمره و رايج «روشنفکر»، که در جامعه ما و همه جوامع دنيا، چه اروپايي و چه غيراروپايي، به‌شدت رايج است، چه معنايي دارد؟ به چه کسي مي‏گوييم «روشنفکر»؟ چه کساني هستند و چه رسالت و نقشي در جامعه خودشان برعهده دارند؟ اصلاً روشنفکران کيان‌اند؟

روشنفکران در اروپا، يک قشر خاص و مشخص جامعه اروپايي هستند، که کيفيت پيدايششان، تکوينشان و رشدشان، و همچنين طرز عملشان در جامعه و نقشي که در جامعه خودشان بازي مي‏کنند، روشن است. در کشورهاي غير اروپايي مانند کشورهاي اسلامي و کشورهاي آفریقايي، عده‏اي هم پيدا شدند به نام «روشنفکر» (اينها هم داراي يک قشر روشنفکري هستند)، و مردم هم به آنها روشنفکر مي‏گويند. اينها چه فرقي با روشنفکران اروپايي دارند؟ آيا فرقي دارند يا کاملاً ادامه نهضت روشنفکران اروپايي هستند؟

دوم: کلمه «اَسيميله» يا «اَسيميلاسيون» است. اين کلمه اساس همه مباحث و سرنوشتي است که ما - ما غير اروپايي‏ها، و ما مسلمان‏ها - امروز دچارش هستيم. و يک بحث ديگر به نام «اليناسيون»؛ اليناسيون، يعني از خود بيگانه شدن آدمي؛ يعني انسان خودش را گم بکند و شيء ديگر يا کسي ديگري را به جاي خود در خودش احساس کند. و اين يک نوع بيماري بزرگ اجتماعي و روحي انسان است.

«اَسيميلاسيون» يعني انسان خودش را عمداً و يا غير عمد شبيه به کس ديگر بسازد؛ يعني خود را شبيه ديگري ساختن. انسان وقتي که به اين بيماري دچار مي‏شود، هرگز متوجه شخصيت و اصالت و خصوصيات خودش نيست، بلکه اگر متوجه باشد، نسبت به آن نفرت پيدا خواهد کرد. براي اينکه او از همه خصوصيات شخصي يا اجتماعي و فاميلي و يا ملي خودش دور شود، خودش را به‌شدت و با وسواس فراوان و بي‌قيد و شرط شبيه به ديگري مي‏کند تا از ننگي که در خودش و در هر چه که منسوب به خودش هست، احساس مي‏کند، بري باشد، و از هر گونه افتخار و فضائلي که در ديگري احساس مي‏کند، برخوردار بشود. اليناسيون به چندين کيفيت و صورت وجود دارد و به چندين عامل بستگي دارد.

يکي از عواملي که انسان را مسخ مي‏کند، ابزار کارش است. اين، در جامعه‌شناسي و روان‌شناسي کاملاً آشکار است، که هر کسي در مدت عمرش به ميزاني که تماسش با يک ابزار و يا با يک فرم کار بيشتر است، کم‌کم شخصيت مستقل و حقيقي خود را فراموش مي‏کند و به جاي خودش آن ابزار کار را احساس مي‏کند. مثلاً کسي که دائماً با يک ماشين و يا يک پيچ سر و کار دارد و هر روز از صبح ساعت هفت تا دوازده، بعدازظهر از ساعت دو يا سه تا پنج و شش و هفت و ... بايد سر کار خود باشد، تمام احساسش و تمام افکارش و عواطفش و همه خصوصيات انساني‌اش معطل و تعطيل است، و فقط تبديل شده به اينکه اين پيچ را در دستش بگيرد و اين عمل خاص ماشيني را - که مأمور اين کارش کرده‏اند - انجام بدهد؛ مثلاً يک نوار که از جلويش رد مي‏شود، به او مي‏گويند هر دو پيچ که رد شد پيچ سوم را يک مرتبه بچرخان! اين انساني که داراي عواطف گوناگون، فعاليت‏هاي مختلف و انديشه‏هاي مختلف، سليقه‏ها، کشش‏ها، نفرت‌ها، احساس‌ها و شوق‏هاي مختلفي است، در تمام مدت بيداري‌اش در شبانه‏روز، در اکثر اوقات، در فعال‌ترين حالات که زمان کارش است، تبديل مي‏شود به موجودي که عبارت شده از پيچاندن يکي در ميان و يا دو تا در ميان پيچ. او در تمام اين ده يا دوازده ساعت هيچ چيز نيست؛ همه خصوصياتش تعطيل شده و عبارت شده از عمل متشابه و يکنواختي که بايد انجام بدهد.

يکي از بزرگ‌ترين کارگردانان و متفکران هنري امروز جهان که بيش از هر کس به انسان خدمت کرده، انساني را در فيلم نشان مي‏دهد که به وسيله ابزار کارش الينه شده، و نماينده کامل کسي و انساني است که تبديل به شيء شده، و در اثر تماس دائمي با شيء، بيشتر شيء را «خود» احساس مي‏کند تا خودش را «خود». در صورتي که اين شخص قبلاً مرد آزادي بوده، احساسات داشته، روابط مختلف داشته، عده‏اي دوست داشته، عده‏اي قوم و خويش داشته، عده‏اي با او دشمن بودند و او مخالفشان بود (حالات مختلف يک انسان طبيعي). سپس به کارخانه عظيمي مي‏آيد، که هيچ کارگري نمي‏داند که طرح اين کارخانه کجاست، و اصلاً آن کالايي که از اين کارخانه بيرون مي‌آيد چيست، (بلکه) هر کسي کار خاصي را در گوشه‏اي در تمام عمرش انجام مي‏دهد. او در آنجا به کار گماشته مي‏شود، و کارش همين است که هر وقت دو تا پيچ رد شد، بايد پيچ سوم را که يک پيچ چهار پر و يا شش پر است، يک پيچ بزند (دو تا پيچ که رد شد هيچ کاري نکند، فقط پيچ سوم که رد شد يک پيچ بزند) - تمام ده ساعت روز کارش اين خواهد بود. آن روز اول که نوار رد شد، او همان کار را مي‏کند؛ در ضمن خانمش يا مادرش يا پدرش يا يکي از اقوام، يا يکي از دوستان و يا نامزدش به کارخانه مي‏آيند براي ديدن او. يک انسان طبيعي، وقتي که چشمش به يکي از عزيزانش مي‏افتد، خودبه‌خود بايد کارش را موقتاً تعطيل کند. (او هم) اصلاً از خود بيخود مي‏شود و همان جا با او احوالپرسي و روبوسي مي‏کند و خوشحال است از اينکه يکي از اقوام دور و يا نزديکش را ديده است. مثلاً تا مي‏بيند که مادرش بعد از يکي دو سال آمده است که او را ببيند، احساسات انساني‌اش کاملاً تحريک مي‏شود. کارش را فراموش مي‏کند، پيچ را مي‏گذارد و به طرفش مي‏رود. يک‌مرتبه مي‏بيند که سوت کارخانه کشيده شد، ماشين‌هاي آتش‌نشاني و بازرسان ريخته‏اند و تمام کارخانه تعطيل شده، همه چيز به هم خورده، و هزاران کارگر همه در حال غيرعادي، که چه حادثه‏اي پيش آمده. بعد آمدند و متوجه شدند که اين آقا وقتي که چشمش به مادرش افتاده، احساسات انساني‌اش بروز کرده و رفته مادرش را ببيند و با او حرف بزند، و آن پيچ‌ها را نپيچانده؛ آن پيچ‌ها را که نپيچانده، نوار به جاي ديگر رفته، و در آنجا اشکال توليد شده؛ از يک کنترل ديگر که رد شده، آن کنترل برق را خاموش کرده؛ برق که خاموش شده، دستگاه‌هاي ديگر متوجه شده‏اند و سوت خطر کشيده شده؛ تمام کارخانه به حالت بسيج و غير عادي (در آمده است). آمدند او را جريمه کردند، چند روز هم بيرونش کردند و تنبيهش کردند.

روز دوم و روز سوم کم‌کم اين حالات در او کم شد؛ بعد همين آدم را نشان مي‏دهد که چگونه به وسيله عملش مسخ شده است؛ (يعني) وقتي که دو تا پيچ رد مي‏شد، پيچ سومي را مي‏پيچاند؛ و بعد (اگر) دشمنش هم مي‏آمد، او همين جور مات به او نگاه مي‌کرد، و يا اگر خواهرش مي‏آمد، او را نمي‏شناخت؛ مادرش، نامزدش، معشوقش، دشمنش، همسايه‏اش يا بيگانه - هر کسي - (مي‌آمد)، او در قيافه آنها خيره مي‏شد، ولي آنها را تشخيص نمي‏داد، و اصلاً روحش در برابر اين چهر‏هاي آشنا، عزيز، خويشاوند، دشمن يا دوست کوچک‌ترين عکس‌العملي نشان نمي‏داد. چرا؟ که او نه آن انساني است، که احساساتش در تاريخ تکامل پيدا کرده، بلکه انساني شده که در ماشين به دنباله آچاري که در دستش هست، تبديل شده است.

بعد نشان مي‏دهد که در خيابان هم که راه مي‏رفت، به هر کسي که از آنجا رد مي‏شد، خانمي و يا کسي که لباس اونيفورم داشت و دکمه‏هايش هشت‌پر بود، او بدون اينکه حالت خود يا حالت آنجا و خيابان را تشخيص دهد، فوراً حمله مي‏کرد تا (دکمه‏ها را) يکي در ميان بپيچاند! چون جز اين هيچ چيز نبود.

اين سازمان‌هاي عظيم و پيچيده اداري هم انسان را الينه مي‏کنند. اين شيء است، اين پيچ است، اين دستگاه ماشين است که انسان را از مقام انساني‌اش منخلع و جدا مي‏کند، و تبديلش مي‏کند به دنباله و ادامه شيء، دنباله يک ابزار، بيل و کلنگ و ماشين. در يک سازمان وسيع اداري و در سازمان‌هاي بزرگ هواپيمايي و بانک‌هاي بزرگ و عظيمي که در اروپا هست (در کشورهاي غير اروپايي، سازمان‌هاي بوروکراسي، هنوز به آن مرحله نرسيده‏اند)، ده هزار شعبه وجود دارد، و در هر شعبه‏اي، گيشه‏ها رديف هستند، و پشت هر گيشه‏اي آدمي نشسته است، که سي سال است در اين گيشه عمل واحدي را انجام مي‏دهد: اين برگ‏ها را مي‏گيرد، ماشيني مي‏زند، يکي را يک‌جا مي‏گذارد و يکي را به «طرف» مي‏دهد. در تمام مدت سي سال بايد همين عمل را در زندگي تکرار کند. مارسل موس مي‏گويد: بيماري رواني ناشي از کار (اين است که) او ديگر فلان آقا، فرزند فلان کس، داراي اين خصوصيات و اين حساسيت‌ها نيست؛ (زيرا) وقتي که اسم او را مي‏بريم - همان اسمي را که پدر و مادرش برايش انتخاب کرده‏اند - ، و يا اينکه اسم فاميلش را مي‌بريم، او کمتر احساس «خود»ش را مي‏کند، تا (وقتي که) شماره گيشه‏اش را مي‏بريم، يعني وقتي که مي‏گوييم «گيشه ۲۹۳»، او درست خودش را مي‏بيند و خودش را احساس مي‌کند؛ تمام شخصيتش، فقط و فقط، خلاصه شده به «آقاي گيشه ۲۹۳»! اين انساني است که به وسيله فرم و شکل کارش الينه شده است.

الينه، در لغت، يعني «جن در آدم حلول‌کردن». در قديم جن‌زدگي وجود داشت؛ به کسي که ديوانه مي‏شد، مي‏گفتند که در او جن حلول کرده، به جاي عقلش نشسته، عقلش را از بين برده، و در حال حاضر جن در روحش هست، و او ديگر خودش را احساس نمي‏کند، يک جن را در خودش احساس مي‏کند، امروزه همين لغت را جامعه‌شناسان و روان‌شناسان براي اين بيماري‏ها آورده‏اند، يعني همان طوري که در سابق يک انسان عاقل، در اثر تماس با «جن» يا تماس «جن» با او «جن‌زده» مي‏شد،. يعني جن در او حلول مي‏کرد، انسان امروز در برابر تماس دائمي با يک ابزار خاص ماشيني يا يک شکل يکنواخت و خشک و دائمي بي‌رحم سازمان‌هاي وسيع اداري - اين انسان- ، تبديل مي‌شود به يکي از اعضاي اين اداره، و يا يکي از اعضاي اين ماشين، نه يکي از اعضاي خانواده عظيم بشري - آن را کمتر در خودش احساس مي‏کند -؛ حتي خصوصيات خودش را احساس نمي‏کند و گم مي‏شود. يعني همان طور که مي‏گفتند جن در آدم سالم حلول مي‏کند و او را ديوانه مي‏کند، همان طور هم در انسان امروز ابزار کارش در او حلول مي‏کند، و يا شکل کارش در او حلول مي‏کند، و شخصيت اصيل و درست انساني‌اش کم‌کم از بين مي‏رود، و شخصيت ماشين، ابزار کارش و يا شکل کارش و يا سلسله مراتب اداره‌اش در او حلول مي‏کند، و وقتي که «خود»ش را احساس مي‏کند، بيشتر آن شيء را «خود»ش احساس مي‏کند.

يک نوع ديگر جن‌زدگي و يا رسوخ يک پديده ديگر در آدم، که انسان را از خود بيگانه مي‏کند، و يا يک جامعه را از خودش بيگانه مي‏کند، و اين يک مسئله دردناک و رقت‌آور است، عبارت است از حلول يک طرز تفکر، يک فرهنگ، يک بينش و يا يک ذوق خاصي که مربوط است به جامعه‏اي خاص، که با جامعه ما-- مثلاً - شباهتي ندارد. آن جامعه ذوق خاصي دارد، مردمش طرز تفکر خاصي، بينش خاصي، هدف‏ها، آرزوها، دردها و احتياجات خاصي دارند، که خاص خودشان و متناسب با وضع اجتماعي خودشان است؛ بعد در اثر تماس با جامعه ديگري، که وضع ديگري دارد، مي‏آيند آن مجموعه افکار و طرز تفکرشان و سليقه و ذوقشان را و احتياج‏ها و دردهايشان را به عده‏اي از افرادي که در جامعه کاملاً مختلفي - غير از آن جامعه و با وضع ديگر و شرايط ديگري - زندگي مي‏کنند تحميل و يا تزريق مي‏کنند؛ و بعد عده‏اي پيدا مي‏شوند «مسخ‌شده».

مسخ شده به چه صورت؟ به صورت اينکه اين انساني است که در چنين جامعه‏اي زندگي مي‏کند، با يک تاريخ‏ خاص، با مذهب خاص، با خصوصيات خاص، و با روابط اجتماعي و اقتصادي خاص؛ ولي طرز تفکرش مال اين جامعه خودش نيست، و در اثر تماس يا تبليغ، از يک جامعه ديگر گرفته شده است؛ انساني متناقض درست مي‏شود: انساني که خودش مال يک جامعه است و فکرش مال جامعه ديگر. و بدين صورت يک انسان و يا يک جامعه ممکن است به وسيله جامعه ديگري که شبيه به اجتماع آنها نيست، و زمانشان شبيه زمان آنها نيست، الينه بشوند، يعني از خودشان بيگانه بشوند. و بعد اين جوان، اين تحصيل‌کرده، اين روشنفکر - و يا تاريک فکر! - مربوط به جامعه‌اي‌است، و داراي يک شخصيت متناسب با آن جامعه است، اما نه جامعه خودش را مي‏شناسد، نه خصوصيات خودش را مي‏شناسد، و نه مي‏شناسد که خودش کي هست، و بعد خودش را «او» احساس مي‏کند؛ و چنان که آن کارگر و يا آن کارمند، خودش را گيشه‏اش مي‏يافت و يا آن پيچ يا مهره حس مي‏کرد، اين انساني که مثلاً مال يک کشور شرقي است، خودش را اروپايي حس مي‏کند؛ با همان ذوق و سليقه و گرايش و با همان طرز تفکر، رنج‏ها، غم‏ها، احساسات و آروزهاي اروپايي. در صورتي که اين آروزها، غم‏ها ونيازها مال يک جامعه ديگر است، و او در يک جامعه اصلاً غير متشابه با آن جامعه زندگي مي‏کند. اين آدم از خودش بيگانه شده، و بيمار است. به چه صورت؟ بيمار رواني کسي است که خودش چيزي باشد، ولي شخصيت خودش را احساس نکند، و به جاي شخصيت خود، شخصيت ديگري را احساس بکند‌.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشدد
Copyright © 1997 - 2017