Go to Homepage

تمدّن و تجدّد

بخش ۲

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

شخصيت يعني طرز تفکر و ذوق و سليقه و پسندهاي آدم؛ و من که مال اين جامعه هستم، اين شخصيتم متناسب با اين جامعه است، اما شخصيت خودم را ديگر احساس نمي‏کنم، چون مسخ شده‏ام، چون طرز تفکر يک جامعه ديگر در من حلول کرده است. بنابراين من يک آدم «شتر گاو پلنگ» هستم؛ يعني خودم يک چيزم، ولي وقتي که خودم را احساس مي‏کنم، چيزي ديگري احساس مي‏کنم؛ دردهاي خاصي دارم. ولي اين دردهاي خاص خودم را احساس نمي‏کنم - چون خودم و خصوصيات خودم را احساس نمي‏کنم - و دردهاي ديگري را - كه او دارد - احساس مي‏کنم، در صورتي که خودم آن دردها را ندارم! چنين آدمي بيمار است. آدمي که درد گرسنگي دارد - گرسنه است - ، اما احساس گرسنگي نمي‏کند، بلکه ناراحتي‌ها و بيماري‌هاي يک آدم سير را در خودش احساس مي‏کند. وقتي کسي سير مي‏شود، يک نوع ناراحتي‌ها و غصه‏هايي مربوط به سير و پر بودن دارد، و يک نوع آروزهايي بعد از شکم سير به ذهن آدم مي‏آيد. (ولي) آدم گرسنه نه: آروزها، ذوقش، پسندش و سليقه و دردش فرق دارد؛ اما وقتي که آن آدم گرسنه به وسيله يک آدم سير الينه مي‏شود، ( با اينکه) خودش واقعاً گرسنه است، ولي به جاي اينکه دردها و احساسات و رنج‌هاي يک آدم گرسنه را احساس بکند - چون به وسيله او الينه شده، يعني شخصيت او درش حلول کرده - رنج‌ها و آرزوهاي يک آدم سير را در خود احساس مي‏کند. مثلاً يک آدم گرسنه خود به خود به فکر نان است، به فکر زندگي است، به فکر دردهاي عيني و مادي‌اش است، به فکر کمبود غذاي بچه‏هايش است، در فکر کمبود کالري و ويتامينش است - به فکر همين چيزهاست - ، و آرزوها و آمالش هم شبيه به اين است. يک انساني که سير و پر است و درد مادي ندارد، و از همه جهت اينها برايش فراهم است، غم‌هاي خاصي مي‏خورد و آرزوهاي خاصي دارد: مثلاً دلش مي‏خواهد که يک روزي تابلوي «لبخند ژوکوند» را در جايي حراج کنند، و او هم نصف ثروتش را بدهد، و به هر قيمتي که شده، آن تابلو را بخرد (آرزوي سير همين است ديگر!). بعد مي‏بينيم که اين آدم گرسنه است، کمبود غذايي در قيافه خود و زن و بچه‏اش و در خانواده‏اش، در منزلش و در محله‏اش پديدار است، اما آروزهايش آن شکلي است، غم‌هايي را که دارد، غم‌هاي يک ثروتمند و يک سرمايه‌دار و يا يک بچه سرمايه‌دار است، که همه چيز در زندگي او از نظر مادي فراهم است. اين آدم مريض است، چون خودش چيز ديگري‌است، اما آنچه را که به نام خودش احساس مي‏کند، کس ديگري است.

بدين صورت جامعه‏هاي غير اروپايي به وسيله جامعه‏هاي اروپايي الينه شدند، يعني از خود بيگانه شدند. يعني اين تحصيلکرده و يا اين روشنفکر جامعه شرقي مثل شرقي حس نمي‏کند. مثل شرقي ناله نمي‏کند، مثل شرقي آرزو ندارد، مثل يک جامعه متناسب با دردهاي جامعه خودش درد نمي‏کشد، بلکه رنج‏ها، دردها، احساس‏ها و نيازهاي يک اروپايي را که در سرحد عالي‏ترين ترقي سرمايه‌داري و برخورداري کامل مادي به سر مي‏برد، احساس مي‏کند.

بزرگ‌ترين رنج و انحرافي که در جامعه امروز بشري وجود دارد، انحراف رواني شخصيت‌هاي غير اروپايي است، که واقعيت‏هايشان چيز ديگر است، اما مردمشان چيز ديگري را احساس مي‏کنند، کس ديگري را احساس مي‏کنند؛ در صورتي که در قديم، در دويست سال پيش، همين کشورهاي غير اروپايي بودند، ولي وقتي که به آن جامعه‏ها وارد مي‏شديم، (اگر چه) ممکن بود تمدن امروز اروپايي را هم نداشته باشند، هر کدام خودشان بودند: احساساتشان و آروزهايشان و طرز کارشان و معنويت‏هايشان، تفريحاتشان، عياشي‌هايشان، سليقه‏هايشان و عبادت‌هايشان، همه کارشان، بد و خوبشان و هنر و زيبايي‌ها و طرز تفکر مذهبي و فلسفي‌شان و... - همه و همه - مال خودشان بود، و وقتي که من مثلاً وارد کشور هند و يا يک کشور آفریقايي مي‏شدم، مي‏دانستم که اين يک کشور آفریقايي است و يا اين کشور، هند است، سليقه‏اش خاص خودش است، ساختمانش خاص خودش است، نقاش مثل يک هندي نقاشي مي‏کند، يک شاعر مثل خودش شعر مي‏گويد و دردهاي هندي دارد و طرز تفکر جامعه خودش را دارد؛ رنج‌ها و بيماري‌ها و آرزوها و مذهب خودشان را دارند، و همه چيزشان مال خودشان است؛ در عين حالي که از لحاظ سطح تمدن و برخورداري مادي پايين هم بودند، ولي همه چيز مال خودشان بود؛ بيمار نبودند، اگر چه فقير بودند، وبيماري غير از فقر است.

اما امروز جامعه اروپايي، به همان ميزان که توانسته است مظاهري از تمدن خودش را وارد جامعه‏هاي غير اروپايي بکند و کالاها و ابزارها و توليد مدرن و جديد خودش را در اين جامعه‏ها به مصرف برساند، به همان ميزان توانسته است يک نوع طرز تفکر فلسفي و يک نوع عقايد و سليقه‏ها و رفتارهاي خاص جامعه خودش را وارد اين جامعه‏ها بکند، جامعه‏هايي که هرگز متناسب با آن رفتارها، آن طرز تفکرها، سليقه‏ها و پسندها نيست. به قول عليون ديوپ، که يکي از متفکران بزرگ سياهپوست است: بدين صورت، جامعه‏هايي به وجود آمده، در خارج از تمدن اروپا - مثل جامعه‏هاي ما - ، جامعه‏هاي موزاييکي! جامعه موزاييکي يعني چه؟ مثل موزاييک. موزاييک را مي‏بينيم که صدها سنگريزه رنگين دارد، به رنگ‌ها و شکل‌هاي گوناگون، که همه در قالبي پرس شده‏اند؛ اما چه شکلي را به وجود آوره‌اند؟ هيچ شکلي. اين تکه موزاييک رنگ‌هاي مختلف دارد، ذرات مختلف با شکل‌هاي مختلف دارد، اما هيچ شکلي را به وجود نياورده است. براي چه؟ اين تمدن‌ها هم تمدن‌هاي موزاييکي هستند؛ يعني تمدنهايي که (در آنها) مقداري مصالح از قديم مانده، و يک مقدار هم مصالح بي‌شکل و بي‌رويه از اروپا وارد آن شده، و بعد يک قالب موزاييکي به نام «جامعه نيمه متجدد» شده است. «موزاييک» به اين خاطر است که، ما براي ساختن تمدني در جامعه خودمان، آنچه را که در تمدن اروپا به کار رفته است، ما خود «انتخاب» نکرده‏ايم، براي آنکه ما نمي‏دانستيم تمدن چيست و چه شکلي دارد؟ شکل آن را هم آنها دادند. بنابراين ما بدون اينکه بدانيم که در اين جامعه چه چيز را بايد بسازيم، و بدون اينکه قبلاً تصميمي داشته باشيم که جامعه خودمان را با طرز تفکر خودمان، به چه شکلي بايد در بياوريم، تا براساس نقشه‌اي که قبلاً در دست داريم، مصالحي را از خود يا ديگران بگيريم و در آن ساختمان بکار ببريم - بدون آن طرح - ، مصالح مختلف را از اطراف روي هم ريختيم، مصالحي که هم بومي است هم اروپايي، هم از گذشته است هم از حال، اما همين طور روي هم ريخته، بي‌شکل و بي‌قواره، (به طوري که) جامعه‏اي با طرز تفکري متشتت، بي‌شکل و بي‌هدف درست شده است. اين جامعه‏ها، جامعه‏هاي غير اروپايي هستند که توانسته‏اند در مدت يک قرن يا يک قرن و نيم مصالحي را به نام تمدن از اروپا بگيرند.

اين تمدن موزاييکي در کشورهاي غير اروپايي و يا به تعبير من، جامعه‏هاي «شتر گاو پلنگي»، که شکل خاص و هدف خاص ندارد و معلوم نيست که اين چگونه جامعه‏اي است، و مردم و متفکران آن نمي‏توانند بفهمند که براي چه دارند زندگي مي‏کنند و هدف و آينده‏شان و عقيده‏شان چيبست، چرا پديد آمد؟ دو علت پيداست:

در قرون هفدهم و هجدهم و نوزدهم، بالاخص در قرن هجدهم، در اروپا ماشين پيدا شد و رشد کرد (ماشين در دست پولدار و سرمايه‌دار اروپايي بود). خصوصيت ماشين اين است که بايد وقتي کار مي‏کند، همواره و در هر سال، ميزان توليدش را بالا ببرد. اين، قطعاً جبر ماشين است. اگر ماشيني در ظرف ده يا پانزده سال، ميزان توليد کالايي را که توليد مي‏کند - هر نوع کالائي که مي‏خواهد باشد - زياد نکند، آن ماشين مي‏ميرد، از بين مي‏رود و ديگر نمي‏تواند به کارش ادامه دهد، وهمچنين نمي‏تواند با ماشين‌هاي ديگر رقابت کند. اگر ميزان توليدش را بالا نبرد، ديگران، ماشين‌هاي ديگر که همين کالا را توليد مي‏کنند، مي‏توانند با توليد بيشتر، (کالاي) ارزان‌تر در دسترس مردم بگذارند، و مردم هم، اين کالا را مي‏خرند، و کالاي او زمين مي‌ماند؛ و ناچار براي اينکه او بتواند مزد کارگر را هر روز بيشتر بالاتر ببرد، و در عين حال هرچه ارزان‌تر از رقيبش، کالا را به بازار عرضه کند، ناچار بايستي توليدش را بيشتر نمايد.

اما، به اين صورت که علم و تکنيک وارد ماشين مي‏شود و به ماشين کمک مي‏‏کند و باعث مي‏شود که ماشين همواره ميزان توليد کالايش را بيشتر کند، همين عامل است که شکل بشريت امروز را عوض کرده است. خيال نکنيد اين يکي از مسائلي است که امروز در دنيا مطرح است؛ نه! جز اين هيچ مسئله ديگري در اين دو قرن مطرح نبوده؛ همه مسائل به خاطر همين است؛ همه مسائلي که امروز اروپا در دنيا مطرح کرده، به خاطر همين است.

اين ماشين بايد کالايش را به صورت تصاعدي هر سال اضافه کند؛ بنابراين بايد هر چه کالا را زياد مي‏کند، به صورت تصاعدي - براي اينکه بماند - مصرف ايجاد کند. اما مردم، مصرفشان پا به پاي توليد ماشين زياد نمي‏شود. جامعه‏اي را مي‏بينيم که در ده سال اخير مصرف کاغذش مثلاً ۳۰ درصد زياد شده است؛ ماشين‌هاي کاغذسازي را مي‏بينيم که در اين ده سال، ۳۰۰ يا ۴۰۰ درصد به توليد کاغذشان اضافه شده، يعني توليد کاغذ چهار برابر شده است؛ يعني اگر در ده سال پيش، يک ماشين در هر ساعت مثلاً پنج کيلومتر کاغذ توليد مي‏کرد، بعد از ده سال اکنون مي‏بينيم که پنجاه کيلومتر کاغذ توليد مي‏کند، در صورتي که مصرف کاغذ در اين ده سال اين قدر بالا نرفته، و نمي‏تواند تا اين حد بالا برود. پس اين توليد اضافي و اين کاغذ اضافي را بايد چکار کرد؟ (براي اين منظور) بايستي مصرف جديد توليد کرد، مصرف جديد!

هرجامعه‏اي و هر کشور اروپايي مصرف خاصي دارد. (يک کشور) چهل ميليون يا پنجاه ميليون جمعيت بيشتر ندارد. نمي‏شود پا به پاي اين توليد سرسام‌آوري که هر سال به صورت تصاعدي بالا مي‏رود، مردم را هم وادار کنيم که مصرفشان را بالا ببرند - امکان ندارد. بنابراين ماشين همان طور که جبراًً توليد را زياد مي‏کند، جبراًً هم بايد از مرزهاي خودش بيرون برود، و در بيرون از جامعه خودش بازار بيابد. وقتي که قرن هجدهم به وجود آمد، و وقتي که ماشين همراه با تکنيک جديد و علم جديد در دست سرمايه افتاد، سرنوشت آينده بشر معلوم بود. چي؟ به خاطر جبر اقتصادي و اجتماعي و به خاطر تکنيک و علم جديد، ماشين هاي تازه دائماً توليد را زياد مي‏کنند، و به سرعت، در ظرف پنج سال، بازارهاي اروپا پر مي‏شود؛ (پس) انسان‏هاي روي زمين بايد جبراًً مصرف‌کننده کالاي توليد شده به وسيله ماشين باشند، و به ناچار بايد اين کالاها به آسيا و به آفریقا برود. به ناچار بايد آفریقايي تمام کالاهاي اروپايي را مصرف کند، براي اينکه ماشين چنين اقتضا مي‏کند، والا ماشين «مي‏شکند». بناچار بايد همه مردم مشرق زمين اين کالاها را مصرف بکنند.

آيا مي‏توان به‌سادگي اين کالاها را به مشرق زمين، که اصولاً طرز زندگي‌اش، اقتضاي مصرف چنين کالايي را ندارد، برد و يا به آن تحميل کرد که حتماً بايد اين کالا را مصرف کني؟ امکان ندارد.

وارد يک جامعه آسيايي مي‏شويم: مي‏بينيم لباس آسيايي را زنش مي‏دوزد و يا کارگاه‏هاي بومي مي‏دوزند (لباس محلي دارند و لباس خودشان را مي‏پوشند). اين کارخانه‏هاي لباس‌سازي و پارچه‌بافي که اين پارچه‏هاي اروپايي و مدرن را تهيه مي‏کنند، در آنجا خريدار ندارند. (همچنين) وارد يک جامعه آفریقايي مي‏شويم؛ مي‏بينيم تمام آرزويشان و ذوقشان و تمام سرگرمي‌شان اسب‌سواري است، زيبايي اسب است و لذت‌بردن از زيبايي‌هاي اسب‏هاي خوب است و اصلاً مَرکب آنها هم اسب است و سرگرمي و ذوق و هنرشان هم اسب است؛ اصلاً جاده و راننده ندارند و اصلاً مفهوم ماشين در ذهنشان نيست؛ احتياجي هم به ماشين ندارند؛ به شکلي که زندگي مي‏کنند، توليد و مصرفشان به‌صورت متناسبي است که با سنت‏ها، ذوق و سليقه و احتياجاتشان مي‏خورد؛ بنابراين نيازمند و مصرف‌کننده اتومبيل اروپايي نيستند. کارخانه‏هاي مدرن آرايش، در اروپا به‌سرعت کالاي (آرايشي) توليد مي‏کند، متنوع، فراوان و متصاعد، از لحاظ کميت و کيفيت. بايد اين ابزارهاي آرايش را وارد آسيا و آفریقا بکنيم.

اين خانم‌ها و آقايان بايستي اين وسائل آرايش را مصرف بکنند؛ (ولي) اين مردها و زنهايي را که ما در قرن هجدهم و حتي نوزدهم در آسيا و آفریقا مي‏بينيم، امکان ندارد که اين کالاها را، حتي اگر مجاني هم در اختيارشان بگذاريم، مصرف نمايند. آنها آرايش‏هاي خاص خودشان را دارند، زيبايي‌هاي بومي خاص خودشان را دارند، و يک خانم آفریقايي يا آسيايي، براي اينکه خودش را زيبا نشان بدهد و براي اينکه لباس زيبا بپوشد و آرايش زيبا بکند، هيچ احتياجي به کالاهاي اروپايي ندارد، هيچ احتياجي به مارگارت‌آستور ندارد، (زيرا) خودش وسايل و ابزار آرايش دارد، مواد زينتي و مواد آرايشي دارد، و همان را هم تا به حال به کار مي‏برده، و همه هم او را مي‏پسنديده‏اند، و براي همه هم زيبا بوده و احتياج تازه‏اي هم براي تغيير شکل به وجود نيامده است.

بنابراين، اين کالاها روي دست مي‌ماند و اين آدم‌ها که با اين طرز تفکر، با اين احتياجات و با اين سليقه زندگي مي‏کنند و همه احتياجاتشان را در همان جامعه خودشان توليد مي‏کنند، طرز زندگي‌شان و فکرشان طوري نيست که بتوانند مصرف‌کننده‏ کالاي سرمايه‌داري و صنعت قرون هجدهم (و نوزدهم) اروپا باشند. پس بايد چکار کنيم؟ بايد اين انسان‌ها را در آسيا و آفریقا مصرف‌کننده کالاي اروپايي کنيم، و جامعه‏شان را به شکلي تنظيم کنيم که کالاهاي ما را بخرند؛ خانم‌ها و آقايان زيبايي‌هايي را بپسندند که به ناچار به مواد آرايشي ما رو کنند. تغيير دادن يک ملت؛ يک ملت را بايد عوض کنيم، يک آدم را بايد عوض کنيم تا لباسش را عوض کنيم، تا مصرفش را عوض کنيم، تا آرايشش را عوض کنيم، تا تزيين مبلمان خانه‏اش را عوض کنيم، تا شکل شهرش را عوض کنيم؛ بايد فکرش و روحش را عوض کنيم. چه کسي مي‏تواند روح ملتي را و فکر جامعه‏اي را عوض کند؟ در اينجا ديگر نه سرمايه‌دار اروپايي مي‏تواند عوض کند و نه مهندس اروپايي، و نه همان کسي که کالاها را توليد مي‏کند. اينجا متفکران اروپايي (بزنگاهي که سرنوشت همه کشورهاي آفریقايي، همه کشورهاي آسيايي و همه کشورهاي غيراروپايي عوض شد، همين بود) بايد بنشينند و طرز تفکري و برنامه خاصي بريزند، که اولاً: اين انسان غيراروپايي سليقه و فکرش عوض شود؛ دوم: شکل زندگي‌اش عوض شود، (آن هم) نه اينکه خودش بخواهد و عوض کند، زيرا ممکن است طوري عوض کند که باز مصرف‌کننده کالاي من نشود، (بلکه) به شکلي سليقه‏اش عوض شود، به شکلي پسندش عوض شود، به شکلي رنج‏ها، غم‌ها، آروزها، ايدئال‌ها و زيبايي‌ها، سنت‌ها، تفريحات، روابط اجتماعي و اوقات فراغتش و... عوض شود، تا خود به خود مشتري کالاي من بشود، و جبراًً مصرف‌کننده کالاي صنعت اروپايي بشود. توليدکنندگان کالاها و سرمايه‌داران بزرگ اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم برنامه را به متفکران مي‏دهند. برنامه اين است که همه آدم‌هاي روي زمين بايد يکنواخت باشند، بايد به يک شکل زندگي کنند، بايد يک فرم فکر کنند؛ اما نمي‏شود که همه ملت‌ها يک فرم فکر کنند! فرم فکر کردن را چه چيز در يک ملت توليد مي‏کند و به وجود مي‏آورد؟ مذهبش، فرهنگش، تاريخش، تمدن گذشته‏اش، تربيتش و سنتش. اينها مجموعه عوامل سازنده شخصيت وکيفيت روحي و فکري و زندگي يک انسان است. اينها در هر جامعه و منطقه‏اي به يک شکلي است؛ در اروپا جوري است و در آسيا، هر گوشه‏اش، جوري ديگر است: يک جا اسلام است، يک جا مذهب بودا و در جاي ديگر مذهب ديگري است.

اينها هر کدام يک نوع جامعه‏اي را ساخته‏اند، يک جور ملتي دارند و يک جور سليقه و ذوق و رنج و آرزوها وحساسيت‏هايي دارند، يک جور گذشته، يک جور مذهب و يک جور روابطي دارند؛ (ولي) به هرحال همه بايد يکنواخت باشند. براي اينکه همه يکنواخت باشند، بايد اين شکل‏هاي مختلفي که ما در هر ملتي، هر جامعه‏اي و هر منطقه‏اي مي‏بينيم، همه از بين بروند و همه (داراي) يک الگو باشند. الگو چيست؟ الگو را اروپا تعيين مي‏کند: به اين شکل بينديشيد!

آدمي را به کارشناس‏هايش نشان مي‏دهد، کارشناس‌هايي که بايد آسيايي را، شرقي را وآفریقايي را به اين شکل در بياورند: به اين شکل لباس بپوشد، به اين شکل فکر کند، به اين شکل غم داشته باشد، به اين شکل روابط اجتماعي داشته باشد، به اين شکل خانه بسازد، به اين شکل مصرف کند، به اين شکل آرزو داشته باشد، به اين شکل نقشه بکشد، به اين شکل عقيده داشته باشد و به اين شکل بپسندد!

بعد پس از مدتي، يک‌مرتبه ديديم فرهنگ تازه‏اي به نام «تجدد» بر همه دنيا عرضه شد. تجدد بهترين ضربه‏اي بود که مي‏توانست در هر گوشه دنيا و در همه جامعه‏هاي غيراروپايي، انسان غير اروپايي را در هر شکل و قالب فکري که هست، از آن قالب، فکر و شخصيت خودش بيرون بياورد، و تنها کار ما - اروپايي‌ها - اين است که وسوسه متجددشدن را در اين جامعه‏ها - به هر شکلي که هست، هرجا و با هر مذهبي که هست - به وجود بياوريم.

اگر به يک شکلي و با يک حيله‏اي بتوانيم در يک شرقي، وسوسه و عشق متجددشدن به وجود بياوريم، او حتي با ما همکاري خواهد کرد، در اينکه هر چه از گذشته برايش مي‏رسد و هر عاملي که شخصيت او را غيراروپايي بار آورده، هر عاملي که فرهنگ خاصي، مذهب خاصي و شخصيت خاصي برايش ساخته، به دست خودش و حتي با کمک ما به لجن بکشيم و نابود کنيم.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشدد
Copyright © 1997 - 2017