Go to Homepage

تمدّن و تجدّد

بخش ۳

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

بنابراين وجه مشترک همه کشورها، شرق دور، شرق ميانه، شرق نزديک، کشورهاي اسلامي و کشورهاي سياهپوست اين است که وسوسه و شوق متجددشدن را در آنها به وجود بياوريم. و متجددشدن عبارت است از «شبيه اروپايي شدن». متجدد يعني «متجدد در مصرف» (از همان اول که در دنيا راه انداختند، به همين معنا بود). کسي که متجدد مي‏شود، يعني در مصرف جديد مي‏شود، يعني کالاهاي جديد مصرف مي‏کند، اشکال زندگي جديدي را مصرف مي‏کند، يعني اين اشکال زندگي و اين کالاهاي جديدي که مصرف مي‏کند، از شکل کالاها واز شکل زندگي و سنت‌هاي گذشته واصيل و يا ملي و يا اجتماعي‌اش نيست، به همان شکلي است که از اروپا صادر مي‏شود.

بنابراين ما بايد از جهت مصرف او را متجدد کنيم. اما نمي‏شود به او بگوييم که ما نمي‏خواهيم در مغز، شعور و شخصيت‌ات نوآوري و ابتکار و خلق تازه‏اي به وجود بياوريم، بلکه مي‏خواهيم خوراکت را عوض کنيم و به جاي اين خوراک‌هاي قديمي که مي‏خوردي، خوراکي که ما مي‏سازيم، در سفره‏ات بگذاريم. اگر چنين چيزي به او گفته شود، مسلماً مقاومت ايجاد مي‏شود.

بنابراين بايد به همان معني و در همان حال و به همان ميزان که ما مي‏کوشيم جامعه‏هايي را که با تيپ‏ها و نوع‌هاي مختلفي هستند و کالاهاي ما را مصرف نمي‏کنند، متجدد کنيم، يعني مصرف جديد و کالاهاي تازه به خوردشان بدهيم، بايد به آنها بفهمانيم که «تجدد» يعني «تمدن»، چرا که هر انساني در آرزوي تمدني است. بنابراين ما هم تجدد را براي آنها تمدن معني مي‏کنيم، براي اينکه حتي خودش در متجددشدن با ما همکاري کند. و مي‏بينيم که حتي بيش از عوامل قرون هجدهم و نوزدهم و بورژوازي و سرمايه‌داري و صنعت اروپايي، روشنفکران خود ما بودند که کوشيدند تا مصرف کالاها و شکل زندگي جامعه‌هاي ما جديد بشود. انساني که مصرفش متجدد است، يعني متجدد است، يعني مصرف جديد مي‏کند، (چون) مصرف جديد را خودش نمي‏سازد - زيرا خودش که جديد نيست، جامعه‏اش جديد نشده، خود اين آقا يا آن خانم متجدد شده است - ، و ديگر کالاهاي قديمي و بومي و شکل زندگي سابق و لباس سابقش را نمي‏تواند بپوشد (متجدد است!)، بنابراين خود به خود وابسته مي‏شود به آن ماشيني که براي او توليد مي‏کند و منتظر است که او متجدد بشود تا (کالاي ماشين را) بخرد.

در دانشگاهي که در اروپا درس مي‏خواندم، يک مرتبه ديدم که تابلويي زده‌اند که «ما به دانشجوياني که جامعه‌شناسي و روان‌شاسي را تمام کرده‏اند، احتياج داريم و حقوق خوبي هم مي‏دهيم؛ بياييد براي ما کار کنيد». اين آگهي را يک کارخانه توليدکننده ماشين داده بود. من هم به دنبال کار مي‏گشتم، و در ضمن برايم خيلي جالب بود که اين کارخانه که ماشين درست مي‏کند و مي‏فروشد، جامعه‌شناس و روان‌شناس را مي‏خواهد چه کار کند؟! مگر مي‏خواهد کسي را درس بدهد؟ تازه اگر کسي را هم بخواهد درس بدهد، بايد تکنيک و تعمير ماشين درس بدهد، نه جامعه‌شناسي و روان‌شناسي! من به آنجا مراجعه کردم. گفتند که «با اداره روابط عمومي تماس بگيريد». با مأمور روابط عمومي تماس گرفتم؛ او با من مصاحبه کرد وگفت که «لابد مي‏پرسيد که ما به چه دليل از شما که جامعه‌شناسي خوانده‏ايد، دعوت کرده‏ايم، (زيرا) معمولاً بايد دانشجويان فني را دعوت کنيم». گفتم بله. گفت: من مي‏خواهم همين سؤال را برايتان توضيح بدهم. نقشه‏اي از تمام آسيا و آفریقا آورد و نشان داد، که: در اين شهرهاي «الف»و «ب» و «ج» و «د»، اين ماشين‌هاي ما خيلي فروش و مصرف دارد، اما در جامعه «ن» و «م» و «ي» - مثلاً - اين ماشين‌ها فروش ندارد، و نمي‏دانيم چرا؟ از مهندسش که نمي‏شود آن را پرسيد، ماها هم که نمي‏فهميم؛ (در اين صورت) بايستي يک جامعه‌شناس بفهمد که اين مردم چه سليقه‏اي دارند يا چرا اين گونه ماشين ما را نمي‏خرند؛ تا اگر بتوانيم، رنگ و وضع ماشين‏مان را عوض کنيم. و اگر نتوانستيم، رنگ و سليقه آنها را عوض کنيم، تا (آن ماشين را) بخرند! بعد يک نمونه داد که جامعه‌شناسان اروپايي در متجددکردن توفيق به دست آورده بودند؛ اين بسيار جالب بود و يکي از موفقيت‌هاي بزرگشان بود: در ساحل رودخانه چاد، در کشور چاد - در آفریقا - ، سرزميني جنگلي و کوهستاني را نشان داد. در آنجا عده‏اي از قبائل بومي قديمي که هنوز درست لباس نداشتند، به صورت گله‌داري زندگي مي‏کردند؛ در چند جا نشان مي‏داد که عده‏اي در روستا مانندي زندگي مي‏کنند و قلعه بزرگي هم، که مال رئيس قبيله است، در وسط قرار دارد، و چند خانه مختلف هم که از آن شخصيت‌هاي آنجا است - کساني که چند گوسفند و گله داشتند - (وجود دارد.) بعد نشان مي‏داد که در اين قبيله يا سرزمين هنوز مدرسه نيست، هنوز جاده نيست، هنوز مردم عادي آنجا لباس درستي ندارند وفقط يک پوشش معمولي و ساده دارند، هنوز خانه ندارند و در مرحله چادرنشيني زندگي مي‏کنند (عموم مردم). بعد نشان مي‏داد که دو اتومبيل بسيار مدرن «رنو» با حاشيه‏هايي از طلا (معمولاً از ورشو است) دم آن قلعه، قلعه‏ خاني زمان سه هزار سال پيش - به آن سبک - (متعلق به) يک قبيله نيمه وحشي، بسته است! مي‏خواست نشان بدهد که مردم اين قلعه و اين سرزمين سرگرمي‌شان اسب است. خان اين قبيله و خان آن قبيله با همديگر تفاخر مي‏کردند و در شخصيت و تفاخرات شخصي و فاميلي رقابت داشتند، و روي اسب‌هايشان، روي سگ‏هايشان و روي گله گوسفندانشان و... مسابقه و رقابت داشتند. ما که نمي‏توانيم اسب توليد کنيم، (زيرا) خودشان اسب داشتند و با آن اسب‌سواري مي‏کردند، و هر کس که بهترين اسب‌ها را داشت، از همه مشهورتر بود، و همه به او حسرت مي‏ورزيدند، و همه دنبال اين بودند که يک اسب بهتر از او تهيه کنند. بنابراين تا وقتي که اين روحيه در آنها هست، ديگر او ماشين نمي‏خرد، (بلکه) اسب مي‏خرد؛ اسب را هم که ما توليد نمي‏کنيم، خودش توليد مي‏کند؛ بايد کاري کنيم که او اين ماشين را بخرد. (همچنين) زن رئيس قبيله، با همان صمغ‌ها و شيره درختان جنگل آنجا خودش را آرايش مي‏کند و به بهترين نوع هم آرايش مي‏کند که آنجا همه مي‏پسندند، با لباس‌هاي محلي، با رقص‌هاي محلي، با خوراک‏هاي محلي، با شربت‏هاي محلي و غذاهاي محلي. (بنابراين) نه خانواده او لوازم آرايش «کريستين ديور» پاريس را مي‏خرد و نه خودش «رنو»ي پاريس را مي‏خرد. (پس) ديگر من هيچ وقت نمي‏توانم کالايم را به اينجا بياورم. به هرحال مقدمات فراواني موجب شد که اين جامعه‌شناس متخصص ما بتواند در اين محل کاري کند، که قبل از اينکه در اينجا جاده کشيده شود، و قبل از آنکه مردم اينجا وارد مرحله اسکان و سکونت در يک جا شوند، ماشين بيايد. اول سليقه او روي اسبش بود، که دو اسب بسيار زيباي خيلي... مي‏پرند، با رنگ خوب، با هوش و ... دم قلعه بسته است، و يا بهترين سگ‌هاي شکاري... حالا به شکلي سليقه اين آقا را عوض کرديم، يعني متجددش کرديم، که به جاي اينکه افتخار کند «دو اسب نجيب خيلي زيبا به در قلعه بسته‏ام»، افتخار مي‏کند که دو تا رنو با حاشيه‏هاي طلا دم قلعه بسته‏ام! مي‏گويم: جاده از کجا دارند؟ مي‏گويد: موقتا هفت، هشت کيلومتر جاده دور قلعه درست کرده‏اند. اوائلي که خريده بودند، کمي راه مي‏رفتند، همان جا مي‏آمدند و مي‏رفتند، گازي مي‏دادند و مردم هم جمع مي‏شدند و تماشا مي‏کردند؛ راننده هم نداشتند و از اينجا برده بودند. راننده هفت، هشت ماهي آنجا بود و به او ماهيانه مي‏دادند. پمپ بنزين آنجا نبود و از دوردست بايد با قايق براي اتومبيل بنزين مي‏آوردند!

به اين صورت مي‏بينيم که هدف او متمدن‌کردن واقعي اين افراد نيست، اما واقعاً متجددشان کرده است. آن کسي که به اسب افتخار مي‏کرد يا اسب سوار مي‏شد، اکنون به اتومبيل خود افتخار مي‏کند و اتومبيل سوار مي‏شود. اين رئيس قبيله يا اين فرد آسيايي يا آفریقايي، واقعاً متجدد شده است؛ اما خيلي بايد ساده باشيم يا سطحي قضاوت کنيم که بگوييم او متمدن شده است!

تجدد عبارت است از تغيير سنت‌ها، مصرف‌هاي گوناگون زندگي مادي، از کهنه به جديد؛ چرا که کهنه را خود غيراروپايي‏ها - هر کس در جامعه‏اش - مي‏ساختند، ولي جديد را ماشين‌هاي قرون هجدهم، نوزدهم و بيستم مي‌سازد. به اين وسيله، بايد همه مردم دور از جامعه اروپا را متجدد کنيم، و براي اينکه متجدد کنيم، اول بايستي با مذهب بجنگيم؛ زيرا مذهب موجب مي‏شود که اولاً هر جامعه‏اي با داشتن مذهبش در خودش شخصيت احساس کند. مذهب يعني معنويتي که هرکس خودش را وابسته بدان معنويت اعلي مي‌داند، و اگر آن معنويت را بکوبيم، هو کنيم و تحقير کنيم، اين انسان را - انساني که خودش را وابسته به آن معنويت کرده است - تحقير کرده‏ايم. براي اين بود که ناگهان در همه آسيا و آفریقا و شرق و غرب، نهضت مبارزه با تعصب، به وسيله روشنفکران محلي، به وجود آمد.

فانون مي‏گويد: اروپا مي‏خواست همه مردم دور از اروپا را اسير ماشين کند؛ آيا مي‌شود انسان يا جامعه انساني، قبل از اينکه شخصيتش زدوده شود، و از شخصيت سلب شود، اسير ماشين و يا اسير يک توليد خاص اروپايي شود؟ (بنابراين) بايستي شخصيت‌زدايي شود.

چه چيزهايي به يک جامعه شخصيت مي‏دهد؟

۱ - مذهب آن جامعه به آن جامعه شخصيت مي‏دهد.
۲ - تاريخ آن جامعه به آن جامعه شخصيت مي‏دهد.
۳ - فرهنگ آن جامعه، که مجموعه ذوق و معنويات و افکار و اندوخته‏هاي هنري و ادبي آن جامعه است، به انسان شخصيت مي‏دهد.

من در قرن نوزدهم به عنوان يک ايراني احساس مي‏کردم که وابسته به يک تمدن بزرگ قرون چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم اسلامي هستم که در دنيا بي‌نظير بود، و همه جهان تحت تأثير تمدن ما بود؛ احساس مي‏کردم که وابسته به يک فرهنگ چندين قرني هستم (بيش از بيست قرني) که به شکل‌هاي مختلف، فرهنگ تازه، معنويت تازه، ادب و هنر تازه در دنياي بشري پديد آورده و خلق کرده است؛ و يا وابسته به اسلامي هستم که عالي‌ترين و نوترين و جهاني‌‏ترين مذهب جهاني است و آن همه معنويت به وجود آورده است و آن همه تمدن‌هاي مختلف را در خودش ترکيب کرده و تمدن عظيمي را به وجود آورده است و چنين تاريخي مملو از عواطف بزرگ انساني، مملو از عالي‌ترين حوادث و مملو از همه تجربه‌هاي نژادهاي مختلفي که در اسلام پديد آمده‏اند، به وجود آورده است؛ متعلق به اسلامي هستم که زيباترين روح‌ها و عالي‌ترين چهره‏هاي انساني را تربيت کرده است، و من مي‏توانستم به نام يک انسان، در مقابل دنيا و در برابر هر کس، در خودم احساس شخصيت انساني بکنم. بنابراين چنين «من»ي را چگونه مي‌شود به‌صورت ابزاري، که فقط و فقط ارزشم اين است که کالاي جديد مصرف مي‏کنم، در بياورند؟ امکان نداشت. بايد اين آدم را از شخصيت و از اين «من»ها، «من»هايي که در خود احساس مي‏کند، سلبش کنيم؛ بايد احساس کند و باور کند که او وابسته به يک فرهنگ پست‏تر، تمدن پست‏تر و نژاد پست‏تر است، و باور کند که تمدن اروپا، تمدن غرب و نژاد غربي، (تمدن، فرهنگ و) نژاد برتر است. آفریقا بايد باور کند که آفریقايي وحشي بوده، تا وسوسه «متمدن‌شدن» در او به وجود بيايد، و سرنوشتش را به‌سادگي در اختيار من قرار دهد تا متمدنش کنم، و آن وقت هم اگر به جاي متمدن‌کردن، متجددش کنم، نمي‏فهمد!

اين است که يک مرتبه ديديم که در قرون هجدهم و نوزدهم، آفریقايي آدمخوار و وحشي شد، والا تمدن اسلامي قرن‌ها با آفریقاي سياه سر و کار داشت، و هرگز آفریقايي به عنوان آدمخوار مشهور نبود! اين اروپايي است که بايد آفریقايي را آدمخوار (بکند): «آفریقايي بوي ديگري دارد؛ سياهپوست بوي ديگري دارد، اصلاً از نژاد ديگري است؛ سياهپوست قسمت خاکستري سلول‏هاي مغزش کار نمي‏کند، و دنباله و دم سلول مغزي شرقي و آفریقايي - برخلاف اروپايي - کوتاه است»! و حتي علماي طب و بيولوژيشان ثابت کرده‏اند که هم مغز غربي داراي يک لايه خاکستري اضافي است که در شعور و احساس انسان غربي و سفيدپوست دخالت مي‏کند، و در شرقي و سياه نيست، و هم سلول مغز غربي يک دنباله اضافي دارد (آن دُم خودشان بود، نه دنباله (سلول) مغزشان!) و براي همين است که نبوغ و تعقل در آنها بيشتر به وجود مي‏آيد، و شرقي ندارد. بعد مي‏بينيم فرهنگي را به وجود آوردند، که برتري غرب، تمدنش و انسانش (است)، و باور کردند و به دنيا و حتي به خود ما باوراندند که در اروپايي استعداد عقلي قوي است، و در شرقي نيست. در شرقي استعداد احساسي و عرفاني قوي است، نه عقلي و تکنيکي، و در وحشي و سياهپوست، رقص و بازي و موسيقي و آواز و نقاشي و مجسمه‌سازي. بنابراين دنيا تقسيم شد: نژادي که مي‏تواند فکر کند، فقط اروپايي است، از يونان باستان گرفته تا اروپاي امروز؛ و شرقي فقط مي‏تواند خوب احساس کند، شعر بگويد، يا احساسات صوفيانه و عرفاني داشته باشد؛ و سياهپوست مي‏تواند خوب جاز بزند، خوب آواز بخواند و خوب برقصد. بعد همين مکتب فکري که زيربناي اعتقادي‌اي بود که بايد براي متجددکردن جامعه‏هاي غير اروپايي، به همه دنيا اعلام مي‏کردند، زيربناي فکري تحصيل‌کرده‏هاي جامعه‏هاي غيراروپايي يعني روشنفکران ما هم شد. و بعد مي‏بينيم (به مدت) صد سال جنگي را به نام جنگ متجدد و متقدم در اين جامعه‏ها به وجود آوردند، که ابلهانه‏ترين جنگي است که تاکنون بشر بدان دست زده است.

تجدد در چه چيز؟ نه در انديشه (بلکه) در مصرف؛ و تقدم در چه چيز؟ در شکل و در مصرف. و اين جنگ مسلماً به سود متجدد تمام شد؛ و اگر هم به سود متقدم - به آن شکل - تمام مي‏شد، باز به سود مردم نبود؛ (زيرا) در اين جنگ - جنگ متجدد و متقدم - پرچمدار اروپايي بود. به نام «متمدن‌کردن»، جنگ «متجددکردن» شروع شد، و بعد صد سال و بيش از صد سال جامعه‏هاي آفریقايي و غيراروپايي و شرقي، به وسيله تحصيل‌کرده‏هاي خود اين جامعه‏ها، در راه متجدد شدن پيش رفتند. اين تحصيل‌کرده‏ها چطور ساخته شدند؟ افسوس! سارتر نشان مي‏دهد، و مي‏گويد: ما اين جوانان کشورهاي آسيايي و آفریقايي را دست‌چين مي‏کرديم و به آمستردام، به پاريس، به لندن يا به بلژيک مي‏آورديم، چند ماهي مي‏گردانديم، لباس‏هايشان را عوض مي‏کرديم، آرايششان را عوض مي‏کرديم، رقص و روابط و تشريفات و اتيکت اجتماعي يادشان مي‏داديم، زبان دست و پا شکسته دلال مآبانه‏اي هم يادشان مي‏داديم؛ بعد به کشورهاي خودشان پسشان مي‏فرستاديم؛ آنها آدم نبودند که خودشان حرف بزنند (آدم کسي است که خودش حرف بزند)، بلندگوي ما بودند: ما از اينجا شعارهاي «انسانيت» و «برابري» را فرياد مي‏کرديم؛ بعد مي‏ديديم که همان بلندگو‏هايمان، که به کشورهاي خودشان فرستاده‏ايم، آنجا دنباله صداي ما را تقليد مي‏کنند(... يت، ... بري) و به گوش‌هاي مردم خودشان مي‏رسانند. و بعد همين‏ها توانستند به مردم خودشان بفهمانند، که «بايد تعصب را کنار بگذاريم؛ بايد مذهبمان را کنار بگذاريم؛ بايد اين فرهنگ بومي و منحط خودمان را، که ما را از جامعه مدرن اروپايي عقب انداخته، کنار بگذاريم، و بايد از مغز سر تا ناخن پا فرنگي بشويم»! چگونه مي‏شود با صدور و انتقال فرنگي شد؟! مگر تمدن کالايي است که بتوان از جايي به جايي صادر کرد و وارد کرد؟ تجدد عبارت‌است از مجموعه کالاهاي جديدي که مي‏شود از جامعه‏اي در ظرف يک سال، دو سال و پنج سال به جامعه ديگري وارد کرد، و يک جامعه را مي‏شود در ظرف چند سال کاملاً متجدد کرد، چنان که يک فرد را مي‏توان در ظرف يک شبانه‌روز کاملاً متجدد کرد، حتي متجددتر از خود اروپايي! اگر مصرف و آرايش او را عوض کنيم، او متجدد مي‏شود، (و آنها) هم غير از اين نمي‏خواستند!

ولي به اين سادگي نمي‏شود متمدن کرد. تمدن و فرهنگ عبارت نيست از ابزارها و کالاهايي که در اروپا ساخته شده، و گفته‏اند که همين‌‏ها تمدن است و هرکس از اينها داشته باشد، متمدن است، و بعد ما با اشتياق همه چيز را ريختيم، حتي شخصيت اجتماعي و اخلاقي و معنويت خودمان را، و عبارت شديم از لبي تشنه براي مکيدن آنچه اروپايي به دهانمان مي‌دهد. اين، يعني متجدد! و بعد انساني پديد آمد خالي از هرگونه گذشته، بيگانه از تاريخ، بيگانه از مذهبش، بيگانه از هر چه نژاد او، تاريخ او و اجداد او در اين دنيا ساخته‏اند، و بيگانه از خصوصيات انساني‌اش؛ انساني دست دوم، انساني که مصرفش عوض شد، اما انديشه‏اش نه تنها عوض نشد، بلکه حتي انديشه ديرين، زيبايي‌هاي گذشته و معنويت‌هايي را هم که داشت، نگه نداشت، و از خود خالي کرد. و به قول ژان پل سارتر: ما در اين کشورها «اَسيميله» به وجود آورديم، يعني شبيه متفکران خودمان، شبه‌تحصيل‌کرده خودمان، نه تحصيل‌کرده، نه روشنفکر؛ که روشنفکر کسي است که جامعه‏اش را مي‏شناسد، دردش را مي‏شناسد، خودش مي‏تواند سرنوشتش را تعيين کند، مي‌داند که جامعه‏اش چيست، گذشته‏اش چيست و معنويتش چيست؛ شخصيت خودش را مي‏شناسد، و خودش (مي‏تواند) انتخاب کند؛ اما ما «اَسيميله» به وجود آورديم، يعني آدم‌هايي را در جامعه‏هاي غير اروپايي ظاهراً به شکل خودمان در آورديم - اسيميله - و اسمشان را مثل اسمي که خودمان داريم، گذاشتيم «روشنفکران». بعد مردم هم به دهان آنها نگاه مي‏کردند، که (ببينند) روشنفکران چه مي‏گويند. روشنفکران در جامعه‏هاي غير اروپايي چه کساني بودند؟ عبارت بودند از واسطه‏هاي ميان آن کسي که کالا دارد و مي‏خواهد مصرف کند، و اين مردمي که بايد تبديل به مصرف‌کننده آن کالا بشوند. اين، واسطه لازم دارد که زبان (دارنده کالا) را بفهمد و بداند چه کار کند، و زبان مردم را بفهمد. اين است که «شبه‌روشنفکر» بومي درست کردند، که شبه«روشنفکر اروپايي» است: خودش جرئت ندارد انتخاب کند، و خودش جرئت ندارد تشخيص دهد، خودش جرئت ندارد تصميم بگيرد و خودش نمي‏فهمد که معني خودش چيست!

بعد آدم‌هايي به وجود آمدند، تا اين حد متنزل و پست از نظر مقام انساني: شربتي را مي‏خورد، مي‏گوييم خوش‌مزه است يا بدمزه؟ يک موسيقي را مي‏شنود، مي‏گوييم خوب است يا بد؟ لباسي را مي‏پوشد، مي‏گوييم مي‌پسندي يا نمي‏پسندي؟ جرئت ندارد که بگويد (اين شربت) خوش‌مزه است يا بدمزه، اين موسيقي خوب است يا بد، اين لباس را مي‏پسندم يا نمي‏پسندم. براي اينکه خودش نيست که بپسندد. بايد به او گفت که حالا اين لباس را بپسندد، و او هم آن را مي‏پسندد، و اگر بگويند که اين زهر مار را، که با ذوق و ذائقه‏ات نمي‏خورد، امروز اروپايي مي‏خورد، مي‏بينيم که مي‏خورد و جرئت ندارد که بگويد که آن را نمي‏پسندم، ذائقه‏ام با آن سازگار نيست و خوشم نمي‏آيد.

اين است که مي‏بينيم، «کارولاگرابرت»، که متخصص کشورهاي غير اروپايي است، مي‏گويد: در امريکا و اروپا بسيار هستند اروپايي‏ها و امريکايي‏هايي که از جاز بدشان مي‏آيد و متنفرند، و هر وقت جايي جاز مي‏زنند يا راديو جاز مي‏زند، آنها فرياد مي‏زنند، که «اين شلوغي است، سر و صدا و جيغ و داد است»، ولي در کشورهاي شرقي و اسلامي هيچ مسلماني جرئت ندارد بگويد که جاز بد است و من نمي‏پسندم؛ اين اندازه جرئت اينکه بگويد «من اين را نمي‏پسندم»، ندارد. چرا که به اندازه‏اي برايش انسانيت نگذاشته‏اند که حتي جرئت داشته باشد رنگ لباسش را خودش انتخاب بکند و مزه شراب و شربت خودش را خودش بپسندد - اين اندازه نبايد جرئت داشته باشد. به قول فانون: براي اينکه جامعه غير اروپايي مقلد ما بشود و هر کاري را که ما مي‏کنيم، او هم ميمون‌وار اطاعت کند، تنها راه اين است که به او ثابت کنيم که داراي شخصيت برابر با انسان غربي نيست؛ و مذهبش، تاريخش و ادب و هنرش را تحقير کنيم، و ثانياً با همه اينها او را بيگانه کنيم. به اين صورت که آنچه را که به انسان شخصيت مي‏دهد، يعني مذهب (يعني ايمان يک انسان)، فرهنگ (يعني همه خصوصيات يک انسان)، و گذشته‏اش (يعني همه مفاخر يک جامعه)، اولاً اينها را با او بيگانه کنيم که نداند که اينها چيست، و ثانياً نفرت از همين‏ها را در اين انسان به وجود بياوريم، که باور کند که پست‏تر از من است، و وقتي که باور کرد، تمام آرزويش اين خواهد شد که به هر شکلي که امکان دارد، خودش را تکذيب کند، يعني حتي پيش خودش و وجدان خودش، همه پيوندهاي خودش را با آنچه به او منسوب است، ببُرّد، و به هر شکلي خودش را به آن که داراي چنين حقارتي نيست، يعني اروپايي، شبيه کند، تا هر غير اروپايي لااقل بگويد «بحمدلله، من شرقي نيستم؛ من توانستم خودم را در سطح اروپايي متجدد بکنم»، و در موقعي که غير اروپايي خوشحال است که «متمدن» شده است، سرمايه‏دار و بورژوازي اروپا ته دلش مي‏خندد، که «مصرف‌کننده من شده است»!

 




كليه حقوق محفوظ ميباشدد
Copyright © 1997 - 2017