Go to Homepage

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر

بخش ۲

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

کتاب آقای سارتر به نامِ «استفراغ» ـ که یکی از مشهورترین آثارِ قرن بیستم است ـ زندگی انسان امروز را در آنجا نشان میدهد، اسم این «استفراغ» ‫است.‬

‫قهرمان ژان ایزوله که سمبل انسان امروز است یک شاهزاده‌ای است غَرق طلا و شکوه و جلال، اما از دردی مینالد که درمان ندارد. خودش، ژان ایزوله،‬ ‫در تفسیرِ این قهرمان می‌گوید: این قهرمان "فرانسه" است؛ فرانسه است که سراپا طلا، سراپا قدرت و تمدن و سراپا زَر (یعنی همه مَواهب زندگی؛ یعنی‬ ‫همان آرزوی فرانسیس بیکن در علم، عملی شده و تحقق پیدا کرده) میباشد، اما از دردی مینالد که درمان ندارد! ژان ایزوله میگوید این شاهزاده،‬ ‫فرانسه است؛ اما امروز، "همه تمدنها" است، "انسان متمدن" است.‬

‫قهرمان دیگر مال الیوت است و او خیلی خوشمزه‌تر انسان امروز را، انسان مقتدرِ امروز را، معرفی میکند: «ترزیا» ـ قهرمان رُمان الیوت ـ یکی‬ ‫از الهه‌های یونان قدیم است؛ این الهه خنثی است یعنی هم زن است و هم مَرد؛ این قهرمان، انسان امروز است که مقتدر شده، دو برابرِ انسان دیروز شده!‬ ‫اما این چه جور دو برابری است؟ مثل یک خنثی؛ خنثایی است که دو برابرِ انسان معمولی است، دو برابرِ انسان گذشته است، اما یک جور دو برابر شدن‬ ‫است که عقیم است و ضعیفتر است و از لحاظ انسانی پایین‌تر از انسان گذشته است که نصف این بود! چرا همه این کارها شده؟ چرا تمدن؟ و چرا علم؟‬ ‫و چرا این نبوغی که به این قدرت و شگفتی شکفت، انسانی این جوری ساخت؟ مجسمه رتردام ساخت؟ چرا زندگی با این جلال، با این قدرت، و با این‬ ‫برخورداری "استفراغ" شد؟ چرا این تمدن بزرگ "بیماری"ای دارد که به قول کامو "طاعون" است؟ و چرا انسانی که دو برابرِ انسان گذشته شده خنثی‬ ‫است؟ چرا؟ به خاطرِ اینکه به نظرِ من قبل از هر کاری، علم باید انسان را میشناخت و زندگی انسان را معنی میکرد، و بعد متناسب با نیازِ انسان و‬ ‫متناسب با رسالتی که انسان در زندگی اینجایی‌اش دارد، دست به تمدن و دست به کشفیات و اختراعات و صنعت میزد. اما انسان را هیچ نشناخته و هیچ‬ ‫معنایی برای زندگی انسان روی زمین نداده، همواره دارد ساختمان میسازد بدون اینکه بشناسد این کسی که آن جا ـ در این ساختمان ـ زندگی میکند‬ ‫چه احتیاجات واقعی و اصیل دارد! دیدیم که همیشه از این ساختمان صحبت میکند که مدرنتر از ساختمان پیش است و کاملتر از ساختمان پیش‬ ‫است ـ و درست هم هست ـ اما اگر بپرسیم آن کسی که اینجا میخواهد زندگی کند چه جور آدمی است؟ میگوید: به من مربوط نیست، به حکمت‬ ‫الهی قدیم مربوط است که در این باره‌ها صحبت میکردند، آن هم که به نتیجه نرسید پس هیچی وِلش کنیم! پس این تمدن را برای کی میسازیم!؟

‫قبل از اینکه تمدن بسازیم، قبل از اینکه روش علمی را تعیین کنیم، و قبل از اینکه، رسالتی برای علم یا فلسفه تعیین کنیم، قبلا باید همه نیروهایمان‬ ‫متمرکزِ این معنا بشود که انسان چه موجودی است و چه خصوصیاتی دارد و چه نیازهای اصیلی دارد و چه ابعادِ متنوعی دارد، و بعد بر اساس این شناخت،‬ ‫زندگیش را برنامه ریزی کنیم و بر اساس این شناخت، تمدن را بسازیم و بر اساس این شناخت، رسالت علم را تعیین کنیم.‬

‫مقصودم از این مقدمه این بود که، قبل از شناختن تمدن، قبل از بررسی فلسفه‌ها، قبل از بررسی و قضاوت دربارهٔ هنر، قبل از قضاوت و بررسی‬ ‫دربارهٔ ادبیات، دربارهٔ زندگی، دربارهٔ حتی مذهب و حتی فلسفه، انسان باید شناخته بشود، مذهب، راهِ زندگی و نجات و کمال بشر است و پاسخ گفتن به‬ ‫عمیقترین و متعالی‌ترین نیازهای انسان است، ولی برای تعریف مذهب قبلاً باید انسان را بشناسیم و اگر انسان را بشناسیم، میتوانیم بهترین مذهب را‬ ‫برایش انتخاب کنیم، و بفهمیم که از میان مذاهب کدام متناسبتر با چنین موجودی است دارای چنین نیازهایی.‬

‫من در اینجا امشب میکوشم، تا انسان را آن جوری که از مطالعات و از نظریات خودم و همچنین از نظریات دیگران استنباط کردم، بشناسانم و بگویم‬ ‫که مقصودم از انسان چیست؟ و این نیازهای اصیل او که در طول تاریخ همواره با او بوده چیست؟ و بعد نشان بدهم که علی در برابرِ این انسان و در برابرِ‬ ‫زندگی‌ای که انسان باید بر روی این خاک داشته باشد، چه کسی است و چه موقعیت و مقامی دارد؟‬

شناخت انسان‬

‫برای شناختن انسان از نظرِ مذاهب و بالاخص از نظرِ مذهب اسلام، قبل از هر کاری باید به سراغِ فلسفه خلقت رفت، اغلب مذاهب بزرگ فلسفه‬ ‫خلقتی دارند که در آن ساختن و آفریده شدن انسان را بیان میکنند که چگونه ساخته شده. در این داستانهای خلقت، و فلسفه‌های خلقت، بیشتر‬‫قَصد این بوده است تا چگونگی انسان را مذهب نشان بدهد. در اسلام، من معتقد هستم ـ چون رشته تحقیقم و تدریسم تاریخ ادیان است ـ که یکی از‬ ‫زیباترین چهره‌های اسلام ـ که متاسفانه ندیدم زیاد به آن توجه کرده باشند ـ فلسفه خلقت انسان در اسلام است؛ به قدری این شگفتی و عظمت دارد که‬ ‫انسان مُتحیر میشود! در فلسفه خلقت انسان صدها نکته برای شناختن انسان به صورت سمبل و رمز نهفته است،به طوری که استخراج همین سمبلها‬ ‫و همین رمزها عبارت است از استخراج معنی واقعی انسان در همه ابعادش.‬

‫در اینجا نمیتوانم فلسفه انسان در اسلام را برسم و رسیدگی کنم، برای اینکه پارسال من روی این مسأله کار میکردم و بیش از پنجاه نکته تازه‬ ‫در شناختن انسان از توی قصه آدم در قرآن و در روایات یافته‌ام، که اگر فرصتی در آینده باشد طرحش خواهم کرد. اما بر روی یک مساله‌ای که همه‬ ‫میدانیم تکیه میکنم:‬

انسان: اجتماع ضدین!‬

از نظرِ اسلام، انسان یک جمع ضدین است! یک سرش پست‌ترین و منفورترین و متعفن‌ترین ذات را دارد که ممکن نیست از آن پست‌تر و کوچکتر‬ ‫و حقیرتر کلمه‌ای در زبان بشر پیدا بشود: از "صلصال کالفخار" و از "حماء مسنون" است (از گِل است، از لَجن است). این، یک سر و یک بُعدِ انسان است.‬

‫آن وقت (در کنارِ) همین لجن و همین حماء مسنون ـ که ساخته شدهٔ خدا است ـ مقدس‌ترین و متعالی‌ترین معنایی که در ذهن بشر ممکن است مُتِصوّر‬ ‫شود، درون او را ساخته، فطرت او را ساخته و بُعدِ دومِ او را ساخته و آن، "خدا" یا "روح خدا" است. مسلماً در اینجا تعبیرِ ادبی است والا "خدا "، "روح‬ ‫خدا"، مثل یَدِ خدا که میگوییم معنای تعبیرِ ادبی است. یعنی از یک طرف ساختمان انسان یک لجن متعفن است، از آن طرف دیگرش روح خداوند‬ ‫است که در او دَمیده شده. بنابراین این موجود دارای دو بُعد است که یک بُعدش در پست‌ترین و مُنحط‌ترین سطح قرار دارد و یک سرش در آخرین قله‬ ‫‫امکان تعالی و عظمت است، که روح خداوند است که در انسان و در آدم دَمیده. این انسان کُلی است، این انسان حقیقی است. انسان موجود، یعنی انسان‬ ‫‫عینی خارجی ـ یعنی ما همه‌مان ـ میان این دو قطب: قطب "لجن و خاک"، و قطب "خدا و روح خدا " در حرکت هست. این مسیرِ انسان است، این‬ ‫مسیرِ زندگی انسان است؛ مسیری که آغازش حماءٍ مسنون، لجن، پستی، حقارت، زَبونی و گِل رسوبی است (عادت دارد به رسوب، عادت دارد ته نشین‬ ‫بشود، دلش میخواهد همین جوری بیفتد)، و یک سرمَنزلش مطلق روح خدا است! بنابراین در این داستان، هم زندگی انسان، هم رسالت انسان در‬ ‫روی این زمین و هم خودِ انسان معنی شده. بنابراین انسان موجودی است که در راهِ طی کردن فاصله میان خاک تا خدا است. این راه نامش "مذهب"‬ ‫است، و آن مقصد و سرمنزل، "انسان" است.‬

‫این معنی که اسلام از انسان دارد، عظیمترین و شریفترین معنی‌ای است که برای انسان ممکن است وجود داشته باشد، و حتی در میان همه مکتب‌های‬ ‫انسان پَرستی (یعنی اومانیسم)، از آتن تاکنون، در این سه هزار سال ـ که فلاسفه مختلف اومانیست، انسان پرست و اصالت انسانی بودند ـ هرگز معنیای‬ ‫با این عظمت در هیچ یک از مکتبها نبوده. یکی از آن مکتبهای اومانیستی بسیار معروف و مشخصترین مکتب اومانیستی امروز، "اگزیستانسیالیسم"‬ ‫آقای سارتر، یا هایدگر است. من اگر فرصت داشته باشم خواهم گفت که چگونه سارتر، هایدگر، یا مارسل که اصالت اْنسانی هستند و انسان را مجزا از‬ طبیعت میدانند و انسان را یک تافته جدا بافته‌ای در عالم خلقت میدانند، و حتی معتقد هستند که انسان به قدری عظمت دارد که نیازی به واجب‌الوجود‬ ‫و خدا ندارد، اینها معنی‌ای حقیرتر از معنی اسلام در داستان آدم، برای انسان قائلاند.‬

‫بنابراین، رسالت انسان از لحاظ اسلام این است. هم تاریخ، هم روان شناسی انسان در تاریخ، هم فرهنگهای بشری و هم همه ادبیات و هنرِ انسان در‬ ‫طول تاریخ، این معنی را نشان میدهد. چه جور؟ نشان میدهد که انسان در همه شکلهای زندگیش، چه (زمانی که) به صورت بَدوی و بیابان‌نشین‬ ‫زندگی میکرده ـ حتی لباس و خانه نداشته، قبل از ِاسکانش بر روی زمین و زندگی کشاورزی ـ و چه امروز، آنچه که وجهِ مشترک همه دوره‌ها و‬ ‫همه انواعِ تمدنها و فرهنگها و مذهبها در طول تاریخ بشری هست، اینست که انسان هر وقت از روزمرگی، زندگی معمولی‌اش و گرفتاریش (مثل‬ ‫شکار، مثل غذا خوردن، مثل جنگیدن و مثل این اشتغالات روزمره‌اش) فارغ میشده و گوشه‌ای مینشسته و به خودش فکر میکرده و به این عالم فکر‬ ‫میکرده، در اینجا دچارِ یک اندوه، دچارِ یک تزلزل و یک دغدغه میشده و این تزلزل و دغدغه در تمامِ آثارِ هنری تاریخ بشر وجود دارد. این تزلزل و‬ ‫دغدغه ناشی از اینست که انسان ـ حتی انسان بَدوی و انسان اولیه‌ای که برای ما اثری از ادبیات، از نقاشی، از طرزِ ساختمان زندگی، از افکار و عقایدش‬ ‫در دسترس ما گذاشته ـ نشان داده که در همان حال احساس میکرده که من مثل اینکه از جنس این عالم نیستم، احساس میکرده که من مثل اینکه‬ ‫از جنس این درخت، این کوه، این جانوران و این پرنده‌ها نیستم، احساس میکرده که یک چیزِ زیادی‌ای بر همه اینها دارد، و احساس میکرده که بیش‬ از آنچه در دسترسش هست به یک چیزی که نمیدانم چیست محتاج است، و نمیدانسته که چیست. این احساس بیگانگی خودش با این عالم، دغدغه‬ ‫و اضطراب دائمی در او به وجود آورده و این اضطراب و دغدغه، بدبینی را به وجود آورده (بد بینی نسبت به همه چیز. به همین زندگی مادی، به این‬ ‫عالم)، و این بدبینی نسبت به این زندگی و نسبت به این عالَم جزء فطرتش است؛ چرا که در همه ادوارِ تاریخی وجود دارد، چرا که در همه انواعِ نژادهای‬ ‫گوناگون وجود دارد و هیچ فرهنگی نیست که از اندوه و اضطراب و بدبینی نسبت به آنچه که واقعیات محسوسش است خالی باشد. این احساس‬ ‫کم بینی و کمبودی که نسبت به این عالم در خودش احساس میکرده و اینکه احساس میکرده مثل اینکه از این عالم زیادتر، بزرگتر و شریفتر است،‬ ‫جزء ذات فطرتش بوده، به دلیل اینکه هیچ وقت این احساس تعطیل نشده. این اعتقاد، که آنچه در نظرِ او هست، کم است و نیازهایی دارد که گر چه‬ به روشنی نمیداند آن نیازها چیست، اما میداند که این عالم و آنچه که محسوس و در دسترسش هست، این نیازها را برآورده نمی‌کند. این اعتقاد و‬ ‫این احساس، بد بینی را در او به وجود آورده، احساس کمبود را در او به وجود آورده، و احساس غربت را در این عالم به وجود آورده. احساس غربت در این‬ ‫عالم و احساس نامتجانس بودن با ماده، جزء ذات احساس او است. حتی در انسان فیلسوف غیرِ الهی امروز، این احساس، فکرِ اولین طرح "جای دیگر" را‬ ‫در مغزش مُنقَّش و متصور کرده؛ احساس اینکه من مال اینجا نیستم، احساس اینکه من در این عالَم غریبم، و احساس اینکه اینجا مثل اینکه کمَم است،‬ ‫اولین طرح عالم دیگر را که از این بالاتر است ـ که من از آنجا هستم، که آنجا شایستگی مرا دارد، و آنچه که من نیاز دارم در آنجا هست ـ در مغزش به‬ ‫وجود آورده.

برای همین است که وقتی در تاریخ فرهنگ‌ها نگاه میکنیم، فرهنگهای بَدوی را که نگاه میکنیم میبینیم، اولین طرح فلسفی‌ای که در‬ ‫مغزِ انسان ابتدایی طرح شده، اعتقاد به دو جهان بودن است! با همین نام در پنج هزار سال پیش از میلاد مسیح کلمه "هدس" یا "هُدِس" را داریم که‬ ‫قبل از سومریها ـ و سومریها از آنها گرفته‌اند که معلوم نیست چه قومی هستند ـ معتقد به جهانی به نام هدس یا هدس ـ مال هفت هزار سال پیش در‬ ‫بین النهرین ـ بوده‌اند، یعنی عالم "نه اینجا"، آن "جای بالاتر" که در ادبیات و فرهنگ بَدوی تاریخ ما هست و این نشان میداده و نشان میدهد و ثابت‬ ‫کرده که اولین فرض در فلسفه انسان ابتدایی که در ذهنش از جهان نقش بسته، دنیای دیگر است، ولو آن دنیای دیگر را نداند چیست، ولو هیچ گونه‬ ‫تصویری، نقشی از آن دنیای دیگر در ذهنش نتواند مُجسم کند آن احساس در این عالَم، احساس نامتجانس بودن با این عالم، احساس کمبود در این‬ ‫عالم کردن، او را وادار به اعتقاد به یک عالم بهتر که متجانس با او هست کرده و برای همین هم هست که اولین طرح، طرح ثنویت عالم است یعنی دو‬ ‫جهان بودن است، در انسانی که حتی اولین آثارِ تمدن را فاقد بوده!‬‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017