Go to Homepage

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر

بخش ۴

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫و این سخنی است که از زمان ارسطو است، که همه آثارِ هنری از نقاشی، از موسیقی، از مجسمه سازی، و از همه آثارِ هنری و ادبی، دو نوعند : یا‬ ‫آثارِ فُکاهی هستند که اینها آثارِ مُبتذل و پَست و معمولی روزمره هستند. یا آثارِ مُتعالی و انسانی و خوب هستند، که اینها آثارِ غم انگیز، و تِراژدی‌اند؛‬ ‫چرا تِراژدی متعالی است؟ چرا؟ برای اینکه ساخته آن احساس انسان است در حالتی که دچارِ یک غم بزرگ شده و آن غم، کمبودِ این عالم ـ که در آن‬ ‫گرفتار است ـ و غم دور ماندن از آن نمیدانم کجایی که مال آنجا هست، میباشد.‬

‫از این دغدغه، از این اضطراب و از این کمبود، دو جِلوه در تاریخ میبینیم: یکی "هنر" است و یکی "مذهب". هنر، عبارت است از پنجره‌ای از این‬ ‫عالم به آن عالم مطلق‌ها و مقدسها و زیبایی‌های زیبا و مقدس و مُتعالی؛ و مذهب، دری است به طرف آن عالم. یعنی انسان همواره احساس میکرده‬ که در این اطاقی که زندگی میکند، این اطاق شایستگی او را ندارد. درست است که بسیاری از نیازهای او را این اطاق و این خانه برآورده میکند ولی‬ ‫در ذهنش یک عالم بزرگتر، یک فضای عظیم‌تر، و یک آسمان افراشته‌تر بوده و هست و همیشه دغدغه آنجا را داشته و غم ماندن در این خانه را، این‬ ‫تلاش دائمی و این غم دائمی و فعالیت و کوشش دائمی برای تَوَسل، تَقَرّب، شناختن و نجات از این خانه همواره در انسان هست و بوده. در هر انسان،‬ ‫در هر مذهب، در هر نژاد، در هر قبیله، در هر دوره‌ای و در هر زمانی پیش از تاریخ و بعد از تاریخ، من آثارِ دقیق و شواهدِ دقیق دارم، خوب، گاه به‬ ‫صورت هنر میساخته؛ هنر اصلاً از اینجا پیدا شده: از احساس کمبود پیدا شده.‬

‫هنر عبارت است از خلق، آفرینش: هر آفریدنی زاییدهٔ احساس کمبود و نیاز به آن چیزی است که در این عالم نیست و من می‌آفرینم که اگر میبود‬ ‫احتیاجی به آفریدن نبود. ما اگر همیشه از دَر و دیوار سمفونی میشنیدیم، هیچ وقت سمفونی نمی‌ساختیم، چنان که هیچ وقت ما آب نمیسازیم چون‬ ‫آب هست. اگر که زیبایی وجود داشت ما این همه تلاش برای ساختن زیبایی نمی‌کردیم؛ بنابراین من به زیبایی‌هایی احتیاج دارم که در این عالم نیست‬ اما به وسیله خلق هنری می‌آفرینم. به "سخن گفتن"ای، غیر از سخن گفتن روزمره‌ام، احتیاج دارم و چون این سخن گفتن روزمره همه احساسهای‬ ‫مرا کفایت نمیکند دست به خلق زبان خاصی به نامِ شعر میزنم. و چون همه اشکالی که در این عالم هست، کفایت زیبایی پرستی و زیبایی شناسی، و‬ ‫نیازِ مرا به زیباییها نمیدهد، دست به خلق زیبایی‌هایی که در این عالم احساس میکنم که نیست و من به آنها احتیاج دارم میزنم و می‌آفرینم. بنابراین‬ ‫هنر عبارت است از پنجره‌ای از این خانه مُحقر که انسان شریف در آن گرفتار شده به طرف آن نمیدانم کجایی که همه خواسته‌ای مطلق ما در آنجا‬ ‫است. چرا؟ برای اینکه هنر معتقد است که، یک مبنای عمیق فلسفی ندارد، یک مبنای احساسی دارد: در این خانه من گرفتارم، این خانه زشت است،‬ ‫این خانه نسبی است، این خانه به من کمبود میدهد، این خانه زیبایی‌های لازم را ندارد، بنابراین من پنجره را باز میکنم به طرف آن بیرون، آن عالم‬ ‫‫بالاتر و ماوراءتر و زیباتر از این خانه. اما مذهب "در" را از این خانه باز میکند تا انسان را از این خانه ـ خانه‌ای که خاک است ـ بیاورد بیرون، و در این‬ ‫راهی که اسمش مذهب است ببرد تا خدا! تا خدا!! بنابراین مذهب عبارت است از یک نجات معقول از اینجایی که من در آن احساس غربت میکنم، و‬ ‫هنر عبارت است از اشباعِ کاذب نیازهایی که من دارم و در این خانه نمی‌یابم.‬

‫انسان خودش را در این عالم زندانی احساس میکرده و هر کس انسان‌تر است، احساس زندانی بودن در او بیشتر است؛ دلیلش اینست که از زمان‬ ‫ارسطو تا حال، تِراژدی و آثارِ غم انگیزِ هنری و ادبی آثارِ متعالی هستند. خودِ ما وقتی که به مسایل روزمرهٔ معمولی پَست نزدیک ـ یعنی‬ ‫دنیایی ـ میپردازیم احساس شَعَف، نشاط، و امثال اینها داریم؛ در آن حالتی که یک انسان به پایکوبی و بِشکَن و جفتک و... میپردازد، در حالت خیلی‬ ‫معمولی و در یک احساس بسیار مبتذل است. اما وقتی که احساس عمیق در او به وجود می‌آید و یک تأمل بسیار عمیق در او به وجود می‌آید، همواره‬ ‫با یک "غم" توأم است. با یک اضطراب، اضطراب لطیف اما بی‌نهایت عمیق، توام است! اینست که آثارِ غم انگیز، آثارِ متعالی است و اینست که ما غم را‬ ‫دوست داریم، و هر انسان متعالی‌تر، آثارِ هنری غم انگیز را بیشتر دوست دارد. چرا؟ اگر فیلمها را، اگر پیِِسها را، اگر شعرها را بگذاریم و تقسیم‌شان کنیم ‫به مُبتذل و متعالی، تمامِ آثاری که متعالی، آثارِ زیبا و آثارِ عمیق و انسانی هستند غم انگیزند، اما تمامِ آثارِ پَست و مُبتذل، بدون استثناء، همواره آثارِ‬ ‫نشاط انگیز هستند. چرا ما دوست دارِ یک شعرِ غم انگیز هستیم؟ چرا انسانهایی که متعالی هستند، تصنیف‌های شاد را هیچ وقت مطالعه نمیکنند، و‬ ‫بیشتر آثارِ شعری اندوهگین را مطالعه میکند؟ در تمامِ اروپا آمار گرفته شده: فیلمهای کُمِدی را بیشتر افرادِ مبتذل، و افرادی که از لحاظ فرهنگ پایین‬ ‫هستند، میروند و مشتریش هستند، ولی آثارِ غم انگیز را نُخبه‌ها، و کسانی که از لحاظ فرهنگ بالاتر هستند میروند. برای همین هم هست که وقتی‬ ‫میخواهند فیلمها را به کشورها صادر کنند، فقط آثارِ کمدی را به کشورهایی که از لحاظ فرهنگ در سطح پایین هستند، میبرند، و برای آنهایی که از‬ ‫سطح فرهنگ بالاتر هستند، آثارِ غم انگیز را میبرند. چرا ما پاییز را دوست داریم؟ به خاطرِ اینکه در آنجا احساس پایان میکنیم، یعنی آن دردِ دائمی‬ ‫ِ‬‫نجات را در غروب بیشتر احساس میکنیم و احساسهای عمیقتر، غروب را بیشتر با خودشان خویشاوند میبینند.‬

‫این انسان که به هر شکل دارای چنین حالتی است، خودش را زندانی این زندان احساس میکرده، برای اینکه دردِ اسارت در این زندان را در خودش‬ ‫تخفیف بدهد، زندان را بر گونه خانه خودش می‌آراید، یعنی هنر! گاه در تلاش باز کردن در است برای نجات از این زندان، برای رفتن به وطن خودش و خانه‬ ‫خودش؛ این تلاش، مذهب است. بنابراین مذهب و هنر زاییدهٔ یک احساس و یک فطرت هستند و برای همین هم هست که همواره در طول تاریخ، هنرها‬ ‫بدون استثناء در آغوش مذهب بوده‌اند. این سخن مال تاریخ علم است، مال تاریخ هنر است، و این سخن را برای اولین بار دورکِیم از لحاظ جامعه شناسی‬ ‫مشخص کرده که چه جور همه هنرها، اصولاً جزیی از مذهب بوده، بدون استثناء. حتی هنرِ دِکوراتیو، یعنی تزیین ساختمان، مال مذهب است، مال وقتی‬ ‫است که بشر هنوز خانه نداشته و بیابان گَرد بوده، ولی او آثارِ مقدسش را که جنبه مذهبی برایش داشته، در یک جایی، شکاف کوهی، که خیلی‬ ‫زیبا درست میکرده، در آنجا محفوظ نگه میداشته، مِحراب برایش درست میکرده، تزیین میکرده، رنگ میکرده و آنها را زیبا نشان میداده. بنابراین‬ ‫هنرِ معماری و هنرِ تزیین ساختمان قبل از اینکه انسان خانه بسازد، برای رفع نیازِ مذهبی‌اش به وسیله مذهب به وجود آمده، چرا که هنر و مذهب ـ هر‬ ‫دو ـ خویشاوندِ هم هستند: یکی برای تخفیف دردش، جواب فریبنده‌ای به انسان میخواهد بدهد (این زندانش را در خانه‌اش درست کند، در آن خانه‌ای که‬ ‫میدانم آنجا زندان من است و مثل اینکه این جوری باید باشد)، و یکی تلاش برای نجات از این زندان است یعنی مذهب.‬

‫آن وقت، در طول تاریخ، انسان، برای رفع این نیازِ خودش (غیرِ از مذهب، که گفتم باز کردن درِ این زندان است برای نجاتش، و نشان دادن سرمَنزلی‬ ‫است که این سرمنزل به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه در طول تاریخ همواره او را متزلزل داشته و بی‌تاب نجات میکرده) و برای جبران کمبودی که در این‬ ‫عالم احساس میکرده، همواره دست به ساختن و دست به آفرینش و خلق می‌زده، حتی ذهنی. یکی از راههایی که از تَجلی‌های اساسی انسان برای رفتن‬ ‫از این جا، و برای جبران احساس کمبود در اینجا میباشد، کمال مطلوب ساختن است. کمال مطلوب ساختن یعنی چه ؟ این کمال مطلوبها را‬ ‫خودش نمی‌شناخته، آنقدر فرهنگ نداشته که جا و تصویرِ کمال مطلوبها را، به صورت مشخص بفهمد؛ اما این حالت او که مال اینجا نیست و نیازهای‬ ‫متعالیتر دارد که عالم از برآوردنش عاجز است، ذهن و اندیشه او را وادار میکرده که کمالهای مطلوب فرضی را در ذهنش خلق کند. برای این کار،‬ داستان میساخته که این داستان سازی از ابتدای تاریخ تا همین الان وجود دارد. چرا داستان میسازد؟ چرا در داستان قهرمانان یا حوادثی خلق میکند ‫که در این عالم چنان حوادثی یا چنان قهرمانانی یا چنان روابطی ممکن نیست وجود داشته باشد؟ برای اینکه آنچه همواره انسان را سیر میکند، و آنچه‬ ‫که همواره در تزلزل و در اضطراب و در آرزویش بوده، مطلق است. مطلق چی؟ زیباترین زیبا، پُر جلال‌ترین جلال، عظیمترین عظمت، بی مرگی، خُلود و‬ ‫جاودانگی (همیشه این تزلزل انسان به این چیزها و به این معانی است)، عشق پاک مطلق بدون آلایش به هیچ آلودگی، محبت و فداکاری در حدِ مطلق،‬ ‫قهرمانی بی شکست، قهرمان بی شکست در حدِ مطلق، پاکی و پارسایی مطلق که هرگز به هیچ ضعفی و پلیدی‌ای ممکن نیست آلوده بشود، بی نهایت‬ ‫بودن، مطلق بودن، کاملترین و کامل مطلق ـ انسان مطلق ـ بودن؛ اینها همه، همواره معانی‌ای بوده که او را وسوسه میکرده و او را بی‌تاب میکرده و‬ ‫او را از جنس خودش میدانسته و همیشه در آرزوی رفتن به طرف این مطلق‌ها و برخورداری از این مطلق‌ها بوده. اما آنچه که میدیده، پلید بوده: اگر‬‫عشق بوده آلوده به پلیدی بوده و او عشقی را نیاز دارد که به هیچ پلیدی و هوسی و انحرافی آلوده نمیشود، بنابراین داستان میسازد: آن جور عشقی‬ ‫که میخواهد باشد و نیست. یکی از این راهها (این است که) تصویرِ عالم ایده‌آلاش را می‌سازد، یعنی شهری، یا جامعه‌ای که آن بهترین شهر و بهترین و‬ عالی‌ترین جامعه است: "اوتوپیا"، شهرِ خیالی، میسازد. این شهرِ خیالی از زمان افلاطون هست و تا همین الان هم میسازند. شهری را که ممکن نیست‬ ‫روی زمین تحقق پیدا کند، در ذهنش میسازد. همواره شهرِ خیالی میساخته. در تمامِ فرهنگهای بشری بهشت وجود دارد: بهشت عبارت است از یک‬ ‫زندگی ایده‌آل و مطلق که در هیچ فرهنگی نیست که نیست. اصولاً اعتقاد به بهشت جزءِ فطرت انسان است، اعتقاد به مدینه فاضله، جزءِ فطرت انسان‬ ‫است. منتهی در تصورِ آن که چه جور هست، به میزان فرهنگ، معنویت و کمالش، نوع و شکل بهشتش فرق میکرده و اِلا در اینکه باید این زندگی،‬ ‫یک زندگی بالاتر و هم جنس او داشته باشد، هیچ کس شک نداشته.‬

‫بزرگترین جلوهٔ انسان، جلوهٔ این روح و این احساس خاص انسان که همواره در ذات فطرتش بوده، اساطیر است. اساطیر عبارت است از مجموعه‬ ‫شخصیتها، مجموعه مَظاهر، مجموعه زندگی‌ها، مجموعه احساس‌ها، مجموعه پیوندها و پیوستگی‌ها و روابط انسانی در حدِ اعلای کمال، که چون در‬ ‫روی زمین این اساطیر وجود نداشته برای ِاشباعِ آن نیاز و دلهرهٔ دائمی و وسوسه دائمی و آرزوی دائمی‌اش در ذهنش میساخته، و بعد همین سمبلها‬ ‫را، همین مَظاهر را، همین رَبّ‌النوع‌ها را، و همین الهه‌ها را میپرستیده.‬

‫بنابراین نتیجه‌ای که میخواستم از این بحث امشب بگیرم و، با کمال معذرت، این را ناچار در نیمه باید رها کنم برای دنباله بحث در شب بعد،‬ ‫اینست که این بدون استثناء مربوط به یک مذهب خاص نیست، به یک فرهنگ خاص و تمدن خاص نیست، مربوط به انسان است: همواره احساس کمبود‬ ‫در این عالم می‌کرده؛ این احساس کمبود، احساس غربت در این عالم را به وجود آورده؛ این احساس غربت، اضطراب و غم را در او به وجود آورده؛ این‬ ‫احساس کمبود و غربت، وطن را، و آن غیب را در ذهن او بیدار کرده (به آن جایی که من مال آنجا هستم اما نمیدانم کجاست)، چه جور جایی است، ولی‬ ‫به هر حال مال اینجا نیستم)؛ و این اضطراب دائم هنر را برای جبران کمبودی که در این عالم احساس میکند به وجود آورده؛ و نقش و رسالت مذهب‬ ‫برای پاسخ گفتن به این کمبودها و نجات او از این غربت در تاریخ و نشان دادن راه برای انسان، برای نجاتش از این غربت به وطنش بوده است.

یکی‬ ‫از راه‌هایی که نشان میدهد انسان دائماً مضطرب است، غمگین است، احساس کمبودِ دائمی در هستی میکند ـ ولو به خدا، مثل سارتر، معتقد نباشد‬ ‫ناچار به این معتقد هست ـ این است که انسان از این عالم بزرگتر است و انسان همواره مطلق دوست است، مطلق پَرست است و همواره دغدغه دست‬ ‫یافتن و داشتن مَظاهرِ کمال‌های مطلوب مطلق را ـ در همه ابعادِ معانیش ـ داشته، و این احساسش در هنر، در نقاشی، در ادبیات، در همه فرهنگ‌ها و‬ ‫در همه مذهب‌ها، در طول تاریخ کاملاً مُتجلی است و یکی از چهره‌های تَجلی چنین احساسی که انسان داشته، اساطیر است که این انسان غریب را وادار‬ ‫میکرده تا احساس تلخ زیستن در این عالم تنگ را و عالم اندک را با ستایش و پرستش دنیای اساطیر و دنیای خدایان و رَبّ‌النوع‌های معانی مأورایی که‬ ‫در این عالم وجود ندارد و بدان نیازمند است، تَخفیف بدهد.‬

‫فردا شب خواهم گفت که چه جور در طول تاریخ همه فرهنگ‌ها و همه نژادهای عالم، انسان در همه مرحله‌های مختلف زندگی تاریخی‌اش ـ از‬ ‫گیلگَمِش تا سارتر، از انسان بَدوی قبل از تاریخ تا انسان متمدن امروزِ اروپا ـ در تلاش ساختن اساطیر است، و این اساطیر چه نقشی در زندگی معنوی‬ ‫انسان داشته و در این داستان علی کیست.‬

‫والسلام.‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017