Go to Homepage

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر

بخش ۵

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫‫برای اینکه بعضی از خانمها و آقایان ممکن است دیشب نبوده باشند و مسائلی که امشب مطرح خواهم کرد، موکول به مسائل دیشب است (یعنی‬ ‫اساس بحث را دیشب عرض کردم )، فهرست وار بحث دیشب را تکرار میکنم تا بپردازم به دنباله سخنم:‬ ‫موضوعِ صحبت من، همانطور که اعلام شده، عبارت است از "علی حقیقتی در اساطیر". اساطیرِ انسان. دیشب عرض کردم که هر محققی برای‬ ‫شناخت علی از دیدگاه‌های مختلف میتواند بررسی کند: یکی از دیدگاهِ تاریخ و مذهب تشیع است ـ که علی مَظهرِ این مذهب است ـ؛ دوم از دیدگاهِ ‫اسلام، تاریخ کلی اسلام ـ که همه فِرَق اسلامی در آن مشترک هستند ـ که علی یکی از چهره‌های بزرگ اسلام اولیه است؛ و سوم، در آن موقع که تاریخ‬ ‫اسلام ـ که چهارده قرن بخش بزرگی از بشریت را در برگرفته ـ شکل میگرفته، علی سهم بسیار بزرگ و اثرِ بسیار عمیق داشته. بنابراین از نظرِ شخصیت‬ ‫و نقشی که در تاریخ اسلام ـ که یکی از حساسترین و مهمترین دوره‌های تاریخی بشر است ـ داشته، یک محقق تاریخ و مورخ، از نظرِ شخصیت تاریخی‬ ‫او و از نظرِ اثری که روی تاریخ بعدی گذاشته، میتواند او را موردِ بررسی قرار بدهد.‬

‫ولی من در آنچه که اینجا مطرح میکنم، هیچ یک از این دیدگاه‌ها را انتخاب نکرده‌ام، بلکه به عنوان انسان شناسی و شناخت انسان و خصوصیات و‬‫خصائل ذاتی انسان ـ که در طول تاریخ حفظ شده ـ و آنچه که در اروپا "طبیعت انسانی" یا "حقیقت کلی انسانی" یا " انسانیت مشترک میان همه انسانها"‬ ‫مینامند، در برابرِ این خصوصیات و نیازها و این خصائلی که طبیعت ذاتی انسان به طورِ کلی دارد، شخصیت علی را باید موردِ رسیدگی قرار بدهم و من‬ ‫کوشش میکنم، به اندازه‌ای که بتوانم، این مسأله را مطرح و روشن کنم که شخصیت علی در انسانیت دارای چه موقعیت و مقامی است. همان طور که‬ ‫عرض کردم، این بحث موکول است به شناختن هم انسان و هم علی که شناختن هر دو بسیار مشکل است.‬

‫در شب گذشته عرض کردم که چطور انسان مجهول است یعنی، هم علی در میان پیروانش که همواره از او سخن میگویند مجهول است و هم انسان‬‫ در تاریخ ـ تاریخ علم ـ و بالاخص در دورهٔ اخیری که علم به سرعت گسترش پیدا کرده و دقیق شده و درست شده و متد درست انتخاب کرده و این‬ ‫همه پیشرفتهای شگفت‌انگیز در شناختن طبیعت و مَقوله‌ها و پدیده‌های مختلف معنوی و مادی طبیعت و همچنین حیات و انسان کرده. در عین حال‬ ‫مجهولترین مسأله در علم، خودِ انسان است و از قول جان دیویی گفتم که "هرگز انسان در طول تاریخ، به اندازهٔ سه قرن اخیر ـ که سه قرن علم‬ ‫است ـ مجهول نبوده" و تصادفی نیست که رییس مؤسسه انسان شناسی دنیا (یعنی هم فرانسه، هم اروپا و هم آمریکا)، آقای الکسیس کارِل از طرف‬ ‫‫مؤسسه انسان شناسی و از طرف تنها کسی که رییس این مؤسسه انسان شناسی هست ـ و اگر بگوییم انسان شناسی یک علم تازه‌ای است که در اروپا‬ ‫وضع شده، اولین بنیان‌گذارش کارل است ـ اعلام میکند خودِ او که: "انسان در علم امروز و در برابرِ انسان امروز یک موجودِ مجهول است" ! بنابراین‬ ‫شناختن انسان و رابطه‌اش با شناختن علی، چون مُوکول به شناختن انسان و معنی کردن این کلمه پیچیده هست، بسیار دشوار است.‬

‫در جلسه پیش عرض کردم که آنچه را که تاریخ و همچنین تاریخ فرهنگهای گوناگون، تمدنهای گوناگون، تاریخ هنر و انواعِ گوناگون هنر و تاریخ‬ ‫مذاهب و تاریخ فلسفه‌ها، و آنچه که از آغازِ طلوعِ سرگذشت انسان بر روی زمین تاکنون به دست آمده، و آنچه که در آن شک نیست، و همه این پدیده‌ها‬ ‫و مسائلی که اینجا طرح کردم شاهدِ این حقیقتند، نشان میدهد که، انسان یک موجودی است که از آغازِ تاریخ، هر وقت به خود و جهان می‌اندیشیده،‬ ‫و از روزمرّگی و مشاغل روزمرّه‌اش فارغ می‌شده، دچارِ یک اضطراب و یک دلهُره می‌شده و یک غم مُبهم بر روحش سایه می‌انداخته و آنچه را میدیده‬، ‫کَم و ناقص می‌یافته ـ حتی انسان بَدوی ـ و در این طبیعت احساس کمبود می‌کرده و به میزانی که انسان رشد پیدا میکند و برخوردارتر میشود، این‬ ‫احساس کمبود و نیاز به آن چیزی که در عالم نیست، در او قوی‌تر و شدیدتر میشده و ناچار اضطرابش و بد بینی‌اش هم بیشتر میشده. و احساس‬ ‫اینکه در آنجا که همه هستی ـ که میبیند ـ تمام میشود، احساس او ادامه پیدا میکند و با احساس اینکه او از جنس این عالم و پدیده‌هایی که در این‬‫عالم در دسترسش هست، نیست، بلکه دارای یک فطرت متعالی‌تر از جنس مادهٔ محسوس است، احساس کمبود در این عالم و درنتیجه اضطراب در او‬ ‫پدیدار میشده و این اضطراب و این احساس کمبود، احساس زندانی بودن و غربت را در او به وجود آورده و این احساس کمبود و غربت، وطن را فرا یادش‬ ‫می‌آورد: مثل اینکه جایی هست که من مال آنجا هستم، مثل اینکه جایی باید باشد که همه چیز ناقص نباشد، مثل اینکه جایی باید باشد که آنچه را‬ ‫که من میخواهم و نیست، در آنجا هست.‬

‫این احساس، فطرتاً اندیشه او را کشانده به دنیای بهتر، جهان بالاتر و کامل؛ جهانی که هر چه میخواهیم در آن هست، جهانی که آنچه در این عالم‬ ‫نیست و عالم از آوردنش عاجز است در آنجا موجود است، و جهانی که در آنجا همه پدیده‌ها هم جنس انسانند و شایسته زیستن انسان و از این جهت‬ ‫است که اولین طرحی که در اندیشه بشر در آغازِ تاریخ پیدا شده و همه فرهنگهای بَدوی نشان میدهند، اعتقاد به جهان بَرین و تقسیم عالم به جهان‬ ‫‫زیرین و جهان برترین است. و این تقسیم بندی و این دوگانگی عالم در هیچ فرهنگی نیست که وجود نداشته باشد و اصولاً همه فرهنگ‌ها و همه مذهب‌ها‬ ‫و همه فلسفه‌ها بر دوگانگی وجود (وجودِ پَست، وجودِ ناقص، و وجودِ کاملتر و وجودِ مطلق و دنیای پُر و دنیای شایسته و مُتِجانس با انسان و دنیای‬ ‫مقدس و دنیای زیبا و خوب) مشترکند و بعد به اینجا رسیدم که انسان برای رفع نیازِ این کمبودش و تخفیف احساس تلخش از اینکه در جایی زندانی‬ ‫است و گرفتارِ زیستن ـ که نه در خورِ اوست ـ تلاشهای گوناگون میکرده و همواره این اضطراب در او محسوس است. بالاخص در روان شناسی بورژوازی‬ ‫و روان شناسی طبقاتی نمونه دادم که انسان ـ چه فرد، چه طبقه اجتماعی ـ به میزانی که از مشاغل و مشغولیت‌های روزمّرهٔ زندگی فارغ‌تر و آسوده‌تر‬ می‌شده و از مَواهب اولیه زندگی مادی برخوردارتر میشده، به همان میزان آن اضطراب و آن دغدغه رسیدن و شناختن و دست یافتن به آن عالم بالا و‬ ‫به آن زیبایی‌ها و معناها و مائده‌های آسمانی در او فراوان‌تر میشده و از این جهت است که دلهره، غم و بدبینی نسبت به عالم از نظرِ جامعه شناسی امروز ‬خاص طبقه مُرفه است، در صورتی که روان شناسی پرولتاریا و طبقه غیرِ مُرفه، نشان میدهد که یک روان شناسی واقع گرایانه دارند، یعنی فقط به آنچه‬ ‫که واقعیت دارد و محسوس است، می‌اندیشند: نیازهایشان و آرزوهایشان، همین غذا، لباس، خانه و بهداشت و پول و ثروت است. اما آنها که اینها همه‬ ‫را دارند نیازهایی دارند که در این عالم نیست و همواره دغدغه داشتن آن مایحتاجی را که در عالم، وجود ندارد، دارند و این انسانی که این احساس تلخ‬ ‫را دارد و این دلهرهٔ بودن در غربت را دارد و این گرفتار شدن در جمعی را ـ که نه خویشاوندِ او هستند و نه با او متجانساند ـ دارد، او را به تلاش وادار‬ ‫کرده. تلاشهایی که در طول تاریخ بشر یک لحظه تعطیل نشده. این تلاشها برای نجات انسان بوده، که این کلمه نجات، همان طور که گفتم، روح و جان‬ ‫همه مذهبها و همه فلسفه‌های قدیم است و خودش نمایندهٔ اینست که قبلاً انسان احساس میکرده، که از وضعی که دارد باید بالاتر برود و باید نجات‬ ‫پیدا کند و به بهترین و به بهتر برسد و برای همین هم است که همواره در تلاش نجات بوده و فلاح. چنان که اصولاً روح فلسفه آریایی، روح فلسفه چین‬ ‫و روح فلسفه هند "موکشا" است، یعنی رفتن به طرف آن عالم مطلق "نیروانا " و نجات از این عالم "سامسارا، که ناپایدار است، که پَست است، که‬ ‫پلید است، که پُر از رنج است، و رفتن به طرف نیروانا، آتش خاموش، مطلق، بی دغدغه، بی اضطراب، و آنجا که روح آدم با همه نیازهایش سیراب میشود،‬ ‫اساس فلسفه "وِدا" و فلسفه "بودا" در طول تاریخ هند است. در فرهنگ آتن چنین تلاشی همواره هست: رفتن انسان و دست یافتن به دنیای خدایان.‬

‫آتنی همواره در آرزوی آن بوده که خودش را از این زمین برساند به قله "مونپارناس". همواره آتنی و تمدن و فرهنگ آتن متوجه قله مونپارناس است. ‫قله مونپارناس جایی است که زئوس خدای بزرگ، با نُه دخترش که هر کدام مَظهرِ یکی از زیبایی‌ها و هنرهای زیبا هستند، در آنجا زندگی میکنند؛ آنجا‫ٔ‬ ‫کجاست؟ بنابر اندیشه یونانی، آنجا جایی است که باید باشد و شایسته انسان است، اما بر روی خاک نیست و بنابراین، باید از روی خاک نجات پیدا کنیم‬ ‫و خودمان را برسانیم به قله مونپارناس، جایی که زیبایی‌ها و خوبی‌ها به طورِ مُطلق وجود دارد.‬

‫در مذاهب ابراهیمی ـ که از آدم شروع میشود تا خاتم و اسلام ما آخرین و کاملترین مذهب از این سلسله مذاهب است ـ باز میبینیم که مسأله‬ ‫‫فلاح و مسأله رجعت به طرف خدا و نجات از این عالم ماده، اساسی‌ترین تلاش و اساسی‌ترین احساسی است که در این مذاهب وجود دارد و همچنین‬ ‫فرهنگ شناسی بَدوی نشان میدهد که انسان بَدوی، انسان ابتدایی (انسانهایی که در هشت هزار سال، ده هزار و بیست، سی هزار سال و حتی در غاری که‬ ‫در اسپانیا تازه کشف کرده‌اند، سی و سه هزار سال پیش بوده‌اند) و همچنین انسانهایی که به صورت بَدوی ـ بدون لباس، بدون خط، بدون زبان ـ امروز‬ ‫زندگی میکنند، اینها همه در تلاش تماس و رسیدن به آن غیب بودند، به آنجایی که بهتر از این جا است و آنجا شایسته انسان است و انسان باید خودش‬ ‫را به آنجا برساند، که اینجا کمَش هست، و آنجا همه چیز هست و از این جهت است که بهشت همواره در ذهن انسان، و در همه مذاهب وجود داشته.‬

‫حتی توی فلسفه‌های غیرِ مذهبی، باز "مدینه فاضله" وجود دارد: "اوتوپیا"ی افلاطون وجود دارد؛ "شهرِ خدا" مال توماس مور وجود دارد؛ "سن سیته"‬ ‫مال ژان ایزوله وجود دارد. اینها کسانی هستند که بهشت ماوراء‌الطبیعه را یا مطرح نکردند یا اصلاً منکر هستند، ولی باز هم این نیازِ دائمی و اضطراب و‬‫احساس خفِقان در این عالم، آنها را کشانده به ساختن و تصور کردن و فرض کردن یک عالم زیبا و مُطلق، و به مدینه فاضله ساختن، شهرِ خدا ساختن،‬ ‫یا شهرِ مُقدس ـ مثل ژان ایزوله ـ ساختن.‬

‫از تلاشهای گوناگون یکی مذهب بوده که مذهب پاسخ به این نیازِ انسان است که خودش را در این تنگنا و در این غربت گرفتار میبیند و گفتم‬ ‫مذهب، دری را میگشاید و راهی را مینماید برای رفتن و نجات انسان از این خانه تنگ و اندک و فقیر، به آن سرای پاک و بزرگ و مقدس که همواره‬ ‫انسان در آرزویش بوده و هنر ـ انواع و اَقسامِ هنر ـ تلاش انسانی بوده که در این خانه خودش را باز اسیر می‌یافته و ناچار به زیستن و چون او احساس‬ ‫کمبود میکرده و این دنیا را زشت احساس میکرده و به زیبایی‌ها و تعالی‌های بیشتری نیاز داشته که در این خانه برآورده نمیشده، برای این کار دست‬ ‫به خَلق ـ خلق هنر، خلق شعر، خلق موسیقی، خلق نقاشی، تصویرهای گوناگون ساختن، دکورهایی که در عالم نیست و ما خودِ مان میسازیم ـ میزده.‬

‫بنابراین همه هنرها عبارت است از دست زدن انسان به آفریدن و خلق کردن آن زیبایی‌ها وخوبی‌هایی که در عالم نیست و او دلش میخواهد باشد. از‬ ‫این جهت، انسانی که دست به کارِ هنری میزند، مسلماً احساس کمبود در درونش بوده که دست به خَلق هنری میزند، منتهی اگر که اثرِ زیبا و خوب‬ ‫و متعالی نمی‌آفریند، یا مال ضعف قدرت هنریش است که نتوانسته خوب بسازد، یا ضعف قدرت فکری است که نتوانسته از این بهتر تصور بکند. ولی‬ ‫به هر حال هر کس دست به هر کارِ زیبا، یا یک کارِ هنری که میزند، احساس میکند که به یک خوبی و زیبایی نیاز دارد که در عالم در دسترس نیست و‬ ‫در اینجا نیست و باید تکمیلش کند و می‌بینیم که این از جنس همان نیازی است که احساس مذهبی را در انسان به وجود آورده، منتهی گفتم پنجره‌ای‬ ‫است به عالم دیگر (آن عالم دیگر که باید باشد و در اینجا نیست، آن چیزهایی که باید باشد و در اینجا نیست) و به بیرون که در اینجا که ما اسیر هستیم،‬ ‫که در اینجا که گرفتاریم و نمی‌توانیم از اینجا به خانه مان برویم، لااقل برای تَخفیف احساس زندانی بودن‌مان و دیدن دائمی این خانه زشت که در آن‬ ‫گرفتار هستیم آن را به شکل خانه مان که در آنجا همه زیبایی‌هایی را که میخواستیم بوده و حالا در دسترس‌مان نیست، تَزیین کنیم. از این نظر است‬ ‫که بزرگترین رسالت هنر، تخفیف احساس غربت انسان در این عالم است و زیبا کردن جهانی که از آن احساس زشتی میکند و تکمیل سرایی که در‬ ‫آن گرفتار است برای زیستن، اما همۀ نیازهای او را برآورده نمیکند و برای آن نیازهایی که در این عالم نیست به خَلق هنری دست میزند. من فرصت‬ ‫ندارم که تاریخ و انواع یکایک این مقوله‌های هنری را اینجا بگویم و بگویم که چگونه هر یک از این انواع نمایندهٔ احساس کمبودِ انسان در این عالم بوده‬ ‫و نیازی که او میخواسته ولی نداشته است.‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017