Go to Homepage

علی، حقیقتی بر گونه اساطیر

بخش ۶

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫‫‫چرا انسان اسطوره میسازد ؟‬

‫از کارهایی که انسان میکرده و دائماً می‌کند ـ حتی الان هم میکند، و حتی انسان مادی امروز هم میکند، انسان منطقی عالِم فیلسوف ضدِ ماوراء‌الطبیعه‬ ‫امروز هم میکند ـ ساختن نمونه‌هایی، ساختن زیبایی‌هایی، و ساختن جهانی است که باید باشد و نیست؛ چه جور بسازد؟ حتی در تصورش و در تخیلش،‬ ‫آنچه را که نیست میسازد. یکی از این راه‌ها، و یکی از این تلاشهایی که او را وادار میکرده به ساختن و تکمیل کمبودی که در این عالَم احساس‬ ‫میکرده، اسطوره ساختن است، اساطیر ساختن است.

اساطیر دو گونه است: یا یک شخصیت واقعی بوده و در تاریخ وجود داشته، این شخصیت واقعی‬ ‫است: یکی از قهرمانان در تاریخ است، چند سال هم ـ سی سال، پنجاه سال، شصت سال ـ زندگی کرده، فتوحاتی کرده، پیروزیهایی داشته، بعد هم‬ ‫مریض شده و مُرده یا کشته شده؛ بعد همین را انسان گرفته و تبدیلش کرده به شخصیتی مأورایی، شخصیتی از نوعِ شخصیت انسانی که باید باشد اما‬ ‫نیست و هیچ وقت نبوده و او دلش میخواهد چنین شخصیتی باشد. از این نظر است که یکی از قهرمانان معمولی در تاریخ را میگیرد، بعد او را تبدیل‬ ‫میکند به یک قهرمان بزرگ اساطیری در ذهنش، و او را آن چنان که باید باشد، نه آن چنان که بوده، میسازد.‬

‫یکی از نمونه‌هایی که میشناسیم، ابومُسلِم است. ابومسلم یک داش غُلامی بوده در خراسان؛ او دنبال این وَر و آن وَر بوده تا مَجالی، فرصتی پیدا‬ ‫کند و به آب و نانی و قدرتی برسد. برایش فرقی نمیکرده مُتِوَسل به کی بشود ـ به یک قدرت ایرانی، به یک قدرت عرب، به اسلام، به تشیع، به هر چیز‬ ‫و هر کس فرق نمیکند ـ؛ ماجرا جو و قدرت طلب است و لیاقت هم دارد، یک لیاقت نظامی قوی و فرماندهی قوی. در موقعی که نهضت عباسیان رشد‬ ‫پیدا کرده، و سلطنت بنی امیه بسیار ضعیف شده و معلوم است که امروز باد به خیمه بنی‌عباس میزند و مسلماً در سالهای آینده دُور، دست بنی عباس‬ ‫می‌افتد، خودش را در اختیارِ نهضت بنی‌عباس که روز به روز رشد می‌کرده، در برابرِ بنی امیه که حکومت را دارند ولی بسیار ضعیف شده‌اند قرار میدهد‬ ‫و به آن می‌چسبانَد و بی‌نهایت هم به آنها خدمت میکند و بی‌نهایت هم برای رسیدن به مقامات جنایت میکند، و به مقامات هم میرسد. بعد، به همان‬ ‫جایی که میخواهد میرسد، تا توانستند از او کار کشیدند، و تا وقتی که به دردشان میخورد نگه‌اش داشتند، ولی وقتی که میخواست مُزدش را‬ ‫بگیرد، خلیفه با دست اشاره میکند، از پُشت پنجره یا پَرده میریزند و او را میکُشند و قضیه تمام میشود!‬

‫این، یک چنین آدمی است. بعد توی کتابخانه‌ها که میرویم، توی قهوه خانه‌ها که میرویم، و توی قصه‌ها که میشنویم، به یک ابومسلم یا ابومسلم نامه‌هایی‬ ‫میرسیم که نه تنها با آن ابومسلم خراسانی ـ که بعد آن جوری هم کشته شد و آن کارها را کرد ـ شباهت ندارد، بلکه با بزرگترین انسانهایی که در طول‬ ‫‫تاریخ وجود داشته‌اند هم شباهت ندارد : اولاً، این ابومسلم هیچ وقت نمیمیرد، زنده است، و هرگز مرگ ندارد؛ ثانیاً، ابومسلم هرگز شکست نمیخورد؛ ثالثاً،‬ ‫بالاخره دو مرتبه ظهور خواهد کرد و کارش را ادامه خواهد داد؛ و در همه جا هست، هم در ترکیه هست و حضور دارد، هم در ایران، و هم در هر جا، در‬‫هر شهر. بعد میبینیم شخصیتی شده که هم حکیم بسیار بزرگ، هم اخلاقی بسیار بزرگ و عالی، و هم یک مقتدرِ بسیار بزرگ است و هیچ شباهتی به‬ ‫ابومسلم واقعی تاریخ ندارد!

یکی از کسان دیگر اسکندر است که پور داود از دست او دق کرد و تا آخرِ عمرش فریاد میزد: "چرا این ملعون را این همه‬ ‫بزرگ کردند و این همه مقدس و عظیم کردند؟" اسکندر یک جوان یونانی است که به ایران حمله میکند، حکومت ایران را ساقِط میکند، تخت جمشید‬ ‫را آتش میزند و شکوه و جلال هخامنشیان را نابود میکند و بعد خودش و جانشینانش هم مدتها بر ایران حکومت میکنند و آن تمدن و عظمت و‬ ‫قدرت ملت ایران را پامال ارتش یونان میکنند؛ بنابراین باید در ایران یک مَردِ منفورِ تاریخ باشد، و به عنوان یک ابلیس، یک ملعون از او یاد کنند؛ اگر‬ ‫ملعون ـ این را من میگویم ـ یاد نکنند، به هر حال یک نظامی‌ای است که از غرب به ایران حمله کرده و دارا را از بین برده و هخامنشیان را مُنقرض‬ ‫کرده و بعد هم خودش مدتی سلطنت کرده و بعد هم جانشینانش و بعد هم شکست خوردند و رفتند.‬

‫خوب، یکی از قهرمانانی است مثل قهرمانان دیگری که در تاریخ بودند؛ اما توی اساطیر اسکندر چنین مردی نیست ! از همین جوان یونانی مُنحرف‬ ‫و ضعیف و فاسد که فقط فُتوحات درخشان به قیمت حریق، به قیمت آوار، به قیمت خرابی و کشتار کرده، شخصیتی ساختند که هم موحد است، هم‬ ‫زنده است، هم بی شکست است، هم از کودکی برای نجات بشریت شمشیر کشیده و هم حتی در اسکندرنامه‌هائی که شیعیان نوشته‌اند، حب علی دارد‬ ‫و حتی در دربارِ سلیمان حاضر میشود و در آنجا حب علی و علی دوستی را به سلیمان و در دستگاه و دربارِ سلیمان بیان میکند! همه فضایل را دارد،‬ ‫چگونه فضائلی را؟ نه فضائلی که انسانها دارند، فضائلی را که انسانها باید داشته باشند و ندارند و نمیتوانند داشته باشند! هرگز نمیمیرد و هرگز شکست‬ ‫نمیخورد و هرگز شمشیر بر او کارگر نیست و هیچ نقص روحی و اخلاقی هم ندارد و اصولاً رسالتش نجات انسان است و برای همین هم حمله کرده‬ ‫به ایران، برای نجات انسان و بشریت و برای گسترش و تسلط فکرِ توحید بر همه دلها در دنیا! از اسکندرِ موجود، چنین ربّ‌النوعی و چنین قهرمان‬ ‫خیالی عظیم ساختند!‬

‫یک نوعِ دیگر از میتولوژی یا اساطیر هست که مایه واقعی ندارد، اصلاً چنین وضعی، چنین رابطه‌ای و چنین شخصی در دنیا نبوده، فقط خیالی‬ ‫ساخته و واقعیت نداشته. اینها الهه‌ها، ربّ‌النوع‌ها هستند؛ چه جور ربّ‌النوع میسازند؟ مثلاً یکی از احساسهائی که در انسان هست، عشق است، دوست‬ ‫داشتن فرد یا یک جمع به صورت شدید، بدون آلایش و بی نظرِ خصوصی نفع پرستی است؛ این نیازِ انسان به داشتن احساسی است که در آن عشق‬ ‫بدون هیچ آلایش و ضعف خود خواهی و هوس پرستی و نفع دوستی در دل وجود داشته باشد، اما وقتی می‌بیند همه عشقها آلودگی دارد، هوس پرستی‫ِ‬ ‫در آن هست، نفع شخصی یا خود خواهی توی آن هست، یا ضعف در آن هست و زود از بین میرود یا معکوس میشود، مَسخ میشود، منحرف میشود‬ ‫و همه و همه جا و همیشه این جوری بوده، نیاز او را برآورده نمی‌کند! او به چنین عشق مطلق پاک مقدس نیاز دارد و چنین عشقی در دل انسانی که‬ ‫روی خاک زندگی میکند و نفس میکشد و هزاران غرایزِ دیگر دارد، نمیتواند پدید بیاید و نمیتواند دوام داشته باشد؛ پس چه باید بکند ؟ این نیاز را‬ ‫چه جور برطرف میکند؟ ربّ‌النوعِ عشق میسازد. یک احساس، و یک فکر، شخصیت پیدا میکند، تَجسم خارجی پیدا میکند، و میشود یک بُت، یک‬ ‫رَب‌النوع، یک شَبح خیالی.‬

‫انسان احتیاج دارد که خودش، کسی، یا دیگران، در طول تاریخ یا در جامعه خودش و در زمان خودش، انسانی را ببیند که فداکاری در حدِ اعلی و به‬ ‫طورِ مطلق دارد؛ یعنی وقتی پای نفع دیگران میرسد، و عشق و دوستی به جامعه خودش، مردمِ خودش و انسان و بشریت مطرح میشود، دیگر خودش‬ ‫نیست، همه غرایزش نابود میشود، همه منافع و مصالحش از بین میرود و خودش را به سادگی نابود و فدای مصلحت دیگری یا مصلحت دیگران میکند.‬

‫در طول تاریخ نگاه میکند و همه انسانهای روی زمین را نگاه میکند، میبیند که انسان، همین انسانی که روی زمین راه میرود و انسان واقعی هست،‬ ‫چنین احساسی را و چنین قدرتی را نمیتواند داشته باشد. حتی انسانهایی هستند که فداکاری هم میکنند و حاضرند خودشان را فدای جمعی‬ ‫بکنند ولی در همان حالت آدم احساس میکند که یا خود‌خواهی یا شهرت‌طلبی در او دخالت دارد، و این شمشیری که میزند اگر هشتاد درصدش به‬ ‫خاطرِ نفس عقیده و نفس مصلحت دیگران باشد، بیست درصدش به خاطرِ "نمودنِ" "خودش" و قدرت و لیاقت خودش است، که حتی در جان دادن گاه‬ ‫خود خواهی کاملاً به چشم میخورد. در پاکترین مرگ‌های انسان واقعی، گاه سایه‌ای و لکه‌ای از خود خواهی و خود بینی هست.‬

‫مولوی در مثنوی از یک مجاهدِ بزرگ سخن میگوید، که او شمشیرها زده و جهادها کرده و از صحنه‌های جهادِ گرم و خونین پیکارها پیروز برگشته؛‬ ‫در اواخرِ عمرش نشسته و فکر کرده که در آن حالت که او شمشیر میزده و این کینه و این قدرت شمشیر زدن و عقده را در خودش احساس میکرده،‬ ‫در همان حالت لذت میبرده و در همان حالت یکی از غرایزِ شخصی و فردیش ـ که نشان دادن خودش باشد، به رُخ دیگران کشیدن خودش باشد، نشان‬ ‫دادن اینکه من قهرمان، من بزرگم، باشد ـ روی این ِابرازِ شهامت و حتی فداکاری اثر داشته. بعد گوشه‌ای میگیرد و میرود به عبادتش میپردازد‬ ‫(من نمیخواهم از این کاری که کرده دفاع کنم، برای یک مسأله دیگر اصلاً چنین مثالی را میزنم)، و روزه‌های سنگین و سخت میگیرد، نمازها و‬ ‫اورادِ بسیار مشکل میخواند و ریاضت میکشد، در این حالت ریاضت یک مرتبه صدای کوس جنگ آوران و قهرمانان و فریادِ اَلْجهاد را از توی کوچه‬ ‫میشنود و صدای اسلحه و اسب و شیپورِ جنگ. معلوم است که جهاد است و صحنه پیکار است. این مردی که یک عمر میجنگیده و جهاد میکرده، یک‬ ‫مرتبه گرم میشود و پا میشود و می‌آید بیرون؛ این صدای جنگ و اسم جنگ تحریکش میکند و از آن گوشه خلوت و ریاضت بیرونش می‌آورد؛ یک‬ ‫مرتبه به خود میآید که باز این "من" است، این همان خود خواهی "خودم" است که دارد به اسم فدا شدن، به اسم جهاد سرِ من کلاه میگذارد؛ چرا؟‬ ‫چرا تو خودت ؟ همین تو که الان می‌گویی پاشو برو به جنگ، پاشو برو خودت را در راهِ عقیده و در راهِ دین نابود کن، تو همان نبودی که وقتی تو را به‬ ‫جهاد میخواستند، هی مرا میکشاندی به گوشه خانه که حالا این دفعه نرو، تو به اندازهٔ کافی دیگر وظیفه خودت را انجام دادی، مگر چقدر دیگر آدم‬ باید بجنگد؟ دیگر بر تو حرَجی نیست... چرا حالا داری مرا می‌کشانی به طرف جنگ؟ تو همان خودتی، تو همان آدمی؛ مگر در جنگ هی مرا نمیراندی‬ ‫به نقطه‌هایی که خطرِ کمتری دارد؟ و از نقطه‌های خطر و نقطه‌هایی که مرگ حتمی داشت مرا در میبردی ؟ چرا حالا مرا با این اصرار دعوت میکنی‬ ‫میدانم برای چیست؛ برای اینست که: میگویی حالا که تو تصمیم گرفتی که "خود خواهی" خودت را بکُشی، (یعنی "من" را یعنی "نفس" را‬ ‫بکُشی)، این دیگر چاره‌ای ندارد. حالا که مرا میخواهی بکُشی چرا در این گوشه خلوت گمنامی که هیچ کس نمیفهمد و هیچ کس نمیبیند، چنین مرا‬ ‫خفه دَم کنی؟ به جای اینکه اینجا بمیرم، مرا در صحنه جنگ و در آن نبرد گاه بکُش تا ببینند که کُشته شدم و ببینند که فدا شدم تا اقلاً یک مجاهد‬ ‫معرفی بشوم؛ و چرا اینجا این گوشه مرا این جور یواش، یواش و به تدریج نابود میکنی و خفه میکنی؟ و هیچ کس هم سر در نمی‌آورد و هیچ کس هم‬ ‫نمیفهمد که یک چنین فداکاری کردم!‬

‫مسلمانی روی سینه ابوجهل نشست؛ او گفت: از این پایین گردنم را قطع کن؛ گفت: چرا؟ مگر چه فرق میکند بالا یا پایین؟ گفت: برای اینکه‬ ‫وقتی سرم را سرِ نیزه کنند از همه بلندتر باشد و همه بفهمند این سر مال ابوجهل است! این احساس، کم یا زیاد، در همه وجود دارد، منتهی گاه به قدری‬ ‫ظریف است، به قدری لطیف است که با پرده‌هایی از تأویلها و تفسیرهای دیگر می‌آید که انسان خودش متوجه نمیشود.‬

‫یکی از استادان من میگفت که، آن کسانی که واردِ مجلس میشوند و خودشان را میخواهند برسانند به آن بالا و و در حالی که جا هم نیست، هی‬ ‫به زور میخواهند خودشان را جا کنند، همه نگاه میکنند که چقدر آدم خودخواهی است یکی دیگر می‌آید، هر چه میگویند بفرمایید بالا، میگوید خیر،‬ ‫ما همین جا روی کفشها نشستیم؛ (دوباره تعارف میکنند، میگوید)، نه خیر، خواهش میکنم، خوب است همین جا. به او میگویند چقدر آدمِ فروتنی‬ ‫است، در صورتی که او شاید بیشتر خود خواهی داشته باشد. برای اینکه آن یک خود خواهی کمی دارد که میگوید جایم آنجا است و میخواهم بروم آنجا‬ ‫که همه بفمهند من بالانشین هستم؛ اما این همین را میخواهد بگوید که جای من آنجا است، شما خودتان دارید تعارف میکنید بروید بالا، بنابراین‬ ‫مثل او بالا نشین هستم، این را که فهمیدید، خوب، شاید اندازهٔ خود خواهی من اندازهٔ او است، ولی یک چیزِ دیگر میخواهم نشان بدهم و آن اینکه‬ ‫در عین حالی که جایم آن بالا هست، میبینید که چقدر آدمِ خوبی هستم که آن بالا نمیروم، اینست که من خود خواهی اضافی بر او دارم.‬

‫مسائل روانی گاه به این صورت متجلی میشود که تفسیر و تحلیل دقیق نشان میدهد که اگر این پرده‌ای که رویش هست، برداریم بعد باز چهرهٔ‬ ‫"خود"، باز چهرهٔ "فرد" و "نَفس" و "مصلحت"، در این ظاهری که زیبا است و حقیقت مطلق است، ظاهر میشود.‬

‫اما انسان احساس میکند که دلش میخواهد یک روحی باشد که آن روح را دوست داشته باشد، به آن اتکاء داشته باشد، و حتی بپرستَدش، اما آن‬ ‫روح، در حدِ اعلای مطلق، فداکاری داشته باشد، یعنی در آنجا هیچ گونه شخص پرستی، فرد پرستی، خود خواهی، مصلحت فردی و حتی به عنوان اینکه‬ ‫من نشان دهم که آدمی هستم که خودم را نابود میکنم ـ و نابود هم بکنم ـ چنین لکه‌ای در این روح عظیم و بزرگ ـ که مَملو از آتش فداکاری و خود‬ ‫را برای دیگران نابود کردن است ـ وجود نداشته باشد و ممکن نیست، و ممکن نیست. اما نیازمندیم؛ میسازیم؛ چی؟ پرومته؛ پرومته میسازیم؛‬ ‫پرومته رَب النوعِ بسیار مشهور در دنیا است. آتنی‌ها و یونانی‌ها ساختند، ولی بعد به رُم رفته و بعد به همه دنیا رفته. پرومته، خدایی است از خدایان‬ ‫یونانی در عالم خدایان، و سرشار از همه چیز، (زیبایی، قدرت، خوبی، محبوبیت؛ با خدایان آنجا مشغول است؛ سعادت و زندگی و همه چیز هم دارد؛‬ ‫هیچ احتیاجی هم به هیچ کار و به هیچ کس ندارد)، اما یک بار دست به یک عملی میزند که مَظهرِ فداکاری شورانگیز است، یعنی، علیهِ خودش، علیهِ‬ ‫مقامش، علیه همه همکارانش ـ خدایان دیگر ـ و علیهِ دنیایی که در آنجا خوشبخت و سیر و پُر زندگی میکند، به خاطرِ انسان قیام میکند و می‌آید،‬ ‫آتش را از سرزمین خدایان، از آن عالم بَرین که خدایان در آنجا زندگی میکنند، میدزدد، میرباید و پنهانی به انسان که در روی زمین، در تاریکی و‬ ‫در سرما زندگی میکند و رنج میبرد و نیاز به آتش و روشنایی دارد و آتش و روشنایی نیست، میدهد، و انسان آتش را که میگیرد شب به روز اضافه‬ ‫میشود و بعد گرم میشود و بعد غذا می‌پزد و بعد زندگیش روشن میشود، و بعد به حیات و به زندگی و به انسان که در ظلمت و یخ زندگی میکرده،‬ ‫گرما و نور میبخشد و چه خدمتی از این بزرگتر که به انسانی که آتش نداشته آتش بدهیم؛ پرومته چنین کاری میکند و بعد خدایان در خشم میشوند‬ ‫(و این سرنوشتی است که خودِ پرومته مسلماً پیش بینی میکرده) و او را می‌گیرند، به زنجیرش می‌کشند و در کوه‌های قفقاز، در قله یخچال کوه‌های‬ ‫قفقاز، زندانی میشود و بعد، کرکسی وحشتناک را که مِنقاری بزرگ و تیز و چوبین دارد مأمور میکنند که منقارش را در جگرِ پرومته‌ای که در آنجا به‬ ‫زنجیر است ـ در آن یخچال‌های کوهستان تاریک و ظلمانی و خلوت و بی‌کس قفقاز ـ فرو کند و جگر او را ذره ذره، تکه تکه، بکَند و بخورد و بعد جگرِ‬ ‫پرومته که خورده شد، و پرومته این رنج شدیدِ دائم را تحمل کرد، کرکس دو مرتبه یک پروازِ کوچک میکند و تا نگاه میکند و میبیند که جگر دو مرتبه‬ ‫روییده شد، باز مشغول خوردن جگرِ پرومته میشود و از همان روز که پرومته آتش را علیرغم ارادهٔ خدایان ـ که خودش هم جزءِ آنها بوده ـ به انسان‬ ‫میدهد و چنین فداکاری بزرگ میکند، در کوه‌های قفقاز تنها با یک کرکسی هم نشین است و در زنجیر، و دائماً کرکس جگرِ او را میخورد و دائماً جگر‬ ‫دو مرتبه می‌روید، و این، همواره سرنوشت پرومته است، و هنوز هم همان جور است (آنهایی که رفته‌اند به قفقاز لابد دیده‌اند). این کیست؟ چنین آدمی‬ ‫بوده ؟ چنین خدایی بوده؟ اصلاً چنین دنیایی بوده؟ مسلماً هیچ کس نیست در عالم که چنین چیزی را باور کند؛ پس چه چیز بوده که چنین پرومته‬ ‫را ساخته؟ انسان. که به پرومته نیاز داشته اما پرومته وجود نداشته؛ نیاز به چنین مظهرِ فداکاری در این حد داشته، ولی انسانی را در تاریخ و در زمان‬ ‫پیدا نمی‌کرده، میدانسته که ممکن نیست چنین انسانی که در سعادت مطلق، سعادت خدایی و در عالم خدایان ـ که همه نعمتهای مادی و معنوی‬ ‫هست و همه زیبایی‌ها و همه نیازها در آنجا برآورده میشود ـ زندگی میکند، برای سعادت نوعِ دیگری که انسان است، خودش را به چنین رنجی دچار‬ ‫بکند: محرومیت از عالم خدایان، محرومیت از مقامِ رَبّ‌النوعی و شکنجه‌ای این چنین وحشتناک و گوشه نشینی دائمی در کوههای قفقاز و چنین زَجرِ‬ ‫همیشگی. هرگز پرومته پشیمان نیست! هیچ گاه!‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017