Go to Homepage

علی، بنیانگذار وحدت

بخش ۳

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

‫‫‫یکی پیغمبر که میفرماید:

"لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان فقد کفر" یا "فقد قتله"

یکی ابوذر و یکی سلمان: در مسلمان بودن هیچ کدامشان،‬ ‫کسی نمیتواند شک کند و نیز در اینکه پیغمبر هر دو را مثل دو چشمش دوست داشته است و برای هر دو ستایش‌های بزرگ کرده. شخصیت‌هایشان‬ ‫معلوم است؛ او را با یکی دیگر نسنجیده که بگوییم اینها اصلاً اختلاف ایمان داشتند؛ نخیر، هر دو در اوج ایمان و نمونه اعلی یک مسلمانند، اما اختلاف‬ ‫بین اسلامی که در قلب ابوذر و فهمیدن ابوذر میگنجد، با اسلامی که در ذهن و احساس و ادراک سلمان میگنجد و وجود دارد، به قدری است ـ هر دو‬ ‫هم اسلام است ـ که اگر ابوذر خبر پیدا کند که سلمان اسلام را چگونه فهمیده، نبوّت را چه جور معنی میکند و خدا را چه جور ادراک کرده، فوری او را‬ ‫تکفیر میکند و یا در روایت دیگر هست که فوری او را به عنوان کافر و مُرتد میکشد. اما هر دو، ابوذر و سلمان، مسلماناند. چرا؟ برای اینکه اعلام این‬ ‫حرف، ارزشش عبارت است از: امکان دادن به همه اندیشه‌ها و عقل‌ها که در صحنه حرکت و خلاقیت و پیشرفت و پرورش فکری و معنوی آزاد تلاش‬ ‫کنند و جولان داشته باشند. اینکه شخص پیغمبر اعتراف بکند ـ نه در یک مسأله علمی بلکه در یک مسأله اعتقادی ـ و اقرار بکند که یک حقیقت دینی‬ ‫در دو ذهن ممکن است فاصله‌اش بین کفر و اسلام باشد اما هر دو اسلام است، هر دو بر حق است و هر دو مسلمان بزرگند، اعلامِ این اصل (اصل آزادی‬ ‫اندیشه، آزادی تحقیق و آزادی برداشت و استقلال فهم) برای هر فهمیده متفکر، جلوگیری از یکنواخت فهمیدن و تقلیدِ عقلی است، و عاملی است که‬ ‫اگر میتوانست در میان مسلمانان ادامه پیدا کند، ما تمدن امروز را نه در سیصد سال پیش بلکه در هزار سال پیش میداشتیم؛ برای اینکه تمدن امروز‬ ‫از وقتی به وجود آمد و علوم این همه پیشرفت کرد و این همه کشف و اختراع شد و این همه اسراری که ناگهان در دسترس بشر ـ از طبیعت و از‬ ‫انسان ـ قرار گرفت، که بندِ یکنواخت اندیشی و قالبی فکر کردن دوران قرون وسطی را از سرِ عقلها برداشتند، و عقلها را آزاد کردند و تحقیق را آزاد‬ ‫کردند و به هر کس گفتند تو حق داری در هر رشته‌ای که کار میکنی از دین گرفته تا میکروب و اتم و انسان و مغز و استخوان و فلسفه، هر چه،‬ ‫میتوانی آزاد بیاندیشی و از کسی بیم نداشته باشی، کسی در تفتیش عقاید، تو را نسوزانَد و محکومت نکند، مُجرمات نشناسد، کافرت نخوانَد، تَفسیق‬ ‫و تکفیرت نکند، به دست عوام الناست نسپارد و تو آزادی که در هر یک از این رشته‌ها آزادانه تحقیق کنی و به هر نتیجه‌ای که رسیدی ولو آن نتیجه‬ ‫برخلاف نتایج علمای دیگر باشد، برخلاف طرزِ فهم و نتیجه گیری همه علمای گذشته هم اگر باشد، حق داری نتیجه‌ات را اعلام کنی و به مردم بگویی‬ ‫(فقط و فقط معلول این است). و به این شکل بود که یک مرتبه قرون وسطی که آقای پاپ فقط فکر میکرد و کاردینالهای دور و برش، و فکرهای دیگر‬ ‫همه دیکته نویس بودند (نابود شد).

‫عقلی که تصادم نداشته باشد و عقلی که با مخالف در نیافتد و فکری که دشمن نداشته باشد، پوسیده است و میپوسد. همان قانونی که به عنوان‬ ‫‫تنازعِ بقاء برای پیشرفت در حیوانات است، در فکرها و اندیشه‌ها هم هست. اگر خداوند میخواست، تمامِ مردمِ جهان را ـ این سخن قرآن است ـ یک‬ ‫امت یکنواخت میساخت. اول هم، مردمِ جهان در دوره حیوانی‌شان یکنواخت بودند، پیامبران که آمدند، اندیشه‌ها را بر شوریدند و گنجینه‌های فطرت را‬ ‫به قول حضرت علی استخراج کردند و هر عقلی همچون جسدی از گورِ یکنواخت و قالبی خودش بر شورید و در این محشرِ عقلها و اندیشه‌ها و قیامت‬ ‫افکار بود که بَعد حرکت ایجاد شد، اختلاف فکری ایجاد شد و تصادم ایجاد شد و این تصادم قدرت داد و باطل‌ها را نابود کرد و حقیقت‌ها را پیروز کرد و‬ ‫بعد تکامل بخشید، و تکامل بخشید تا فرهنگ و معنویت بشری به اینجا رسیده است.‬

‫یک کلاس، نمونه است برای شما که دانشجو هستید یا بودید: تمامِ شاگردها دنباله صندلی‌شان بودند، یعنی مثلاً چهل و پنج تا صندلی مثلاً ارج‬ ‫داشته و چهل و پنج تا هم شاگردِ ارج دنباله صندلی! اینها وقتی در مدرسه معلم سرِکلاس (از آن کلاسهایی که آقای ناظم خیلی میپسندد!) می‌آید،‬ ‫درست مثل اینکه فنری در کلاس باشد که تا آقا معلم پایش را میگذارد فوری پا شوند، همه (باید) یکنواخت پا شوند و یکنواخت بنشینند، و بعد هم‬ ‫یکنواخت یک دفتر و یک خودکار (در دست بگیرند)، و ایشان هم دیکته بگویند و اینها هم بنویسند؛ او فرستنده (باشد) و اینها گیرنده. یک نفر در این‬ ‫کلاس فکر میکند. آن کلاس نیست؛ اندیشه در آنجا مرده است؛ یک لَش علم است که منتقل میشود در تابوت حافظه‌ها.‬

‫اما كلاس زنده كلاسی است که معلم و شاگردها در یک تصادمِ دائمی با هم در اندیشیدن هستند، و این كلاس است که بعد از ده جلسه، بیست جلسه‬ ‫و سی جلسه، دانشجو احساس میکند ـ همین دانشجویی که وقتی معلم میگفت پاشو، رنگش را میباخت ـ که حالا میتواند با معلماش کشتی بگیرد‬ ‫و دو ساعت از نظرِ فکری با او وَر برود؛ معلوم میشود که پرورده شده، معلوم میشود که یک شخصیت و یک اندیشه به وجود آمده است، و معلوم میشود‬ ‫که بعد از ده جلسه، این چهل تا شاگرد به اضافه یک معلم، شدند چهل و یک متفکر. اما به آن شکل دیکته‌ای، بعد از چهل سال، میشوند چهل و یک‬ ‫رأس، که یک آدم بیشتر توی آن نیست، آنهای دیگر نسخه همان یکی هستند.‬

‫دیکتاتوری برای چه بد است؟ به قول روسو: "برای آنکه در آن یک تن میاندیشد و دیگران حق اندیشیدن ندارند". این است که یک جامعه تبدیل‬ ‫به یک تن میشود برای یک مغز. اما وقتی آزادی قلم و اندیشه هست، به میزان "تَن"ها عقل وجود دارد و شخص وجود دارد، و در تصادمِ اینهاست که‬ ‫فرهنگ و تمدن به وجود می‌آید. این برداشت شخصی من نیست.‬

‫در همین جا هم از من انتقاد کرده‌اند که این روایت این معنی را ندارد. گفتم: بله این روایت این معنی را ندارد، لابد یک معنی دیگر دارد؟ خُب تو بگو.‬ ‫میگوید: ما نمیدانیم! خُب نمیدانید، پس نگوئید دیگر! "نمیدانم" که دیگر ادعا ندارد. چه معنی دیگری جز این میتواند داشته باشد که میگوید: اگر‬ ‫ابوذر اسلامی را که در قلب سلمان است بفهمد که چه جوری است، سلمان را میکشد! چه معنی دیگری دارد؟ میخواهد بگوید سلمان کافر است؟‬ ‫میخواهد بگوید ابوذر آدمِ بیشعوری است؟ هیچی نمیفهمد؟ میخواهد بگوید ابوذر سطحش پایین است و عامی است؟ و سلمان خیلی نابغه است ؟ یا‬ ‫نه، میخواهد بگوید از اسلام دو برداشت و دو تا تلقی وجود دارد، و این دو تا تلقی با هم خیلی فاصله دارند و بیگانه‌اند و هر دو اسلام است ؟ جز این چه‬ ‫معنایی میتواند داشته باشد؟

‫و بسیاری از مواردِ دیگر، این مسأله را تأیید میکند؛ درست دقت کنید به این امر:

"اختلاف علماء امتی رحمة" یا
"ان فی اختلاف علماء امتی رحمة".

میگوید‬ ‫اختلاف میان دانشمندان ما رحمت است (نمیگوید که مصیبت است، نمیگوید که اشکالی ندارد !) و این یک قانونی است به نامِ قانون تضاد، عامل هر‬‫حرکتی و هر تکاملی. بنابراین این تِز و این بحث که باید میان من و تو، مذهبی که میفهمیم، یک مذهب قالبی بخشنامه‌ای دیکته شده باشد، اساساً‬ ‫علمی نیست گرچه شعارِ روشنفکران شده است. یعنی من به عنوان یک عالِم، و تو به عنوان یک عالِم، انتخابات سقیفه را دو جور برداشت میکنیم. این،‬ ‫یک بحث تاریخی است. من یک مورخم، تو هم یک مورخ دیگری هستی؛ تو میگویی: اساساً اختلاف در سقیفه به وجود نیامد و علی مخالفتی نداشت؛‬ ‫من میگویم که: اختلاف به قدری شدید بود که علی آنها را غاصب و کافر ـ حتی از دین ـ میدانست. ممکن است من بر باطل باشم. یا تو بر باطل باشی،‬ ‫و ممکن است من فردا نظرم را تصحیح کنم، یا تو نظرت را تغییر بدهی؛ یک جورِ دیگر بشود، یا اصلاً به هم معتقد بشویم. به هرحال من و تو باید آزاد‬ ‫باشیم و آزاد بمانیم که مسائل علمی و منطقی را و برداشتهای مذهبی‌مان را و نوعِ تلقی‌مان را از دین، از نظرِ علمی آزادانه و محققانه داشته باشیم و‬ ‫رو به تکامل و پیشرفت برویم.‬

‫چون باز یکی از اعتراضات همیشه این است که دین یک حقیقت است، و هر کس هم نمیتواند یک چیزی بگوید، میگویم دین یک حقیقت است ولی‬ ‫هر کسی میتواند یک جوری بفهمد. مگر طبیعت یک واقعیت نیست؟ چرا هر کسی یکجوری آن را میفهمد و طبیعت هم هست؟ خودِ قرآن یک تکه‬ ‫از هستی است، وجود است، مثل یک منظومه است، بنابراین مفسر یک فیزیکدان قرآن است که باید آن را بر اساس تحقیق و مِتد و برداشت خودش‬ ‫بفهمد و او را در نوعِ فهمش و برداشتش آزاد گذاشته باشند.‬

‫یکی میگوید: من به ائمه شیعی به عنوان امام معتقدم؛ به خاطرِ اینکه فقط و فقط علی است، من او را وصی پیغمبر می‌شناسم. و به خاطرِ این که‬ ‫حسین است، من او را وصی پیغمبر می‌شناسم و امامِ خودم می‌شناسم (فقط به خاطرِ این که حسین، "حسین" است، نه به خاطرِ اینکه پسرِ زهرا است‬ ‫یا پسرِ علی، یا نوهٔ محمد است، نه، به هیچ وجه !). ولی اگر حسین پسرِ یکی دیگر می‌بود ـ هر کس ـ و "حسین" بود، به نظرِ من وصی پیغمبر بود و‬ ‫به نظرِ من امام بود، ولو مادرش هر کس باشد و پدرش هر کس و پدر بزرگش هر کس؛ و برعکس اگر حسین در همین خانواده بود، اما "حسین" نبود،‬ ‫من او را به عنوان خانوادهٔ پیغمبر و اهل آن خانواده (مثل پسرِ نوح ـ پسرش که بود!) و اهل‌البیت (اهل‌البیت به همان معنایی که در قرآن آمده است‬ ‫که پسرِ نوح را میگوید "اهل البیت تو نیست")، نمیشناختم و اگر عضوِ این خانواده هم هست، عضوِ آن خانواده و آن خاندان نمی‌شناسم.‬

‫یکی دیگر برداشتش جورِ دیگری است؛ میگوید اصولاً اینها در ذریه و ذات، اختصاص خاصی داشتند غیر از همه بشریت، و اینها پیش از خلقت‬‫همین جوری آمده‌اند در صلب آدم، و اصلاً در ذات و بافت جدا از دیگران هستند، و دارای یک نورِ اختصاصی هستند و یک سرشت منحصر به خودشان‬ ‫هستند. خُب، او یک برداشت دیگری میکند. تو حق نداری مرا کافر بخوانی و من حق ندارم تو را مرتجع بخوانم؛ به هیچ وجه! تو آزادی و من هم آزادم، ‫هر دو هم حقیقت است و هر دو هم تشیع است و هر دو هم اسلام است.‬

‫اگر یک روزی یک مرکزی درست شد و به همه متفکرین و علماء بخشنامه شد که اصول و فروعِ اسلام را به این شکل همه‌تان باید بفهمید و هیچ کس ‬‫هیچ وقت دیگر حق ندارد نظرِ دیگری بدهد، اسلام به عنوان یک علم، به عنوان یک منطق و به عنوان یک فرهنگ متوقف شده. این وحدت، علامت مرگ‬ ‫فکر و احساس مذهبی است.‬

‫بزرگترین پیشرفت فرهنگ اسلامی و بزرگترین پیشرفت تشیع ـ به خصوص ـ به خاطرِ این بود که سنت بود که علماء از اول به شکل‌های بسیار‬‫شدید با هم جر و بحث و مناظره داشتند، و این مناظرات شدید و مکتبهای مختلف فقهی و علمی و فلسفی که با شدت با هم مبارزه میکردند، موجب‬ ‫میشد که همدیگر را تقویت کنند و خودشان را تقویت و مجهز کنند و پیش بروند، و بعد این فرهنگ عظیم را بسازند. وگرنه فقهِ ما در همان قرن اول‬ ‫مرده بود، فکرِ ما هم در همانجا متوقف شده بود.‬

‫اساس دنیا بر تضاد است. همان طوری که در یکی از سخنرانی‌هایم گفته‌ام ـ و بعد در درس‌هایم، در آن درسهای جمعه به اسلام شناسی که برسم‬ ‫خواهم گفت ـ ، اساس ساختمان انسان بر تضاد است: از خدا و شیطان، از روح و لجن ساخته شده است. اساس جهان، اساس تاریخ بر تضاد است: از‬ ‫همان اولی که شروع میشود ـ انسانی که واردِ تاریخ میشود ـ هابیل و قابیل، فرزندان آدم، با هم میجنگند، و تا آخر‌الزمان این جنگ ادامه دارد. اساس‬ ‫جامعه بر تضاد است : بین دو جناح و بین دو گروه است، مردم و طبقه و عناصرِ حاکمه. و اساس مذهب نیز بر تضاد است : همواره مذهب علیهِ مذهب‬ ‫میجنگیده؛ چنان که در یکی از این سخنرانی‌هایم به نامِ "مذهب علیهِ مذهب" گفتم، تمامِ تاریخ جنگ مذهب علیهِ مذهب است، مذهب علیهِ بی‌دینی‬ ‫جنگ نداشته است.‬

‫پس اگر شعاری که ما اساس مکتب شیعی‌مان را و اعتقادات علمی‌مان را ـ که تشیع عبارت است از نوعِ اعتقادات خاصی که من در بررسی تاریخی‬ ‫و اجتماعی خود داشتم ـ (بر آن قرار داده‌ایم)، اینها را وِل کنم، یا تو تمامِ برداشتها و تحقیقات تاریخیات را رها کنی و بعد به من معتقد بشوی یا من‬ ‫به تو معتقد بشوم، این چنین چیزی نه امکان دارد و اگر هم امکان داشته باشد، مرگ تفکرِ علمی ماست.‬

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017